<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609</id><updated>2011-11-28T15:55:43.296+03:30</updated><category term='دفتر عمر'/><category term='دفترعمر'/><title type='text'>فالش</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://falch1.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>27</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-6087424576333547691</id><published>2010-11-27T21:51:00.004+03:30</published><updated>2010-11-27T22:08:16.222+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;این وبلاگ به آدرس &lt;a href="http://www.falch2.blogspot.com/"&gt;Http://falch2.blogspot.com &lt;/a&gt;منتقل شده است.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-6087424576333547691?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/6087424576333547691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/6087424576333547691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2010/11/httpfalch2.html' title=''/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-6888787525276515654</id><published>2010-01-30T15:29:00.002+03:30</published><updated>2010-01-30T16:21:40.791+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>22</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;با اعتماد به نفس احمقانه ایی روی شکم دراز کشیدم و دستانم را در طرفین بدنم قرار دادم و صورتم را  روی تخت گذاشتم، و به سیامک گفتم: &lt;span style="color:#336666;"&gt;امیدوارم بتونی مودم عوض کنی! فقط مواظب باش که بدترش نکنی!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک چهار زانو روی تخت نشست، سپس با زیرکی خاصی گفت: &lt;span style="color:#ff6600;"&gt;یعنی به این راحتی دراز کشیدی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;برای یک لحظه از نحوه برخورد سیامک و به خصوص از جمله آخرش ناراحت شدم و از اینکه به سرعت تصمیم گرفته بودم تا به گفته های سیامک عمل کنم پشیمان شدم! از طرفی یک حس نیاز درونی شرایط را طوری بر من محاط کرده بود که میخواستم هر طوری که شده از شر هـ ــات بودن لعنتی رهایی پیدا کنم و شاید اگر این رهایی، به قیمت تمام شدن ســ ــکــ ــس با یک غریبه هم بود، مخالفتی نداشتم!&lt;br /&gt;با همه اینها از این متنفر بودم تا خودم را ارزان بفروشم! و از این متنفرتر که سیامک فکر کند که با یک جــ ـنــ ده طرف است! زیرا به جز نحوه آشنایی من و سیامک در تمامی مکالمات و دیدارهای بعدی ما ، تصور میکردم که او برای من احترام خاصی قائل است&lt;br /&gt;اما با توجه به نحوه برخورد و رفتار سیامک برای یک لحظه هم که شده بود مطمئن شدم که خودم را ارزان فروختم! سعی در توجیه داشتم و به سرعت به خودم یاد آوری کردم که علی رغم تمایل و نیاز من برای سـ ـ ـکـ ـس، من برای این کار روی تخت دراز نکشیده بودم و احتمالا برخورد آخر سیامک از روی شوخی و مزاح بوده است!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;با همه اینها نتوانستم خودم را توجیه کنم و به آرامی رو به بالا برگشتم که در این حین سیامک دستانش را روی شانه های من گذاشت و گفت:&lt;span style="color:#663333;"&gt;چرا داری برمیگردی؟ &lt;/span&gt;کاملا به پشت برگشتم و با جدیت به سیامک گفتم: &lt;span style="color:#336666;"&gt;چون یه جوری رفتار کردی که من، اصلا ماساژ نمیخوام! &lt;/span&gt;سیامک با تعجب نگاهی کرد و سپس دستانش را روی شانه های من گذاشت و با یک حرکت دورانی من را به روی شکم انتقال داد!&lt;br /&gt;برای یک لحظه فکر کردم که سیامک قصد دارد تا به زور من را وادار به انجام کاری کند! برای همین مقاومت کردم که او بلافاصله متوجه شد و گفت: &lt;span style="color:#993300;"&gt;ببین بچه تو فکر کردی من میخوام چه کار کنم!؟ فکر کردی با یه متجاوز طرفی؟ من فقط میخوام کمکت کنم ، پس خواهشا اعتماد کن!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با شنیدن این حرف کمی خیالم راحت شد و دوباره روی شکم خوابیدم و به سیامک اجازه دادم تا کارش را انجام بدهد&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;او در ماساژ دادن یک حرفه ایی به تمام معنا بود! و مانند یک فیزیوتراپیست ماهر با حرکات جالب و استثنایی اش عضلات من را آنچنان ماساژ می داد که انگار خستگی سالیان گذشته را از آنها برطرف می نمود، البته نکته جالبی که در همان ابتدای کارش متوجه شدم این بود که در انتخاب عضلات سانسور را رعایت می کرد به طوریکه از ناحیه کمر به پایین را نادیده می گرفت! و اصلا با آن مناطق کاری نداشت! اما همین حرکات و ماساژ های محدود کافی بود تا حسابی خون در عضلات من به جریان بیافتد و بدن من را گرم و گرم تر کند به طوریکه حس میکردم کم کم هــ ـات و هــ ــات تر می شوم!&lt;br /&gt;متاسفانه در همان لحظات سیامک دست از کار کشید و بعد از یک مکث چند ثانیه ایی گفت: &lt;span style="color:#990000;"&gt;اگه میخوایی تا پاهات رو هم ماساژ بدم؟&lt;/span&gt; من که حسابی تحریک شده بودم برای پاسخ مثبت به سیامک تردید داشتم برای همین پرسیدم&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;ماساژ دادن پاها در چه حدیه؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک که متوجه منظور من شده بود با زیرکی خاصی پاسخ داد: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;در حدیه که بستگی به خودت داره !؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;کمی  فکر کردم ، و به خودم گفتم نهایتش چی میخواد بشه؟ تهش سـ ـکـ ـس بیشتره؟ و سپس تصمیمم را گرفتم و به سیامک گفتم: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;هر کاری که دوست داری و فکر میکنی ماساژت کامل میشه ؛ بکن!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;سیامک که کاملا به خنده افتاده بود پاسخ داد : &lt;span style="color:#993300;"&gt;آره جون خودت!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از خنده سیامک نتیجه گرفتم که احتمالا این تصور را داشته است که من برای ســ ـکــ ـس اوکی داده ام! برای همین به سرعت واکنش نشان دادم وگفتم: &lt;span style="color:#336666;"&gt;ببین سیامک، تو به من گفتی بدترم نمیکنی! من الان هیچ مشکلی ندارم! پس بد برداشت نکن لطفا!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک پاسخ داد: &lt;span style="color:#993300;"&gt;آره خیلی هم خوبی! از قیافه ات معلومه! برای همینه که من میترسم به پاهات دست بزنم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من که حسابی لج بازی ام گل کرده بود به سیامک گفتم: &lt;span style="color:#336666;"&gt;ببین من گفتم هیچ مشکلی ندارم! اگه میخوایی میتونم بهت ثابت کنم و تی شرت و شلوارم رو هم در بیارم! تا بدون اونها منو ماساژ بدی!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک دوباره خندید و گفت: &lt;span style="color:#993300;"&gt;باشه! لجبازی جالبیه که معلومه آخرش به نفع کی تموم میشه! اتفاقا اگه لباس تنت نباشه کار رو برای من راحت تر میکنی! ولی مطمئنی میخواهی این کار بکنی ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;یک لحظه جا خوردم! اما حرفی بود که زده بودم و من هم لجبازتر از آنی بودم که منصرف شوم برای همین در همین فرصت و قبل از اینکه به سیامک پاسخ بدهم تی شرتم را در آوردم و به کناری انداختم و سپس دکمه های شلوارم را باز کردم و برای اینکه تابلو تر از این نشوم روی شکم دراز کشیدم و سپس کمی شلوارم را پایین کشیدم و به سیامک گفتم : &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;بقیه اش رو هم تو در بیار !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک جلوتر آمد و دستانش را دو طرف شلوار من قرار داد و گفت : &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;باشه هر کاری که میخوام میکنم !&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;بلافاصله به سیامک گفتم : &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;میتونی هر کاری بکنی به جز خود کردن !&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک دوباره خندید و بدن من را بین پاهایش قرار داد و طوری بالای سر من قرار گرفت که یکی از زانوهایش طرف راست بدن من و دیگری طرف چپ من واقع شد، سپس بین پشت من و زانوهای خودش نشست و طوری نشست که نشیمنگاهش دقیقا بالای  دنبالجه من قرار گرفت! سپس با احتیاط دستانش را روی شانه های من گذاشت!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;با اینکه دستان سیامک اصلا سرد نبود! اما به محض تماس با بدن من موجب شد تا یک مرتبه از سر جایم بپرم به طوریکه سیامک گفت : &lt;span style="color:#993300;"&gt;آروم باش فقط اولش یه کم دستهای من سرده!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من که دوباره شیطنتم گل کرده بود پاسخ دادم:&lt;span style="color:#cc0000;"&gt; آره همه چیز فقط اولش سخته!&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;سیامک دوباره به خنده افتاد وسپس زیر لب گفت : &lt;span style="color:#993300;"&gt;تو رو خدا ببین چه جوری اسیر این بچه شدم! انگار داره اون میبره!&lt;/span&gt; و سپس شروع به ماساژ کرد! ابتدا به حرکاتی سراسری پرداخت که از بالای کتف شروع میشد و تا پاشنه آشیل پا ادامه داشت! البته در این حین نیز سیامک از بالای کمر من و باـ ـسنـ ـم میگذشت و با هر بار عبور دستانش از برآمدگی های نزدیک باسـ ـنـ ـم من را بیشتر و بیشتر تحریک میکرد! البته من نیز برای اینکه کمتر تحریک شوم و در آن حس فرو نروم از سیامک خواستم حرکتش را عوض کند اما سیامک کار را بدتر کرد و این بار به طرف پاهای من رفت! و شروع به ماسآز دادن آنها کرد!&lt;br /&gt;لحظه به لحظه احساس داغی بیشتری میکردم، نفس هایم به شمارش افتاده بود! حسابی تحریک شده بودم و از طرفی حاضر بودم تا در هر پوزیشنی که سیامک میخواهد قرار بگیرم! برای همین یک لحظه طاقت نیاوردم و با یک حرکت ناگهانی از روی شکم به طرف بالا چرخیدم و صورتم رو به روی صورت سیامک قرار گرفت! سپس چشمانم را بستم و دستانم را باز کردم! سیامک هم کم کم به طرف صورت من آمد و لبهایش را جلوی آورد اما روی گونه های من گذاشت و برای یک لحظه آنها را در همان وضع نگه داشت! گرمای صورت سیامک و بوی آفترشیوش من را بیشتر تحریک کرده بود به طوریکه چشمانم را بستم و منتظر رسیدن لب های سیامک به لب هایم شدم! چند ثانیه ایی که برای من چندین دقیقه بود گذشتند اما سیامک  به طرف من آمد و به طور مایل روی من خم شد! اما بعد از چند لحظه از من فاصله گرفت و روی لبه تخت نشست و دستانش را لای موهایش کرد و زیر لب چیزی میگفت!&lt;br /&gt;من هم که حسابی ضد حال خورده بودم به این فکر میکردم که چه مشکلی پیش آمد که سیامک از ادامه کار منصرف شده است و برای همین به پهلو و پشت به سیامک خوابیدم و منتظر ماندم تا او چیزی بگوید! بعد از چند دقیقه سکوت سیامک به طرف من برگشت و گفت: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;دیگه داشتی زیاده روی میکردی!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کمی فکر کردم و تصمیم گرفتم تا او را مقصر جلوه بدهم و گفتم : &lt;span style="color:#336666;"&gt;خب مقصر من نبودم ! خودت هم بی تقصیر نبودی!&lt;/span&gt; سیامک از کوره در رفت و با عصبانیت گفت: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;خفه شو! فقط ثابت کردی که بر خلاف ادعایی که داری فقط سـ ـکـ ـس برات مهمه! باید از همون اول میشناختمت!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;خواستم حرف بزنم که سیامک ادامه داد : &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;تو به من گفتی دنبال بـ ـی افـ ـی! و بودنت توی اون روم یه اتفاق بوده! اما همین چند دقیقه پیش خودت داشتی همه چیز رو به طرف سـ ـکـ ـس میبردی!&lt;br /&gt;.&lt;/span&gt;..&lt;br /&gt;حرف های سیامک کاملا درست بود! و این برای اولین باری بود که کسی من را به یک رابطه ســ ـکــ س محور متهم میکردم و با من چنین برخوردی را داشت! برای نتوانستم تحمل کنم و همانطور اشک هایم سرازیر شدند؛ در همین حین حرفهای سیامک را به طور مبهم میشنیدم اما کاملا متوجه شده بودم که اشتباه بزرگی را مرتکب شده بودم&lt;br /&gt;راه بازگشتی نبود! خودم را خوار و ذلیل می دیدم و تصمیم گرفتم تا هر چه سریعتر آنجا را ترک کنم ، برای همین از همانطرف به پایین تخت رفتم و از روی آن بلند شدم که سیامک با ناراحتی گفت:&lt;span style="color:#993300;"&gt; کجا ؟&lt;/span&gt; با همان حالت پاسخ دادم : &lt;span style="color:#336666;"&gt;دیگه نمیتونم اینجا بمونم باید برم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک از سر جایش بلند شد و به طرف من آمد و گفت : &lt;span style="color:#993300;"&gt;گریه کردی ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;صورتم را از طرف سیامک به کناری برگرداندم اما سیامک این بار سئوالش را بلند تر پرسید و وقتی با جواب مثبت من روبه رو شد من را در بغلش گرفت، من هم که از گریه به هق هق افتاده بودم دوباره همه چیز را برای سیامک تعریف کردم&lt;br /&gt;ادامه دارد &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;میدونم تویی که اینجا رو میخونی و به من فحش میدی که چرا باید این لحظات خصوصی رو بنویسم!&lt;br /&gt;شاکی میشی و حرف نمیزنی و فقط به چشمام نگاه میکنی! اونم نه بیشتر از چند ثانیه&lt;br /&gt;باید بازم بهت بگم! من هنوزم همین بهبدم همین آشغالی که میبنی&lt;br /&gt;درست به همین بی لیاقتی&lt;br /&gt;همین &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-6888787525276515654?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/6888787525276515654'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/6888787525276515654'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2010/01/22.html' title='22'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-5166731053394377397</id><published>2009-11-23T21:52:00.004+03:30</published><updated>2009-11-26T20:32:13.293+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>21</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;از در اتاق خواب به سمت داخل رفتم و روی لبه تخت نشستم! سیامک هم پشت سر من وارد اتاق شد و لیوانش را روی میز کامیپوتر گذاشت و سپس صندلی را کنار کشید و به من نگاه کرد! برای یک لحظه تمام خاطرات مرتبه آخر در ذهنم تداعی شد، اما با صدای سیامک به خودم آمدم که گفت: &lt;span style="color:#993300;"&gt;بهبد با تو هستم ها! پی سی رو روشن کنم یا لبتاپ ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با تعجب به سیامک نگاه کردم و پرسیدم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;اون آهنگ ها روی کدومه؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک که هنوز میخندید گفت: &lt;span style="color:#993300;"&gt;گفتم امروز کلا گیجی! روی هر دوتاست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پاسخ دادم: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;گیج؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک پی سی را روشن کرد و گفت: &lt;span style="color:#993300;"&gt;فکر میکنم با این راحت تر باشی، تو درایو موزیک هست، تا تو پیداش کنی من برم یه کم میوه بیارم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;...&lt;br /&gt;پس از رفتن سیامک، از سرجایم بلند شدم، سپس به همان محلی رفتم که آخرین مرتبه کنار سیامک دراز کشیده بودم! چه قدردر تنهایی هایم از آن مرور صحنه پشیمان می شدم و چه دفعاتی بود که در اوج شـ ـهوت آرزو میکردم تا بیشتر از آن با سیامک پیش رفته بودم!&lt;br /&gt;دستم را روی بالشت سیامک گذاشتم! با اینکه دمای آن تقریبا با محیط یکی بود اما حس میکردم که گرم است! سپس به پشت در نگاه کردم که یک شلوار جین قهوه ایی رنگ با یک تی شرت هم رنگش آویزان بود؛ بی اختیار به طرف در رفتم و به شلوار نگاه کردم! با خودم گفتم چه قدر سیامک نسبت به من بزرگتره!&lt;br /&gt;سپس به تی شرتش دستی کشیدم و به آرامی آن را بو کردم ، بوی ملایم عرق مردانه همراه با عطر میداد&lt;br /&gt;درست در همین موقع سیامک وارد اتاق شد! نگاهی به من انداخت که گوشه تی شرتش در دستم بود ، سپس لبخندی زد و گفت: &lt;span style="color:#993300;"&gt;اینها لباس کار هستن! حالا بیا یه چیزی بخوریم و سی دی هات رو رایت کنیم !&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;...&lt;br /&gt;پشت پی سی سیامک نشستم، و او هم روی صندلی کوتاهی در کنار من نشست؛ سپس با راهنمایی او به درایوی رفتم که آهنگ های مورد علاقه من در آن قرار داشت، و پس از دستور رایت و گذاشتن سی دی منتظر شدم تا عملیات به انجام برسد!&lt;br /&gt;سیامک در تمام این مدت ساکت بود و چیزی نمیگفت! تا اینکه بالاخره به بهانه خوردن میوه شروع به صحبت کردن نمود و گفت:&lt;span style="color:#993300;"&gt; یه لطف میکنی ببینی چرا یاهو مسنجر این سیستم باز نمیشه !؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من هم که همیشه عادت دارم که برای شنیدن صحبت های مخاطبم، به او نگاه کنم؛ این بار با نگاه کردن به سیامک که درست در فاصله کمتر از یک متری من نشسته بود، ناگهان یاد آن روزی افتادم که کنار او در تختش دراز کشیده بودم و بی اختیار تمرکزم را از دست دادم، اما سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و بگویم : &lt;span style="color:#000099;"&gt;باشه چشم!&lt;/span&gt; و بلافاصله مشغول رفع عیب شدم و خوشبختانه کمتر از چند دقیقه مشکل موجود برطرف شد و سی دی هم رایت شد&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;پس از بیرون آوردن سی دی ، از سر جایم بلند شدم و به سیامک گفتم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;من کارم تموم شد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک با تعجب نگاهی کرد و گفت: &lt;span style="color:#993300;"&gt;خب خوبه حالا بشین میوه ات رو بخور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من نیز صندلی را عقب دادم و گفتم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;نه! شما اینجا بشین من روی تخت میشینم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک لبخندی زد و گفت باشه و از سر جایش بلند شد! برای یک لحظه من و سیامک به طور همزمان ایستاده بودیم و در فاصله کمتر از چند متر قرار گرفتیم ، من حسابی هول و دستپاچه شدم اما سیامک که متوجه موضوع شده بود آرام و بی حرکت ایستاد و از من خواست تا روی تخت بنشینم، من هم همین کار را کردم سپس سیامک ظرف میوه را به طرف من آورد و روی تخت گذاشت و گفت: &lt;span style="color:#993300;"&gt;منم میتونم اینجا بشینم !؟ &lt;/span&gt;از سئوال سیامک تعجب کردم اما خیلی خوب حدس میزدم که متوجه تغییر رفتار من شده است ، برای خیلی آرام و ریلکس گفتم : &lt;span style="color:#006600;"&gt;اجازه میخواد اینجا نشستن ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک با خنده گفت: نه نمیخواد و سپس یکی از میوه ها را برداشت و گفت : &lt;span style="color:#006600;"&gt;تو که نمیخوری خودم برات پوست میگیرم! دیگه باید حتما بخوری! &lt;/span&gt;به سیامک نگاهی کردم و خندیدم! او نیز به من نگاه کرد و سپس سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;میدونستی خیلی شیطونی !؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خودم را به نادانی زدم و سعی کردم با تعجب تمام بگویم :&lt;span style="color:#006600;"&gt; من ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک خندید و گفت : &lt;span style="color:#990000;"&gt;آره!&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt; تو با اون چشمای شیطونت ، باعث شدی که از وقتی دیدمت یه جور علاقه ایی نسبت به تو پیدا کنم که نمیتونم انکارش کنم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با شنیدن این جملات کمی ترسیدم و گفتم:&lt;span style="color:#006600;"&gt; به جون خودم قصد بدی ندارم از نگاه کردن ها!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک این بار جدی تر شد و سپس میوه ایی که در دستش بود در بشقاب گذاشت و جلوتر آمد و شانه های من را گرفت و فشار داد و گفت: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;میدونم خود خواهیه! میخوایی با هم باشیم!؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;برای یک لحظه تمام وجودم سرد شد! هنوز از شوک تغییر حالت ناگهانی سیامک خودم را جمع جور نکرده بودم که با یک پیشنهاد جدی مواجه بودم، سرم را پایین انداختم چون نمیخواستم در چشمان سیامک نگاه کنم و گفتم: راستش! اما نتوانستم ادامه بدهم سیامک شانه های من را رها کرد و گفت: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;میدونم که جا خوردی از پیشنهادم! ولی میتونی روش فکر کنی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;...&lt;br /&gt;از سر جایم بلند شدم! سیامک یک قاچ از میوه را سر چاقو زد و به طرف من گرفت: من هم آن را کشیدم و گفتم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;ممنونم من دیگه باید برم!&lt;/span&gt; سیامک نگاهی به ساعت دیواری اتاقش کرد و گفت: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;هنوز کار من باهات تموم نشده!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یک لحظه پاهایم سست شد و روی تخت نشستم! سیامک بشقاب ها را از روی تخت جمع کرد و سپس همه میوه هایی را که برای من پوست کنده بود با بشقاب به دست من داد و گفت: &lt;span style="color:#990000;"&gt;نرم افزار شرکت که یک نسخه اش روی لبتاپه مدتیه که خرابه! لطفا یه نگاهی بهش بکن چون خیلی نیازش داریم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;نمیتوانستم نسبت به محبت های سیامک بی تفاوت باشم! برای همین بدون گفتن چیزی از سر جایم بلند شدم و سپس به پشت میز کامپیوتر رفتم و لب تاپ را به سمت خودم کشیدم و آن را روشن کردم ، سیامک هم از سر جایش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در تمام مدتی که سیامک در آشپزخانه مشغول بود ، به صفحه نمایش خیره شده بودم و به پیشنهاد او فکر میکردم! سیامک پسر خوبی بود و یک مرد کامل محسوب میشد! اما هنوز خیلی چیزها برای دانستن از او نیاز بود و مهمتر از همه اختلاف سنی حدود پانزده ساله بین ما بود که گاها پروسه فکر کردن به او را مختل می نمود! اما حس میکردم که مامن امنی برای آشفتگی های رومزه من محسوب می شود و از طرفی میترسیدم که با شنیدن پاسخ منفی، رفتارش نسبت به من عوض شود! از طرفی شدیدا به سـ ـکـ ـس نیاز داشتم و تصور میکردم که او فقط بتواند من را در جایگاه یک تـ ـاپ ارضا کند و قطعا با سیامک شدن تمام تمایلات من را در پوزشن متضادش سرکوب میکرد!&lt;br /&gt;با این تصورات دست و پنجه نرم میکردم که سیامک وارد اتاق شد و روی تخت نشست و گفت: &lt;span style="color:#990000;"&gt;مشکل اصلی این نرم افزار اینه که بانک هاش آپدیت نمیشن !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پشت سرم را نگاه کردم ، سیامک با دیدن چهره متعجب من گفت:&lt;span style="color:#990000;"&gt; چیه انگاری خیلی از پیشنهادم تعجب کردی؟ مقصر خودتی که دوست داشتنی هستی! به من مربوطی نیست!&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;سپس برای چند لحظه حرفی نزد و ادامه داد:&lt;/span&gt; یه آرزو بود، سخت نگیر و فراموشش کن!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;از سر جایم بلند شدم و سپس از سیامک سی دی نصب نرم افزار را خواستم! او نیز سی دی را به من داد و دوباره روی تختش دراز کشید! هنوز سر جایم ننشسته بودم که برای یک لحظه چشمم به سیامک افتاد که روی تختش خوابیده بود و چشمانش را بسته بود! سی دی را درون سی دی رام گذاشتم و با اجرای ست آپ ، سیستم را که مشغول نصب نرم افزار بود به حال خودش رها کردم و به کنار سیامک رفتم و روی تخت نشستم!&lt;br /&gt;سیامک همچنان چشمانش را بسته بود و با دیدن من چشمانش را باز کرد ، برای یک لحظه احساس کردم که چشمان سیامک پر از اشک هستند، بی اختیار جلو رفتم و دستم را روی صورت سیامک گذاشتم و سپس صورتم را جلو بردم و گونه هایش را بوسیدم! برای یک لحظه بوی خوبی را احساس کردم که حتما مربوط به آفترشیو سیامک بود&lt;br /&gt;سیامک از حرکت من جا خورد ، و سپس دستش را روی بازو من گذاشت و فشار داد! کمی به سمت سیامک خم شدم و او برای یک لحظه تصور کرد که قصد دارم کنارش بخوابم! و من را به سمت خودش کشید ، من هم که از این حرکت او بی میل نبودم کنار سیامک دراز کشیدم!&lt;br /&gt;یکی از دستانش را که دور بازوی من بود، پشت شانه هایم گذاشت و نیمه تنه بالای من را روی خودش کشید ، در همین لحظه سعی کردم تا حد امکان پایین تنه ام را از سیامک دور نگه دارم ، سپس سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت: &lt;span style="color:#990000;"&gt;عزیزم تو مجبور نیستی به من جواب مثبت بدی! من یه پیشنهاد دادم که فکر میکنم با توجه به اختلاف ماها خیلی غیر منطقیه !&lt;/span&gt; و سپس ادامه داد :&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; من برای یه چیزی خیلی ناراحتم و احساس خطر میکنم و اونم اینه که پسری به خوبی تو چرا باید توی اون روم ها حاضر بشه خودش رو بفروشه!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;حرفی برای گفتن نداشتم، و سکوت را ترجیح دادم! چشمانم را بسته بودم و به صدای سیامک که درست از چند سانتی متری گوشم می آمد دقت میکردم! هنوز همان بوی خوب و ملایم آفترشیو می آمد ، حس خوبی داشتم از اینکه یک نفر این همه در برابر من احساس مسئولیت میکند!&lt;br /&gt;برای همین دستانم را روی سینه سیامک گذاشتم و به آرامی اطراف بدنش بردم و برای اینکه بهتر او را لمس و حس کنم سینه ام را به او فشار دادم! سیامک شروع به ناز کردن من نمود و برای یک لحظه دستش را در موهای من کرد که همان حرکت او ،من را برای یک لحظه داغ کرد!&lt;br /&gt;کم کم متوجه شدم که اگر همین طور پیش برود قطعا تحریک خواهم شد! و برای همین کمی دستانم را بالا آوردم تا سیامک حس کند که می خواهم از او جدا شوم! &lt;br /&gt;در یک فرصت مناسب سرم را از روی سینه سیامک برداشتم! اما به گرمای لذت بخشش عادت کرده بودم و سیامک که متوجه شده بود جدا شدن من علتی دارد با زیرکی پرسید:&lt;span style="color:#660000;"&gt;چیزی شد که بلند شدی؟&lt;/span&gt; زبانم بند آمده بود، آب دهانم را قورت دادم و گفتم : &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;آره! دارم توی یه مود بد میرم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک خندید و گفت:&lt;span style="color:#660000;"&gt;باشه عیبی نداره پس بیا کنار من بخواب؛ باهات هم کاری ندارم!&lt;/span&gt; و سپس دستش را باز کرد و من روی بازوی او خوابیدم! سعی کردم فاصله ام را با سیامک حفظ کنم و او نیز آرام و بی حرکت مشغول صحبت کردن بود! یک لحظه جا به جا شد و من از ترس اینکه پایین تنه ام به او بخورد و متوجه تحریک من بشود ، با حرکت کردن او از سرجایم پریدم! سیامک که از واکنش من به خنده افتاده بود ، به شوخی گفت:&lt;span style="color:#993300;"&gt;عیبی نداره این دفعه باهات کاری ندارم! ولی میترسم تو با من کاری داشته باشی!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;یک لحظه کلافه شدم و برای اینکه سیامک خیال بدی نکند ، به او گفتم یه کم دیگه اینجا میخوابم آروم که شدم میرم ! سیامک با تعجب پرسید &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;ناراحت شدی؟&lt;/span&gt; و من پاسخ دادم : &lt;span style="color:#006600;"&gt;نه اصلا !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پشتم را به سیامک کردم! چند لحظه گذشت و هنوز به حالت عادی باز نگشته بودم که دستان سیامک را روی بازوی ام حس کردم! و بعد از چند لحظه گرمای بدن سیامک را حس میکردم که پشت سر من خوابیده است! کمی به عقب رفتم ، سیامک که متوجه رضایت من شده بود بدون اینکه پایین تنه اش به من بخورد ، ّبه آرامی من را در آغوش گرفت و گفت: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ببین از خودته ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;خندیدم و گفتم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;خب آره! ولی خب نه!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک گفت: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;خودت هم میدونی چی میخوایی؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;خندیدم وگفتم : &lt;span style="color:#006600;"&gt;هیچی نمیخوام&lt;/span&gt; !&lt;br /&gt;سیامک از روی تخت بلند شد و پشت سر من نشست و گفت: &lt;span style="color:#660000;"&gt;رو به پایین دراز بکش تا بهت بگم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با تعجب به سیامک نگاه کردم! سیامک که لبخندش محو نمیشد ، با مهربانی گفت: &lt;span style="color:#006600;"&gt;کاریت ندارم نترس! میخوام یه ماساژ چینی بهت بدم تا مودت عوض بشه!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;...&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-5166731053394377397?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/5166731053394377397'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/5166731053394377397'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/11/21.html' title='21'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-8702711957732850750</id><published>2009-11-21T20:56:00.003+03:30</published><updated>2009-11-21T21:54:09.613+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>20</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;20&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;روز نسبتا سختی را در پادگان سپری کرده بودم و سر درد کسل کننده ایی داشتم، برای همین تصمیم گرفتم تا پس از رسیدن به منزل بلافاصله دوش بگیرم و سپس ناهار بخورم و در نهایت استراحت کنم تا شاید کمی بهتر شوم.&lt;br /&gt;پس از سلام کردن به مادر، یک راست به سمت به اتاقم رفتم و همانجا لباس هایم را درآوردم و طبق عادت همیشگی، تنها با یک شـ ــورت راهی حمام شدم! اما از شانس بدم، پدر از خواب عصرانه بیدار شده بود و درست  روبه روی من ظاهر شد!&lt;br /&gt;به رسم ادب اما با سردی و بی میلی سلام کردم! اما او با خنده جواب داد و سپس یک لحظه با تعجب گفت: &lt;span style="color:#996633;"&gt;یک لحظه واستا!&lt;/span&gt; جا خوردم و ترسیدم اما به روی خودم نیاوردم و خیلی عادی ایستادم و گفتم : &lt;span style="color:#006600;"&gt;بله؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;پدر لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت: &lt;span style="color:#990000;"&gt;بازم موهات رو باد برده؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;جوابی ندادم و لبخندی زدم و به سمت حمام راه افتادم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;زیر دوش حمام به گفته های پدرم فکر میکردم! به رفتار تمسخر آمیزی که با من دارد! البته با همه اینها خیلی خوب درکش میکردم و از خواسته هایش خبر داشتم که چه قدر دوست دارد تا پسرش نمونه کامل یک مرد باشد! &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;اما حیف که تمامی اینها را باید یک آرزوی محال بداند!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;کمی آب را گرم و سرد کردم و برای اینکه بیخیال تفکرات سیالم باشم، شروع به خواندن یکی از شهرهای مارتیک کردم و در حال و هوای خودم بودم که ناگهان مادرم در زد و گفت: &lt;span style="color:#660000;"&gt;خونه رو گذاشتی روی سرت! گوشیت داره زنگ میزنه ! نگی نگفتی ها!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بلافاصله در حمام را باز کردم و از مادر خواستم تا پیش شماره ایی که با من تماس گرفته بود را بخواند، و پس از شنیدن آن از او خواستم تا گوشی را برای من بیاورد! سپس شیر آب را بستم و گوشه حمام نشستم و به تلفن پاسخ دادم به آرامی سلام کردم!&lt;br /&gt;سیامک پاسخ داد : &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;سلام کوچولوم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;انگار مدتها منتظر تماس سیامک بودم، و حتی از شنیدن واژه کوچولوم احساس بدی نکردم و این اولین باری بود که به سیامک اجازه دادم تا اینطور من را خطاب کند!  به او پاسخ دادم :&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#006600;"&gt;مرسی من خوبم تو خوبی ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک با مهربانی پاسخ داد: &lt;span style="color:#660000;"&gt;آره ولی چرا صدات از ته چاه میاد ؟ کجایی؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;از هوشیاری سیامک لذت بردم و با خنده پاسخ دادم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;یه جایی که هیچی لباس تنم نیست! یعنی دقیقا توی حموم!&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#006600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;سیامک بلافاصله با خنده پاسخ داد : &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;پس جای من خالی ! نه ؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سپس کمی جدی تر شدم و پرسیدم :&lt;span style="color:#006600;"&gt; سیامک اون شب خیلی اذیتت کردم! نه !؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک پاسخ داد: &lt;span style="color:#660000;"&gt;نه عزیزم! اتفاقا میخوام در همین مورد ببینمت! برای همین اگه  کاری نداری عصر بیام سراغت؟&lt;/span&gt; برای دیدن سیامک تردید داشتم، چون در حالی که از توجه او نسبت به خودم لذت میبردم ، اما از حالتی که چند شب پیش داشتم و دردسرهای که برای سیامک درست کرده بودم خجالت میکشیدم! برای همین پس از کمی من و من کردن از سیامک خواستم که تا یک ساعت دیگر به او اطلاع بدهم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;تلفن را در حمام سرد گذاشتم و برای یک لحظه حوله را دور خودم پیچیدم! اما به این نتیجه رسیدم که برای بیرون رفتن از حمام زود است!دوباره به حمام گرم باز گشتم و آب گرم را تنظیم کردم و سپس دوش را باز کردم و در حالیکه زانوهایم را بغل کرده بودم کف حمام نشستم و به ذرات آب که به روی بدن شیو شده ام میریخت تمرکز کردم! احساس دلشوره عجیبی در من به وجود آمده بود، در عین حال قطرات آب با ضربه های دلهره آورشان من را حسابی هــ ـات کرده بودند! از طرفی نوعی حس ششم این توهم را در من تداعی میکرد که حتما امروز اتفاق مهمی خواهد افتاد!&lt;br /&gt;زانوهایم را محکم تر بغل کردم و همانجا سرم را روی آنها گذاشتم و به صدای آب گوش میدادم و از برخورد ذرات آب لذت میبردم که دوباره صدای مادرم را شنیدم که این بار با نگرانی بیشتری من را صدا میزد! با عصبانیت شیر آب را بستم و به حمام سرد رفتم و حوله را دور خودم پیچیدم و یک راست بدون توجه به مادرم به اتاقم رفتم! مادر پشت سرم آمد و من نیز یک لحظه برگشتم و با عصبانیت به او گفتم : خواهش میکنم دست از سرم بردار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;به اتاقم رفتم، در را روی هم گذاشتم و روی تختم دراز کشیدم! هنوز بدنم خیس بود و به ذرات و قطرات آب که روی پوستم سر میخورد نگاه میکردم و برای &lt;span style="color:#cc6600;"&gt;یک لحظه آرزوی کردم که ای کاش دوباره بتوانم سر خوردن دستی و یا تنی را روی پوستم و با تمام وجودم حس میکردم! &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;چشم هایم را بستم و دوباره در افکارم غرق شدم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;این بار با صدای در به خودم آمدم! دوباره مادر بود که بلافاصله بعد از در زدن به داخل اتاق پرید!&lt;br /&gt;فقط فرصت کردم پتو را روی خودم بکشم ، و او نیز که متوجه شده بود سر زده وارد اتاق شده است کمی عقب تر رفت و گفت : ببخشید نمیدونستم هیچی تنت نیست!&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ناگهان متوجه شدم که تحریک شدم و همانطوری که خودم را جمع و جور میکردم ، داد زدم&lt;/span&gt; : &lt;span style="color:#006600;"&gt;آخه کی میخوایید یاد بگیرید اینجا طویله نیست ! در بزنید بیایید تو !&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مادرم به آرامی جواب داد : &lt;span style="color:#993300;"&gt;داد نزن عزیزم بابات میشنوه! باشه همین الان میرم بیرون!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مادر از اتاق بیرون رفت و من هم بلافاصله پشت سر آن به طرف در رفتم و آن را بستم و سپس لباس هایم را پوشیدم و دم در نشستم تا بند کفش هایم را ببندم! ناگهان پدر را دیدم که روی صندلی مقابل من نشسته بود و با تعجب به من نگاه میکرد که چه طور او را ندیدم!&lt;br /&gt;با دیدن من لبخندی زد و گفت: &lt;span style="color:#993300;"&gt;بهت حق میدم که ناراحت بشی مادرت سر زده بیاد تو اتاقت اما تو هم یک کم مراعات کن مادرته ازت هم &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#993300;"&gt;بزرگتره !  حالا کجا میری با این تیپ و قیافه ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;به رسم ادب پاسخ دادم : &lt;span style="color:#006600;"&gt;با دوستم بیرون میرم!&lt;/span&gt; و هنوز صبحتم تمام نشده بود که موبایلم زنگ خورد! سیامک بود ، و من نیز عمدا جلوی پدرم به او جواب دادم و گفتم:&lt;span style="color:#006600;"&gt; سلام ، همین الان میام! یه دقیقه صبر کن!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;پدر نیز که مطمئن شده بود با دوستم بیرون می روم ، چیزی به جز جمله همیشگی اش نگفت: &lt;span style="color:#993300;"&gt;سعی کن زود برگردی خونه!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;...&lt;br /&gt;در حیاط را باز کردم ، سیامک با زانتیایش دقیقا پشت در ایستاده بود ، با عصبانیت در را باز کردم و گفتم : &lt;span style="color:#006600;"&gt;بهت گفتم بیایی دنبالم اما نه دیگه در اتاقم &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;! توی این محل تا دلت بخواد فوضول داریم ، این جوری نمیگن تو کی هستی با این سر و وضع ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک خندید و گفت: &lt;span style="color:#993300;"&gt;سلام بداخلاق! تعجب کردم امروز پشت تلفن خوش اخلاق بودی! بهت حق میدم کار من درست نبود ! &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;حالا ممکنه خواهش کنم شما رانندگی کنی !؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با تعجب پرسیدم : &lt;span style="color:#006600;"&gt;من؟ چه دلیلی داره  من با ماشین تو رانندگی کنم ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک خندید و گفت :&lt;span style="color:#996633;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#993300;"&gt;همین جوری ! من دوست دارم تو برونی ! چون از روندنت خوشم میاد!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;یک لحظه با خودم فکرکردم که سیامک چه هدفی از رانندگی کردن من دارد ، اما هر چه بیشتر فکر کردم به نتیجه ایی نرسیدم! سپس این طور بهانه کردم که چون در کوچه ما هستیم من دوست ندارم با ماشینی به جز ماشین پدرم رانندگی کنم! و سیامک هم ظاهرا قبول کرد ، اما پس از گذر از چند کوچه ماشین را کنار زد و ایستاد و پیاده شد و به طرف در شاگرد آمد و گفت : &lt;span style="color:#993300;"&gt;آقا بهبد اگه ازت خواهش کنم رانندگی میکنی ؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;سیامک قلق من را خوب یاد گرفته بود و من هم از توجه کردن او لذت میبردم&lt;/span&gt; برای همین به پیشنهادش عمل کردم و جایم را برای راندن ماشین سیامک با او عوض کردم !&lt;br /&gt;زانتیا به مراتب از پژو که  پدرم آن را داشت قوی تر بود و من نیز با جثه نسبتا کوچکم برای هدایت آن مشکل داشتم اما سیامک هنوز اصرار داشت تا من رانندگی کنم! به هر ترتیبی بود به در منزل سیامک رسیدیم و من گفتم که اگر بخواهد من رانندگی کنم ترجیح میدهم پیاده بروم! زیرا به دلیل عدم تسلط بر ماشین توانایی رانندگی در ترافیک را نداشتم! و جر و بحث بین ما ادامه داشت تا اینکه نهایتا &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;سیامک پیشنهاد داد تا به جای ماشین سواری و خیابان گردی به منزل او برویم و با هم کپی بزنیم و من نیز که حدس میزدم چنین چیزی را به وجود بیاورد ، با اطمینان به او پذیرفتم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;...&lt;br /&gt;به منزل سیامک رسیدیم ، کلید را از او گرفتم و پله را بالا رفتم و در منزل را باز کردم ، بوی ملایم توتون کاپیتان بلک به مشامم میرسید! دم در نشستم و مشغول باز کردن کفش هایم شدم که سیامک نیز به من رسید و کفش هایش را به راحتی در آورد و از کنار من رد شد و لبخندی زد و به طرف آشپزخانه رفت&lt;br /&gt;من نیز کفش هایم را در آوردم و روی کاناپه رو به روی در ورودی نشستم و به اطرافم نگاه کردم و مشغول بررسی شدم! کاملا معلوم بود که سیامک حسابی خوش سلیقه است، زیرا با اینکه وسایل منزلش زیاد نبودند اما همگی گرانقیمت و با حداکثر قیمت و از مارک های معتبر تهیه شده بودند و این نشانی از حسن سلیقه و انتخاب او را نشان میداد!&lt;br /&gt;متوجه کنترل پشت سرم شدم که مربوط به سیستم صوتی بود ، به نوعی از سیامک در مورد سی درون آن پرسیدم و به اجازه روشن شدنش را گرفتم! سی دی مربوط به یکی از آهنگ های بدون کلام معروف سیاوش قمیشی بود  که برایم کلی خاطره و معنا داشت و همین باعث شد تا همانطوری که به آهنگ گوش میدادم و شعر آن را زمزمه میکردم سرم را به پشت کاناپه تکیه بدهم و تا آمدن سیامک متوجه اطرافم نشوم&lt;br /&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;سیامک کنارم نشست و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: &lt;span style="color:#993300;"&gt;بخور تا گرم نشده!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با تعجب به سینی کنارم نگاه کردم که دو آبـــجــ ـوی هلندی قرمز در آن بود! یکی از آنها را برداشتم و به طرف او گرفتم و گفتم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;میشه به جای این من یه چیز دیگه بخورم !؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک با شیطنت خندید و گفت : &lt;span style="color:#993300;"&gt;تو هر چی میخوایی میتونی بخوری! من که اجبار نکردم چی بخوری!&lt;/span&gt; از ظرافت کلام سیامک خوشم آمد اما به روی خودم نیاوردم و سپس به طرف آشپزخانه رفتم و یک لیوان برداشتم و تا خواستم در آن آب بریزم ، سیامک سر رسید و گفت: آب نه! آبمیوه! سپس لیوان را از من گرفت و من نیز به طرف هال رفتم! دوباره با آهنگ سرگرم شده بودم از او پرسیدم که چه طور میتوانم این آهنگ های بدون کلام را پیدا کنم که سیامک پاسخ داد که همه آنها را روی پی سی اش در اتاق خواب دارد و سپس با پیشنهاد او برای رایت کردن و خوردن آبمیوه به اتاق خوابش رفتیم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن&lt;br /&gt;هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;دلم از این زمانه سیر می شود گاهی&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-8702711957732850750?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/8702711957732850750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/8702711957732850750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/11/20.html' title='20'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-1918421841245146175</id><published>2009-11-08T21:29:00.003+03:30</published><updated>2009-11-08T21:47:23.152+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفتر عمر'/><title type='text'>19</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff9966;"&gt;19&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;تا چندین روز پس از آن شب ، در گیجی به سر می بردم؛ مدام صحنه ها را با خودم مرور میکردم و جالب اینکه گاها آنچنان احساس گناه و پشیمانی میکردم که به زمین و زمان و خودم فحش می دادم و در برخی از لحظات دیگر از یاد آوری آن صحنه ها به سرزنش خودم می پرداختم که چرا تمایلم را برای ســ ـــکــ ـــس با سیامک نشان ندادم تا لااقل کمی از مقدار هات بودنم کم شود&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن روز مانند همه روزهای دیگر برای بیرون رفتن با بچه ها به پارک شهر رفتم! پس از وارد شدن به ضلع شمالی پارک توجهم به یکی از دوستان پاتوق ، منصور جلب شد که در نزدیکی ساقی پارک ایستاده بود و با همدیگر می خندیدند!&lt;br /&gt;آهسته به کنار صندلی همیشگی رفتم و نشستم! درست در همین لحظه منصور دستش را بلند نمود و به من اشاره کرد! از سر جایم بلند شدم که این بار منصور با شدت بیشتری از من خواست تا به طرف آنها بروم!&lt;br /&gt;با احتیاط و به آهستگی جلو رفتم ؛ ساقی پارک با خنده ایی احمقانه جلو آمد و دست داد و گفت: &lt;span style="color:#663300;"&gt;کم پیدایی آقا بهبد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به سردی پاسخش را دادم که منصور با هیجان جلو آمد و گفت: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;چشمات رو ببند!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چشمانم را بستم و به منصور گفتم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;خواهشا لوس نشو ، میخوایی چه غلطی بکنی!؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;منصور کف دستش را جلوی بینی من گرفت و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;بو کن! ببین چیه!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نفسی عمیق کشیدم؛ بوی تلخ شاه دانه با کمی ترشی به مشامم رسید! چشمانم را باز کردم کیسه فریزر کوچک که درون آن یک لایه نواری حشیش داشت به چشمم خورد! با تعجب پرسیدم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;این دیگه چه گندیه ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;منصور چشمانش از حدقه بیرون آمد و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;به این میگی گند ؟ &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;یه دود بگیری&lt;/span&gt; میفهمی گند تویی یا این !؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;از حرف منصور ناراحت شدم و دستش را کنار زدم و به تندی گفتم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;خودتی و قیافه ات!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;منصور حشیش ها را در جیبش گذاشت و سپس دستش را روی شانه من گذاشت و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;منظوری نداشتم ، ناراحت نشو! بپر بریم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;پرسیدم :&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; کجا ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;منصور جواب داد : &lt;span style="color:#663333;"&gt;بچه ها کوچه اولی خیابون معین منتظر هستن ! بریم یه دودی بگیریم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;دست هایم را درون جیبم کردم و تا میخواستم حرف بزنم ، منصور گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;چی همراهت داری ! کنت ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با بی حوصلگی پاسخ دادم : &lt;span style="color:#006600;"&gt;من نمیام منصور شما برین حال کنید !&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;منصور با تعجب به من نگاه کرد و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;مگه میشه نیایی ! کی بهتر از تو سیگاری میپیچه !؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با خنده گفتم : &lt;span style="color:#006600;"&gt;چی ؟ کی بهت گفته سیگاری میپیچم ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;منصور خندید و گفت : &lt;span style="color:#663333;"&gt;آمارت رسیده! میگن اول ایمان بعد هم تو! چون دستاتون ظریفه و حوصله دارید حسابی بار بزنید! &lt;/span&gt;این بارهم تا خواستم حرف بزنم، منصور پیش دستی کرد و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;زود باش بریم ، بی معرفت بازی هم در نیار که برو بچ منتظر هستن!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;خودم هم نمیدانم چه طور شد که قبول کردم و به همراه منصور تا ابتدای خیابان دکتر معین رفتیم و از آنجا چند نفر از بچه ها را سوار کردیم و به طرف یکی از پارک های خلوت شهر راه افتادیم، در حین راه من به کمک یکی از بچه ها توتون دو نخ از سیگار ها را خالی کردیم و به اصطلاح حشیش ها را بار زدیم! سپس پس از توقف در یک محل تاریک شروع به کشیدن کردیم&lt;br /&gt;سعی میکردم تا حد امکان کمتر بکشم، اما واقعا با حشیشی قدرتمندی طرف بودم به طوریکه بعد از گرفتن چند گام آنچنان سرم گیج میرفت و بی اختیار می خندیدم که حس میکردم از تعادل خارج شده ام&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;چند ساعتی به همان منوال گذشت، احساس انرژی عجیبی میکردم به طوریکه به یاد ندارم چه طور به تلفن سیامک پاسخ داده بودم و هنگامی به خودم آمدم که در ماشین سیامک سوار شده بودم و یک چک محکم از او خوردم!&lt;br /&gt;از آن لحظات چیز زیادی به خاطر ندارم، به جز اینکه سیامک حسابی من را سرزنش کرد و مدام به من میگفت که آخر وعاقبتی بهتر از خوابیدن گوشه خیابان ندارم&lt;br /&gt;سپس سیامک من را به منزل خودش برد و به زور من را وادار به دوش گرفتن نمود و حتی خودش به زور و با لباس من را به زیر دوش برد! سپس مقدار زیادی آب میوه و آب به من خوراند تا نهایتا حوالی یازده شب کمی حالم بهتر شد و خودش با ماشینش من را به منزلمان رساند&lt;br /&gt;فردای آن روز پس از آمدن از پادگان متوجه شدم که منصور با پرایدش به شدت تصادف کرده است و من هنوز نفهمیدم که چه طور از جمع سرنشینان آن ماشین خارج شده بودم&lt;br /&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;آکورد اول&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سبکی &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;دستات &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نگاه های &lt;span style="color:#000099;"&gt;نافذت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;گرمی &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;صحبت هات&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چیزهایی بود که اگه نداشتمش&lt;br /&gt;اما حسشون میکردم&lt;br /&gt;کاش یک سال زودتر داشتمت&lt;br /&gt;اما چه میشه کرد&lt;br /&gt;همون حکایت و شعر قدیمی ابی که با هم خوندیم&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;امروز که محتاج توام&lt;br /&gt;جای تو خالیست&lt;br /&gt;فردا که به سراغم میایی&lt;br /&gt;نفسی نیست !&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;نفس تو گرم باشه&lt;br /&gt;برام کافیه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-1918421841245146175?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/1918421841245146175'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/1918421841245146175'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/11/19.html' title='19'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-2726722583817567564</id><published>2009-10-25T23:49:00.002+03:30</published><updated>2009-10-26T00:09:26.185+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>18</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt; پ.ن&lt;br /&gt;هیج وقت نوشتن به این اندازه برای من سخت نبوده است! اما باید بنویسم تا دینی را که به خودم و به دوران سیاهی که از آن گذر کردم بپردازم امیدوارم برای همه خلف وعده ها من را ببخشید! و در پایان دوباره تاکید میکنم، گذر به گذشته دلیل بر تایید آن نیست!&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;18&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالا بردن سیامک از پله ها من را خسته کرده بود، به طوریکه مجبور شدم بلافاصله پس از رسیدن به انتهای پله ها او رو به کناری تکیه بدهم و چند لحظه ایی برای رفع خستگی استراحت کنم ابتدا فکر میکردم سیامک کاملا مست است و اصلا هوشیاری ندارد، اما در همان چند لحظه از صحبت های او متوجه شدم که به طور کامل مست نیست و بی حالی و ناتوانی اش به دلیل ضعف شدیدش می باشد، برای همین به خودم اجازه ندادم او را در همان وضع رها کنم و برای آوردن کلید های منزل دوباره پایین رفتم و مشغول جستجوی آنها در ماشین سیامک شدم&lt;br /&gt;ناگهان به اسنادی در مورد یکی از مناقصات معروف شهر ما برخوردم و همانجا بود که متوجه شدم ، سیامک نماینده یک شرکت معتبر در یکی از پروژه های مهم شهر ماست! اما بیشتر از آن کنجکاوی نکردم و پس از پیدا شدن کلید، به سرعت به طبقه بالا بازگشتم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;سیامک روی زمین نشسته بود و چشمانش را بسته بود، با عجله به طرف در رفتم و مشغول امتحان کردن کلیدها روی قفل شدم، اما به دلیل سر درد و سرگیجه شدید، پیدا کردن کلید مناسب و گرداندن آن در سوراخ قفل کار بسیار سختی بود من را کاملا کلافه کرد!&lt;br /&gt;در نهایت موفق شدم درب منزل سیامک را باز کنم و با هزار زحمت او را از روی زمین بلند کنم و به اتاق خوابش ببرم! اما برای مستقر کردن او روی تخت مجبور بودم تا کمی خودم را خم کنم و به دلیل خستگی و بیست کیلو سنگین تر بودن سیامک، برای یک لحظه زیر بدنش گیر کردم و بدبختانه همان چند لحظه کوتاه کافی بود تا کاملا شوکه شوم!&lt;br /&gt;هر چند که مطمئن بودم سیامک چیزی از شوکه شدن من متوجه نشده است اما جانب احتیاط را از دست ندادم و به سرعت او را روی تخت خواباندم و گفتم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;من دیگه برم! الانه که خونه شاکی بشن!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک در همان حال دستانش را باز کرد و گفت &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;میایی جلو ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با تعجب و با حالتی که خودم را کاملا بی خبر نشان می دادم ، پرسیدم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;برای چی؟ چه کار میخوایی بکنی؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک چشمانش را که به زحمت باز می شدند باز کرد و گفت: &lt;span style="color:#006600;"&gt;بیا جلو نترس! میخوام بوست کنم! انگار هنوز به من اعتماد نداری؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;...&lt;br /&gt;به آرامی جلو رفتم و صورتم را کنار صورت سیامک بردم ، او نیز لب هایش را جلو آورد و به آرامی روی گونه های من گذاشت و من را بوسید و گفت: &lt;span style="color:#663366;"&gt;امشب برات درد سر شدم &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;کوچولوم&lt;/span&gt; ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با تعجب به عقب رفتم و با گیجی پرسیدم :&lt;span style="color:#006600;"&gt; کوچولوت؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک دستش را روی شانه من گذاشت و من را به سمت خودش کشید ، برای یک لحظه تعادلم را از دست دادم و با سر به طرف سیامک رفتم، اما بلافاصله زانوهایم را روی تخت گذاشتم و به همان حالت نشستم و گفت: &lt;span style="color:#663366;"&gt;چرا این همه نفس نفس میزنی ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بلافاصله جواب دادم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;چون از پله ها بالا و پایین رفتم! و تو هم  قدر خودت سنگینی!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما واقعیت این بود که علاوه بر رفت آمد های من از پله ها برای یک لحظه دچار هیجان شده بودم، اما نمیخواستم حس واقعی ام را بروز بدهم برای همین در ادامه چند نفس عمیق کشیدم سیامک دوباره لب هاش را روی گونه های من گذاشت و به آرامی من را بوسید و گفت: &lt;span style="color:#663366;"&gt;ببخشید مهربونم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;این بار دیگر ترسی نداشتم و خیلی عادی به سیامک جواب دادم: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;مرسی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک با لبخند سردی گفت: &lt;span style="color:#663366;"&gt;حالا یه کم کنارم دراز بکش تا خستگیت در بره ، بعد میگم ماشین بیاد بری خونه!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;قبل از اینکه حرف سیامک تمام شود ، تشکر کردم! اما سیامک هم به من مهلت پاسخ نداد و گفت: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;وقتی من میگم! تعارف نباشه! &lt;/span&gt;حرفی نزدم و همانجا روی تخت نشستم! سیامک کمی خودش را جابه جا کرد و گفت: &lt;span style="color:#663366;"&gt;بیا همین کنار بخواب برای دوتامون به قدر کافی جا هست!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;واقعا به آرامش نیاز داشتم ، برای همین علی رغم ترسی که داشتم به آرامی کنار سیامک دراز کشیدم و چشمانم را بستم. چند لحظه ایی گذشت و انگشت سیامک را روی گونه هایم حس کردم که به آرامی من را نوازش میکرد! با هر تماسش قلقلک خاصی در تمام بدنم موج می زد، برای همین چشمانم را باز کردم و به سیامک نگاه کردم تا او را متوجه کنم که از حدودش تجاوز نکند!&lt;br /&gt;اما سیامک بدون توجه خودش را جا به جا کرد و به طرف من آمد! برای یک لحظه ترسیدم و دوباره خاطرات گذشته در ذهنم تداعی شد و برای همین در کمتر از چند ثانیه به لبه تخت رفتم! سیامک که متوجه این موضوع شد بلافاصله با لحن آرامی گفت: &lt;span style="color:#663366;"&gt;نترس! باهات کاری ندارم! ببخشید که جلو اومدم!&lt;/span&gt; و سپس دستش را روی شکم من گذاشت!&lt;br /&gt;دوباره از جا پریدم که او من را به طرف خودش کشید و گفت: &lt;span style="color:#663366;"&gt;الان از تخت می افتی پایین! این همه عقب نرو ! بیا این ور منم میرم کنارتر !&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;منتظر شدم تا سیامک عقب تر برود و پس از اینکه او جا به جا شد من نیز به وضع عادی ام برگشتم! اما حس میکردم همین تماس های بدنی و نوازش ها و اتفاقات همین چند ثانیه قبل من را به آستانه تحریک رسانده است! برای آنکه دوباره تمرکز کنم چشم هایم را بستم و رو به شکم روی تخت دراز کشیدم! سیامک هم دستش را روی شانه های من گذاشت و آرام با من حرف میزد! اما من چیزی متوجه نمی شدم تا اینکه برای یک ساعتی به همان وضع خوابیدم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;با صدای سیامک به خودم آمدم که به آرامی میگفت: &lt;span style="color:#663366;"&gt;کوچولو؟ پا شو! حسابی دیرت شده! ماشین منتظرته !&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با عجله از سر جایم بلند شدم و بلافاصله یاد این افتادم که اگر دوباره  دیر کنم ، حتما با برخوردهای بد پدرم مواجه خواهم شد! برای همین به سرعت خودم را مرتب کردم و در همین حین به صحبت های سیامک گوش میدادم که میگفت: &lt;span style="color:#663366;"&gt;ماشین پایین منتظرته! تا در خونه میبرتت فقط بگم آژانس نیست و ماشین شرکته! اگه هم خواستی به موبایل من زنگ بزن تا برای مامان یه بهانه جور کنم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;از سیامک خداحافظی گرفتم و پله ها را دوتا یکی پایین آمدم! یک پراید مشکی کنار در ایستاده بود و به محض دیدن من سلام کرد، سوار  شدم و از او خواستم تا من را به سرعت به مقصدم برساند و او نیز در تمام طول راه از خوبی های سیامک برای من تعریف میکرد و حسابی من را تحویل گرفت تا اینکه بالاخره به منزل رسیدم و برخلاف انتظارم اوضاع کاملا عادی بود و کسی گیری نداد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-2726722583817567564?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/2726722583817567564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/2726722583817567564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/10/18.html' title='18'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-2067130919003846183</id><published>2009-08-01T16:54:00.002+04:30</published><updated>2009-08-01T01:01:17.835+04:30</updated><title type='text'>توضیح</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فالش پس گرفته شد!&lt;br /&gt;اما مشکل بزرگ اینجاست که پست های سیو و درافت شده اش را ندارد!&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-2067130919003846183?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/2067130919003846183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/2067130919003846183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='توضیح'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-4589387286889331217</id><published>2009-05-10T22:38:00.003+04:30</published><updated>2009-05-10T23:08:40.752+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>17</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt; پ.ن&lt;br /&gt;من نمیدانم و اصلا هم نمیفهم که اگر من جنده باشم چه ربطی به مادرم دارد&lt;br /&gt;من هنوز نفهمیدم که چرا گناه یکی را پای دیگری می نویسند؟&lt;br /&gt;اصلا بگذارید ببینید آخرش چه می شود و آن وقت من را به باد فحش هایی بگیرید که لایقش هستم!&lt;br /&gt;هر چیزی حدی دارد اما دقیقا آن کسی که حد را نمی داند شمایید&lt;br /&gt;شاید من یک ایرانی باشم ، شاید هم مسلمان باشم ، اما هیچ وقت و به جز یک برهه خاص در این غمکده با رضایتمندی ننوشتم و هیچ گاه همجنسگرایی و هیچ کوفت و زهرماری را تبلیغ نمیکنم&lt;br /&gt;اینجا یک دین است! دین به خودم و به آن روزهای سخت و به همه نامردهایی که ادعای مرد بودن دارند!&lt;br /&gt;ادعا نمیکنم که خودم بی تقصیرم! اما تجربیات آتی من با انسان نماهایی مانند شما بوده است، شمایی که حتی از خودتان فراری هستید&lt;br /&gt;من هنوز نمیفهم این سالی یک بار آپ کردن این وبلاگ در پیت! چه خصومتی با شما دارد؟&lt;br /&gt;من هنوز نفهمیدم که اگر وبلاگ، وبلاگ است چه اجباری برای خواندن نوشته هایم دارید؟&lt;br /&gt;اصولا من نفهم هستم&lt;br /&gt;و هستم &lt;br /&gt;تا تمام شوم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;17&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز چند متری تا دکه ایی که قرار بود تا از آن مشـ ـروب بخریم، باقی مانده بود، برای همین از سیامک خواستم تا درهمان نزدیکی ها ماشینش را پارک کند ، چونکه احتمال میدادم که اگر فروشنده، او را همراه من ببیند، چیزی به ما نفروشد و دست خالی برگردیم&lt;br /&gt;پس از توقف ماشین، پیاده شدم و با اینکه کمتر از پنجاه متر با دکه فاصله داشتم، اما در همان لحظه اول یک پسر حدودا بیست و پنج ساله که از سر و وضعش کاملا مشخص بود که حسابی لات و شر است توجهم را جلب کرد!&lt;br /&gt;سعی کردم بدون جلب توجه به سمت جلو حرکت کنم، اما از نگاه های سنگین آن پسر اصلا احساس خوبی نداشتم و این حالت مدام با جلوتر رفتن من بیشتر و بیشتر می شد تا جاییکه در نزدیکی های دکه متوجه شدم که او تنها نیست و دوستش نیز مشغول خرید از دکه است، اما همچنان به روی خودم نیاوردم و در حالیکه هنوز نگاه های عجیبش را احساس می کردم ، جلوتر رفتم تا به پیرمرد فروشنده صاحب دکه رسیدم و از او مشـ ـروب خواستم!&lt;br /&gt;پیرمرد صاحب دکه، توانایی کامل حرف زدن را نداشت اما به خوبی می شنید و مجبور بود تا با ایما و اشاره حرف بزند، و با همان حالت به من گفت که تنها دو قوطی موجود دارد! اما به دلیل نامفهوم بودن صحبت های او اصلا متوجه نشدم که این دو قوطی از چه نوعی هستند! واز طرفی به دلیل آنکه جو آنجا را سنگین احساس می کردم از او خواستم تا هر چه هست بیاورد تا زودتر آنجا را ترک کنم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در تمام مدتی که فروشنده مشغول آوردن قوطی ها از پشت یخچالش بود من پشت به آن دو پسر بودم اما به صورت نامفهوم صحبت های آنها را که به زبان محلی بود را می شنیدم و حالا دیگر مطمئن شده بودم که سوژه اصلی آنها من هستم! و این وضع تا جایی ادامه داشت که فروشنده یک کیسه تیره محتوی دو قوطی سرد را روی یخچالش گذاشت! کیفم را بیرون آوردم تا پول آنها را بدهم که ناگهان همان پسری که پشت سر من ایستاده بود ، بدون توجه به من جلو آمد و کیسه را برداشت و داخل آن را نگاه کرد و گفت: &lt;span style="color:#003333;"&gt;اینها صاحب داره!&lt;/span&gt; با اینکه مطمئن بودم صاحبش او نیست اما سعی کردم مواظب باشم و گفتم:&lt;span style="color:#003300;"&gt; اما صاحبشون منم و دارم میخرم!&lt;/span&gt; نفر دوم گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;یک ساعته اینجاییم! ماله ماست!؟ حرفیه ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;حوصله دردسر نداشتم و البته با یک حساب سرانگشتی کاملا معلوم بود که  اصلا در حد درگیری با آنها نیستم! برای همین سرم را پایین انداختم و هنوز چند قدمی از دکه دور نشده بودم که یکی از آنها گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;یک پیشنهاد!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;برگشتم و گفتم: &lt;span style="color:#003300;"&gt;چی؟&lt;/span&gt; گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;تو اینها رو بخور! ما هم تو رو میخوریم!&lt;/span&gt; و هر دوی آنها به صورت احمقانه ایی خندیدند از توهین مستقبم آن ها ناراحت شدم اما تصمیم گرفتم تا هیچ واکنشی نشان ندهم و فقط از شدت ناراحتی زیر لب گفتم: خفه شو آشغال عوضی! و همین جمله کافی بود تا بهانه ایی به دست آنها بیافتد!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ناگهان یکی از آن پسرها به طرفم آمد و پشت بازوی من را گرفت و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;حالیت میکنم کی آشغاله&lt;/span&gt;! دستم را از زیر پنجه هایش کنار کشیدم، اما قدرت او خیلی بیشتر از من بود به طوریکه حس میکردم پنجه هایش در گوشت بازوی من فرو رفته است! داد زدم: &lt;span style="color:#660000;"&gt;ول کن عوضی!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;اما او بدون توجه به من همچنان من را به جلو پرت میکرد! درست در همین موقع صدای آن پسر دیگر بلند شد که میگفت: ولم کن! اگه مردی بذار برگردم! برای یک لحظه بازوی من شل تر شد وهمین فرصت کافی بود تا خودم را از چنگ آن پسر دربیاورم و به پشت سرم نگاه کنم!&lt;br /&gt;سیامک را دیدم که دست یکی از پسرها را که دورتر بود، گرفته بود و پشت سرش پیچانده بود و با دست دیگرش گردنش را گرفته بود و فشار میداد و آن پسر لات نیز فحش میداد! با یک نگاه کاملا معلوم بود که قدرت سیامک به او می چربد زیرا سیامک از لحاظ قد و قواره و هیکل تقریبا دو برابر او بود! کمی به سیامک نزدیک شدم که با عصبانیت گفت: برو توی ماشین!&lt;br /&gt;به طرف دکه برگشتم و کیسه پلاسیتک را برداشتم و پول را روی یخچال دکه گذاشتم و به طرف ماشین برگشتم! سیامک نیز همچنان گردن آن پسر را گرفته بود و به آن پسری که من را قبلا گرفته بود گفت: فکر نکنی گردن کلفتی! سپس در کمال خونسردی آن را رها کرد و به طرف ماشین برگشت &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;پس از اینکه به طرف جاده اصلی راه افتادیم کاملا  حس میکردم که سیامک بسیار ناراحت و عصبانی است، برای همین سعی کردم تا سر صحبت را باز کنم و گفتم: &lt;span style="color:#003333;"&gt;یه چند متر جلوتر یه جاده کمربندیه ، که خیلی خلوته! میتونیم بریم اونجا و توی یکی از پارکینگ های بغل جاده با خیالت راحت بخوریم!&lt;/span&gt; اما صحبت های من برای سیامک مهم نبود و او همچنان عصبانی و چپ چپ به من نگاه میکرد!اما پس از چند لحظه دقیقا به همان جاده ایی رفت که من گفته بودم ولی به محض رسیدن به ابتدای جاده سرعتش را کم کرد و سپس خیلی جدی و خشک به من گفت : &lt;span style="color:#663333;"&gt;تو کی میخوایی دست از این کارهات بردای ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با اینکه به خوبی منظور سیامک را متوجه شده بودم اما سعی کردم خودم را متعجب نشان بدهم پرسیدم : چه کاری ؟ سیامک اجازه نداد تا من حرف بزنم و با قاطعیت گفت : &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;حرف نزن!&lt;/span&gt; و سپس به کنار جاده و یکی از پارکینگ های حاشیه رفت و سپس توقف کرد و گفت:&lt;span style="color:#663333;"&gt; من نمیفهمم که چرا این کارها رو میکنی! از یه طرف راه می افتی و توی روم ها و میگی من پولی ام! از یه طرف نه بهت میاد برای پول این کارها رو بکنی نه اینکه پسر هرزه ایی باشی! از یه طرف دیگه با جو این شهر و سر و وضعی که برای خودت ساختی باعث میشی بهت گیر بدن و اصلا هم عینه خیالت نیست!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بدون فکر کردن به سیامک گفتم:&lt;span style="color:#003300;"&gt; بیخیالش برات مهم نباشه! پوستم کلفت شده دیگه!&lt;/span&gt; سیامک از پاسخ من عصبانی تر شد  و گفت: &lt;span style="color:#003300;"&gt;حیف! وگرنه میزدم تو گوشت تا بفهمی یعنی چی!&lt;/span&gt; سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم که سیامک پلاستیک را از من گرفت و درهای قوطی ها را باز کرد و یکی از آنها را به من داد و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;بیا فعلا  از این آشغال های روسی بخور و به قول خودت بیخیالش!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;...&lt;br /&gt;بدبختانه سیامک اصلا  به من نگفته بود که در برابر محرکاتی مانند الکل آستانه تحملش پایین است و به همین دلیل بود که پس از خوردن مشروب، به طور کامل هوشیاریش را از دست داد! البته خوشبختانه آن مشروب های لعنتی به مذاق من سازگار نبودند و به دلیل کم خوردن وضع به مراتب بهتری از او داشتم و فقطا کمی احساس گیجی و عدم تعادل میکردم!&lt;br /&gt;به هر حال با آن وضعیت سیامک و من ، باید هر چه زودتر به شهر باز میگشتیم و بنابراین مجبور بودم تا به دلیل عدم تعلدل سیامک تا منزل او رانندگی کنم و این با توجه به وضع نامتعادل نسبی من و عدم آشنایی با ماشین سیامک بسیار با دردسر همراه بود، اما به هر ترتیبی بود به جلوی در منزل سیامک رسیدیم! اما مشکل بزرگتر اینجا بود که سیامک آنچنان گیج بود و در خواب و بیداری سیر میکرد! و هر چه قدر به او میگفتم و اصرار میکردم تا از ماشین پیاده شود تا من به منزل خودمان باز گردم ،هیچ عکس العملی نشان نمیداد!&lt;br /&gt;نهایتا بعد از چند دقیقه توانستم تا به هر زحمتی که بود سیامک را راضی کنم تا از ماشین پیاده شود! اما خودم مجبور شدم تا او را کشان کشان از پله بالا ببرم و این برای اولین بار بود که سیامک را در حالتی نامتعادل لمس میکردم و اثرات همین لحظات بود کم کم من را از گیجی نسبی به هوشیاری می برد&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;زودتر به روز خواهم بود !&lt;span style="font-size:+0;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-4589387286889331217?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/4589387286889331217'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/4589387286889331217'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/05/17.html' title='17'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-773014810151398410</id><published>2009-05-06T23:45:00.002+04:30</published><updated>2009-05-06T23:47:43.314+04:30</updated><title type='text'>حال</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;باید اعتراف کنم که هیچ وقت خواننده ها و دوستان خوبم را فراموش نمیکنم اما خیلی هم سعی دارم تا نظرات آنها بر اصل واقعیت این وبلاگ تاثیر نگذارد اما بر خود لازم دیدم تا در این پست و به صورت اجمالی دلایل وقفه طولانی ام را توضیح بدهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- احتمالا بیشتر دوستان از ماه عسل من و دوست پسرسابقم مطلع هستند وحتما بهترمی دانند که همه چیز برهم خورد و این مسائل یکماهه اخیر تمام تمرکز من را برای فالش نوشتن از بین برده است&lt;br /&gt;- از طرفی با گذر فالش به دوران سیاهش خودم بیش از هر کسی احساس آشفتگی و پشیمانی دارم و کافیست خودتان را بگذارید به جای نویسنده! حال چه راست باشد چه حتی داستان ( از این رو اشاره میکنم که خیلی ها این پست ها را داستان میدانند که به فرض این طورهم باشد آیا برای داستان نوشتن هم نیاز به خلق شخصیت نبود و آیا این شخصیت ها نیستند که شخصیت دارند!؟ که یک دفعه بخواهی تخریبشان کنی) - دلیل بعدی عوض شدن فعالیت های روزمره من به اجبار است که مجبورم مدت زمان زیادی از شبانه روز را در حال رفت آمد حدود 200 کیلومتر باشم و این عملا انرژیی باقی نخواهد گذاشت&lt;br /&gt;- مورد بعدی کسالتی است که بعد از تمام شدن رابطه ام با دوستم ، حادتر شده و این عملا من را نیازمند استراحت می نماید ( البته اگر وقتی برای استراحت داشته باشم و کلا نشستن و تمرکز کردن و یادآوری کریه ترین دوران زندگی ام با این وضع سخت خواهد بود)&lt;br /&gt;اما&lt;br /&gt;من با خودم عهد کردم که فالش را به اتمام برسانم و برای همین با کمک یکی از دوستانم پست های آینده فالش را تهیه خواهیم کرد ، البته اگر ایشان سر قولشان بمانند و از همکاری با بنده نترسند ! و به صورت آماده در وبلاگ قرار خواهم داد تا به صورت اتوماتیک به روز شوند و من هم برای همیشه با فالش خداحافظی خواهم کرد و عهدم را به این دوستان و هم احساس ادا خواهم نمود &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-773014810151398410?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/773014810151398410'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/773014810151398410'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='حال'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-1285478932525226032</id><published>2009-05-06T23:45:00.001+04:30</published><updated>2009-05-06T23:47:14.201+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;باید اعتراف کنم که هیچ وقت خواننده ها و دوستان خوبم را فراموش نمیکنم اما خیلی هم سعی دارم تا نظرات آنها بر اصل واقعیت این وبلاگ تاثیر نگذارد اما بر خود لازم دیدم تا در این پست و به صورت اجمالی دلایل وقفه طولانی ام  را توضیح بدهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-    احتمالا بیشتر دوستان از ماه عسل من و دوست پسرسابقم مطلع هستند وحتما بهترمی دانند که همه چیز برهم خورد و این مسائل یکماهه اخیر تمام تمرکز من را برای فالش نوشتن از بین برده است&lt;br /&gt;-    از طرفی با گذر فالش به دوران سیاهش خودم بیش از هر کسی احساس آشفتگی و پشیمانی دارم و کافیست خودتان را بگذارید به جای نویسنده! حال چه راست باشد چه حتی داستان ( از این رو اشاره میکنم که خیلی ها این پست ها را داستان میدانند که به فرض این طورهم باشد آیا برای داستان نوشتن هم نیاز به خلق شخصیت نبود و آیا این شخصیت ها نیستند که شخصیت دارند!؟ که یک دفعه بخواهی تخریبشان کنی) - دلیل بعدی عوض شدن فعالیت های روزمره من به اجبار است که مجبورم مدت زمان زیادی از شبانه روز را در حال رفت آمد حدود 200 کیلومتر باشم و این عملا انرژیی باقی نخواهد گذاشت&lt;br /&gt;- مورد بعدی کسالتی است که بعد از تمام شدن رابطه ام با دوستم ، حادتر شده و این عملا من را نیازمند استراحت می نماید ( البته اگر وقتی برای استراحت داشته باشم و کلا نشستن و تمرکز کردن و یادآوری کریه ترین دوران زندگی ام با این وضع سخت خواهد بود)&lt;br /&gt;اما&lt;br /&gt;من با خودم عهد کردم که فالش را به اتمام برسانم و برای همین با کمک یکی از دوستانم پست های آینده فالش را تهیه خواهیم کرد ، البته اگر ایشان سر قولشان بمانند و از همکاری با بنده نترسند ! و به صورت آماده در وبلاگ قرار خواهم داد تا به صورت اتوماتیک به روز شوند و من هم برای همیشه با فالش خداحافظی خواهم کرد و عهدم را به این دوستان و هم احساس ادا خواهم نمود &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-1285478932525226032?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/1285478932525226032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/1285478932525226032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/05/200.html' title=''/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-1846441862090779465</id><published>2009-04-02T01:56:00.005+04:30</published><updated>2009-04-02T14:58:17.313+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>16</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;برای یک لحظه ازشدت عصبانیت داغ شدم و تصمیم گرفتم تا بلافاصله به سیامک پاسخ دندان شکنی بدهم تا در همین ابتدا حد و حدود خودش را بشناسد، اما نمیدانم چه طور شد که درمقابلش کوتاه آمدم و تنها کاری که به عنوان اعتراض در پاسخ به گفته او داشتم این بود که راستای نگاهم را از طرف او تغییر دادم و به سمت خیابان برگرداندم!&lt;br /&gt;سیامک نیز متوجه تغییرحالت من شده بود دستش را روی ران من گذاشت و به آرامی گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;ببخشید اگه حرف بدی زدم! نمیخواستم ناراحتت کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این بارتحمل نکردم و دستش را از روی رانم برداشتم و سپس با جدیت به او گفتم: &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;ببین سیامک، تا حالا توی زندگیم همین جملات و مشابهش رو زیاد شنیدم! پس اگه تصمیم داری منو خر کنی بدون که به این آسونی ها نمیشه!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;چشمان سیامک از تعجب گرد شد! من نیز در کمال خونسردی کوله پشتی ام را در بغلم گرفتم و به جلو نگاه میکردم! بعداز کمی سیامک خندید و با حالت مسخره ایی گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;گفتی به این آسونی ها !؟؟؟ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;اما بالاخره خرت میکنم!&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با اینکه سیامک کمتراز یک چهارم سیگارش را کشیده بود، اما شدیدا سرفه میکرد، و آنقدر سرفه های او ادامه پیدا  کردند که به زحمت نفس می کشد، برای همین سیگار را از دستش گرفتم و دور انداختم  و برای اینکه حالش را گرفته باشم با خنده پرسیدم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;تو که توی عمرت بیشتر از گل بو نکردی! پس چرا الکی گفتی ترک کردم!؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک خندید و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;یه دفعه نمیدونم چی شد! اما از دود سیگار نبود&lt;/span&gt; و سپس همانطور به دست راست من خیره شد&lt;br /&gt;چند باردستانم را جلویش تکان دادم تا خیره بودن او برهم بخورد و نهایتا خودش آمد و پرسیدم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;چی شده! به کجا نگاه میکنی؟ &lt;/span&gt;سیامک دستش را لای موهایش کرد و پس از مرتب کردن و حالت دادن آنها گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;ببخشید!&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;میشه بگی او دستبد و حلقه چیه توی دست راستت؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;یک لحظه انگار دلم را آتش زدند، سرم را پایین انداختم و تصمیم گرفتم تا جوابی ندهم، اما ناگهان سیامک، انگشتش را زیر چانه ام گذاشت و آن را بالا آورد و گفت: ببخشید انگاری دوباره &lt;span style="color:#663333;"&gt;ناراحتت کردم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بلافاصله گفتم: &lt;span style="color:#006600;"&gt;اینها نشونه هایی از کسیه که عاشقش بودم! برای همین همیشه از حمل کردنشون احساس آرامش میکنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعد از آن سیامک چیزی نگفت و فقط آه بلندی کشید و ماشینش را روشن کرد&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;بعد از حدود ده دقیقه همانطوری که در ماشین سیامک نشسته بودیم و من چانه ام را روی دستم تکیه داده بودم و به تک تک کسانی که از جلوی ماشین درترافیک رد میشدند نگاه میکردم، از سیامک پرسیدم: &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;تو واقعا گــ ـی هستی ؟ تا حالا اصلا عاشق شدی؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک با تردید خاصی به من نگاه کرد، به طوریکه هیچ وقت آن را فراموش نخواهم کرد و بعد از یک آه بلند گفت:&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;&lt;strong&gt; ازبچگی میدونستم با دیگران فرق دارم! به شدت رفیق باز بودم، طوریکه مادرم همیشه میگفت: اگه گشنه و تشنه نشی هیچ وقت برنمیگردی خونه! هرجوری بود تا پایان دوران راهنمایی خودم را راضی کردم ؛ تا سال آخر عاشق پسری به نام محسن شدم که کاملا لات و قلدربود! من هم کم کم اخلاقم عوض شد و برای اینکه همراهش باشم و با هم دوست باشیم ؛ تبدیل به یک لات گردن کلفت شدم که توی خیلی از کارهای محسن شریک بود!خوشبختانه قد و قواره و هیکل بدی هم نداشتم و همین باعث شد هیچ وقت محسن به من شک نکنه که چه جوری دوستش دارم و برای همین همیشه به من داداش سیامک میگفت، و از عشق من نسبت به خودش گاهی تعجب میکرد ولی هیچ وقت اجازه ندادم تا بفهمه!&lt;br /&gt;کلا شب و روزمون یکی بود، با همدیگه هر خلافی میکردیم، همه میگفتن من و اون دوقلوها هستیم، زندگی خوشی داشتیم تا اینکه یک روز دم عید قرار شد تا برای خرید لباس و دیدن دوستامون دسته جمعی بریم تهران!&lt;br /&gt;مادرم مخالف رفتن من بود چون پدرم به ماموریت بود و قطعا با رفتن من، خواهرم و مادرم تنها می ماندند! برای همین نرفتم و قرار شد تا محسن به جای من هم خرید کنه!&lt;br /&gt;خداحافظی کردیم و صورت همدیگه رو بوسیدیم، تلخ ترین لحظه زندگیم بود و هیچ وقت آخرین باری که لمس کردم و بوسیدمش رو فراموش نکنم ! حتی اونقدر هیجان زده شده بودم که برای رد گم کردن گفتم: داداش رسیدی تهران، نکنه  داداشت رو از یاد ببری! و محسن گفت: مگه میشه بهترین رفیقم رو از یاد ببرم؟&lt;br /&gt;تقدیر این بود که اون بوسه و دیدار آخرین لحظه مشترک بین من و اون باشه، چون بعد از اون دیگه محسن برنگشت&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;چشمان سیامک پر از اشک شده بود! دستمال کاغذی درآوردم و یکی به او و یکی را برای خودم برداشتم و به زحمت به او گفتم:&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#006600;"&gt;اگه ناراحتت میکنه نگو! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;سیامک ادامه داد و گفت : ن&lt;span style="color:#663333;"&gt;ه بذار بگم چون تو از معدود نفراتی هستی که پرسیدی و باید بدونی!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;وقتی که محسن به تهران میرسه یک راست میره تا برای من خرید کنه! بعداز چند روز بین بچه هایی که همراهش هستند  اختلاف می افته و محسن برای اعتراض به اونها ازشون اونها جدا میشه و با یک ماشین شخصی برمیگرده و  توی راه تصادف میکنه و فوت میشه &lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;دیگر تحمل نکردم و بغضم ترکید! سیامک هم حالا به راحتی گریه میکرد و ادامه داد&lt;/span&gt;: بعد از اون دیگه امیدم رو از دست دادم و روز هفتم مراسمش آتقدر گیج و منگ بودم که وقتی که میخواستم برم سر قبرش، منم با موتور تصادف کردم و پام از چند جا شکست و مجبور شدم تا عمل کنم و پلاتین بذارم&lt;br /&gt;بعد از محسن دست از لات بازی برداشتم، یک سال نتونستم از درس عقب افتادم و نشستم ته خونه و با یادش زندگی کردم! بعد از اینکه دیپلم رو گرفتم چون یک سال عقب افتاده بودم باید میرفتم خدمت سربازی و همین کار رو کردم و بعد از تموم شدن خدمت نشستم و حسابی درس خوندم ومکانیک قبول شدم! بعد از دانشگاه تهران موندم و توی یه شرکت خصوصی کار کردم و به تدریج وضعم خوب شد&lt;br /&gt;توی اون دورانی که با محسن بودم خیلی خلاف ها کردیم و گاهی شیرینی کشیدن یک سیگار یا خوردن یک لیوان مشروب به من حس اون زمان ها رو میده&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;br /&gt;ناگهان سیامک در یکی از کوچه های مجاور خیابان اصلی وارد شد و سپس در کناری ایستاد! من نیز روی صندلی آرام و بی حرکت لم داده بودم و به حرف های سیامک فکر میکردم و پس از توقف چشمانم را بستم و مشغول فکر کردن به خودم شدم که داستان زندگی سیامک تا چه حد مشترکاتی با من دارد و خدا را شکر کردم که اگر سام از من جدا شده ، حداقل صحیح و سلامت است در این افکاربودم که سیامک کمربندش را باز کرد و آهی کشید و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;دیگه نمیتونم رانندگی کنم! بیا بشین جای من! &lt;/span&gt;بلافاصله مخالفت کردم و سیامک که کاملا کلافه و بی حوصله بود سرش را محکم به پشتی صندلی کوبید و گفت: &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;چه قدر هوس مستی کردم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;چشمانم را باز کردم و گفتم : &lt;span style="color:#006600;"&gt;واقعا ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک دوباره آهی کشید و گفت:&lt;span style="color:#663333;"&gt; آخرین باری که خوردم با محسن بود! بهش گفتم میخوام امتحان کنم ولی میترسم جلوی غریبه بخورم، مسخره ام کنن! اونم رفت و عرق سگی خرید سنی نداشتیم و خوردیم ! چه حالی داد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;&lt;strong&gt;تا صبح هیچی نفهمیدم و وقتی که صبح بیدار شدم ، دیدم که محسن روی من پتو انداخته و خودش هم چند متر اون طرف تر خوابیده! با اینکه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;بعد از بیدار شدن کلی سر درد داشتم، اما احساس آرامش عجیبی میکردم که کنار او خواب بودم!&lt;br /&gt;دلم برای یک مستی و اون لحظات تنگ شده!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;نمیدانم چه طور شد که به سیامک پیشنهاد دادم که اگر مایل است برای خرید مشروب به حاشیه شهر برویم و او نیز ابتدا تردید داشت وهنگامی که اصرار من را دید استقبال کرد و با همدیگر راهی خارج شهر برای خرید مشروب شدیم!&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد اول&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;تردید ، تردید ، تردید!&lt;br /&gt;تردید ؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;بعداز رسیدن به اینجا به تجربیات دیگران اهمیت میدهم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;اما هنوز تردید دارم&lt;br /&gt;آزموده را آزمون ،&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; همیشه&lt;/span&gt; خطاست &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;؟ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;انگار گاهی آدم باید خودش تجربه کند &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;حرف و سخن دیگران تاثیری ندارد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;و گاه بهای این تجربه زیاد است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آکورد دوم&lt;br /&gt;ان منهای یکی از ان تا ! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;همیشه این شـ ـهوت لعنتی دردسر ساز بوده است &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-1846441862090779465?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/1846441862090779465'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/1846441862090779465'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/04/16.html' title='16'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-307479082743437494</id><published>2009-03-29T23:25:00.002+04:30</published><updated>2009-03-30T00:02:47.907+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>15</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;آنچه که کاملا مشهود بود چیزی به جز این واقعیت نبود که من به هیچ وجه نمیتوانستم به بودن با سیامک فکر کنم ، زیراکه او علاوه بر اینکه حدودا پانزده سالی از من بزرگتر بود، از نظر تفکر و شیوه نگرش به زندگی با من اختلاف شایانی داشت بر اساس همین دیدگاه و به تدریج بود که در ته ذهنم سیامک را به عنوان یک دوستی ساختار بندی کردم که از کاملا از احساسم خبر دارد اما از طرفی ندانستن موضع من از طرف سیامک ، و فشار زیاد و نیاز مبرم من به ارضای روحی و جنســ ـی سبب شد تا به این فکر بیافتم که هر چه سریع تر برای پیدا کردن یک پارتنر کاری کنم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;شب سختی را در پادگان پشت سر گذاشته بودم و خوشبختانه چون جمعه بود، بدون هیچ دغدغه ایی به منزل بازگشتم، اما در عین خستگی و خالی بودن از انرژی، بسیار هــ ـات بودم! برای همین صبحانه و ناهار را یکجا خوردم و برای استراحت کردن به تختم رفتم!&lt;br /&gt;همانطوری که مشغول غلت زدن و فکر کردن به خودم و کیس مورد علاقه ام بودم، ناگهان ذهنم معطوف به رضا شد! زیراکه واقعیت چیزی به جزاین نبود که من ذاتا نسبت به رضا احساس بدی نداشتم و این حداقل برای یک شروع ، مناسب بود و تنها چیزی که سبب شده بود تا در اولین قرار ، ما به این نتیجه نرسیم که با هم باشیم چیزی به جز بی تجربه بودن رضا در سـ ـکـ ـس نبود!&lt;br /&gt;زیرا من فقط یک پارتنر می خواستم و به هیچ وجه دوست نداشتم کسی را اسیر خودم کنم و بعد از مدتی در کمال نامردی ارتباطم را قطع کنم و از طرفی با توجه به اندک شناختی که از رضا داشتم ، به خوبی میدانستم او اهل تن دادن به روابط سـ ـکـ ـس محور و زودگذر نیست و شخصی را می خواهد که در کنارش احساس آرامش کند! اما حدود بیشتر از یک ماه از آشنایی من و رضا می گذشت و او نیز در تمام این مدت طوری مشکوکانه رفتار میکرد که حداقل از من بدش نمی آید! برای همین تصمیم گرفتم تا به طور صادقانه با او در مورد نیازم به سـ ـکـ ـس حرف بزنم و حداقل با شنیدن جواب بله و یا خیر ، او را برای همیشه به محاسباتم اضافه کنم و یا از آن پاک کنم! اما غرور لعنتی من سبب میشد تا در گفتن واقعیت به رضا تردید داشته باشم که خوشبختانه صبح همان جمعه ، تصمیم به این گرفتم تا کاملا صادقانه ، اتفاقات و تفکراتی را که در این مدت داشتم برای او بازگو کنم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;عصرهمان روز جمعه با رضا قرار ملاقات پیاده روی داشتم! اما از شانس بد من، رضا حوصله پیاده روی را نداشت و همراه خودش ماشین آورده بود پس از دیدن رضا و سلام و احوال پرسی، به دلیل آنکه از قبل بستر را آماده کرده بودم ، بلافاصله در مورد اوضاع و احوال من پرسید!&lt;br /&gt;اینجا بود که فرصت را غنمیت محسوب کردم و در مورد رفتارهای اخیرم در روم ها، و اینکه به راحتی حاضر هستم خودم را عرضه کنم و نهایتا آشنایی با سیامک، به طور اجمالی برای رضا توضیحاتی دادم! اما برخلاف انتظارم حسابی به رضا برخورد و حتی نزدیک بود چندباری تصادف کند!&lt;br /&gt;اصلا انتظار چنین برخوردی را از رضا نداشتم اما مدام خوشحال تر میشدم که او نیز من را دوست دارد و برای اینکه من به کسی نیاز نداشته باشم ، حاضر است تا با هم باشیم ! هر چند این تفکر خودخواهانه بود اما به هر روش ممکن من در عین صداقت همه واقعیات را برای رضا توضیح دادم و به نوعی به او اشاره کردم که من طالب خیلی چیزها هستم که او می تواند به من آنها را هدیه کند!&lt;br /&gt;رضا نیز با تیزهوشی تمامی اینها را متوجه شد و در پاسخ من با عصبانیت گفت: &lt;span style="color:#336666;"&gt;هر وقت حس کردی نیاز داری میتونی روی من حساب کنی!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با این جمله رضا کمی خوشحال و امیدوار شدم و تصمیم گرفتم تا برای نزدیک شدن به او اقدامات جدی انجام بدهم اما متاسفانه رضا تنها همان شب به طور نزدیک با من صحبت کرد و از روزهای بعد به همان رسمیت گذشته بود و حتی در دست دادن با من سعی میکرد تا با حداقل تماس باشد! برای همین به مرور نسبت به گفته های رضا در عصر آن جمعه منحوس، نا امید شدم و به این نتیجه رسیدم که اگر او چیزی به جز تعارف در مورد آن پیشنهادش داشت، حداقل بایستی یک گام جلو می آمد و یا با بدبینانه ترین حالت با من به همان رسمیت گذشته نبود!&lt;br /&gt;پس از یک هفته دیگر از رضا قطع امید کرده بودم ، زیرا حتی در همان یک هفته، از او خبر خاصی نبود و تنها شب ها با او چت میکردم! البته ناگفته نماند که رضا حتی در چت هم به من رسمی پاسخ میداد و همین موضوع مانع ابراز علاقه بیشتر من می شد و تقریبا هر روز بیش از روز قبل به من ثابت میکرد که من باید او را به عنوان یک همراه از تفکراتم خارج کنم و تنها می توانم به عنوان یک دوستی هــ ـومـ و آن هم با شرایط و ضوابط خاص روی او حساب کنم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در تمام مدت این یک هفته ، سعی میکردم تا برای دیدن سیامک بهانه بیاورم و تنها یک بار او را دیدم که آن هم به یک بهانه واهی او را دست به سر کردم تا اینکه در عصر روز یکی از روزهای پاییزی که برگ های درختان به زیبایی هرچه تمام تر خیابان ها را فرش کرده بودند و من نیز مشغول قدم زدن در یکی از خیابان های آرام شهرمان بودم ،تلفن همراهم زنگ خورد!&lt;br /&gt;با بی میلی شماره را نگاه کردم و تا شماره سیامک را تشخیص دادم گوشی را در مشتم فشار دادم و به طرف جیبم بردم! اما نهایتا تصمیم گرفتم تا پاسخ بدهم! با بی حوصلی دکمه موبایل را فشار دادم و سلام کردم،&lt;br /&gt;سیامک نیز پاسخ داد: &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;سلام خوشـ ـگل نامرد! چرا جواب نمیدی؟ نکنه ازدست رفیقت خسته شدی؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با خونسردی پاسخ دادم&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt; نه یه کم سردرد دارم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک پاسخ داد : &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;پس بگو برای همین میخواستی موبایلت رو بذاری تو جیبت !؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با تعجب به اطرافم نگاهم کردم و ناگهان ماشین سیامک را دیدم که درست چند متر آن طرف تر پارک شده بود و به دلیل اینکه در شیشه های آن تصویر درختان منعکس میشد کسی از بیرون نمیتوانست داخل را نگاه کند! بلافاصله از روی نمره ماشین توانستم مطمئن شدم که خودش است و پاسخ دادم : &lt;span style="color:#336666;"&gt;فکر نمیکنم هنوز موبایل ها تصویری شده باشه !&lt;/span&gt; سیامک خندید و گفت : &lt;span style="color:#663333;"&gt;دیگه لوس نشو خوشـ ـگله! زود بیا سوار شو تا بریم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به طرف ماشین رفتم، درست در همین موقع سیامک شیشه را پایین کشید و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;زود بپر بالا!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با بی میلی به طرف ماشین سیامک رفتم، سپس با خونسردی پاسخ دادم: &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;میخوام یه سیگار بکشم، نمیتونم سوار بشم و حوصله هم ندارم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک با تعجب نگاهی کرد و گفت : &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;چه غلطا! سیگار هم که میکشی!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با عصبانیت پاسخ دادم : &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;لازم نیست شما بگی چه کار کنم و چه کار نکنم! در ضمن این همه به من نگو خوشــ ـگله&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک این دفعه بلند خندید و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;بیا&lt;/span&gt; بالا لوس نشو! من برام فرقی نمیکنه! تازه دوست دارم بعد از مدتها سیگار رو امتحان کنم!&lt;br /&gt;با قاطعیت در را باز کردم و نشستم و سپس از درون کوله ام سیگار در آوردم و داد زدم: فندک این لگنت کجاست؟ درست در همین موقع سیامک به آرامی گفت: &lt;span style="color:#663300;"&gt;میگم نامردی! میگی نه! تنها تنها نکش بی معرفت! یکی رو هم واسه من روشن کن!&lt;/span&gt; سپس دستش را در داشبورد کرد و دوباره گفت : &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;بیا اینم کبریت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;پاکت سیگار را به طرفش تعارف کردم ، یک نخ از آنها را برداشت! خندیدم و گفتم : &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;دیدی وقتی میگم لگن ناراحت میشی! این لگنت فندک هم نداره !&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;سیامک ناگهان صورتش را به طرف من آورد! یک آن جا خوردم زیرا کمتر از ده سانت با من فاصله داشت! به راحتی می توانستم رنگ دانه های قهوه ایی مردمک چشمانش را تشخیص بدهم! اما از ترس توانایی جا به جایی را نداشتم و برای همین سرجایم میخکوب شدم و حرفی نزدم سیامک کبریت را در دستم گذاشت و سیگار را روی لب هایش گذاشت و گفت:&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;این زانتیای ساله! از کی تا حالا به ماشین سال میگن لگن؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سپس چشمانش را بست و گفت : &lt;span style="color:#663333;"&gt;لطفا سیگار منو بردار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با تعجب دوباره به او نگاه کردم که دوباره درخواستش را تکرار کرد و سرش را عقب کشید! اما همانطوری که عقب می رفت یک نفس عمیق می کشید با احتیاط سیگار را روشن کردم و گفتم: &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;چه کار کنم؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک چشمانش را باز کرد و گفت: &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;هیچی بدش به من!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیگار را به سیامک دادم، و او یک پک عمیق به آن زد و به سرفه افتاد با شیطنت گفتم : &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;اولین بارته که سیگار میکشی؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سیامک به سیگار نگاهی کرد و گفت: &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;نه! ولی این سیگار کشیدن داره چون با لب های تو روشن شده !!!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ادامه دارد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-307479082743437494?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/307479082743437494'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/307479082743437494'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/03/15.html' title='15'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-2381128436980398746</id><published>2009-03-27T00:55:00.002+04:30</published><updated>2009-03-27T01:26:09.717+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>14</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;کاملا خشم را از چشمان سیامک حس میکردم، اما هنوز خیالم راحت نشده بود که در امنیت هستم برای همین به کناری رفتم و روی زمین کنار نشستم و منتظر بودم که چه بلایی به سر من خواهد آمد! سیامک به طرف در رفت و آن را باز کرد و گفت: &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663300;"&gt;مگه من دست و پات رو بسته بودم که اینجوری فرار کردی؟ مگه خواستم اذیتت کنم که در رفتی ! اصلا بیا برو بیرون&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با تردید از سر جایم بلند شدم و دوباره کوله ام را برداشتم و به طرف در رفتم در تمام این مدت سیامک به من نگاه میکرد و هنگامیکه به فاصله یک متری او و درست مقابل در رسیدم ، یقه ام را گرفت و دوباره من را به عقب هل داد و گفت : یه&lt;span style="color:#663300;"&gt; لحظه فقط صبر کن ! حرفهام رو گوش بده و بعدش هرجا دوست داری برو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;آرام روی مبل پشت سرم نشستم و مشغول بازی کردن با دستبدم شدم! سیامک نیز روی میز مقابل من نشست و به من خیره شد و در حالیکه دستانش رو پشت سرش گذاشته بود حرفی نمیزد، یک آن متوجه شیشه روی میز شدم که مقداری قوس برداشته باشد ، کمی جابه جا شدم و به شیشه نگاه کردم و آهسته گفتم: &lt;span style="color:#003300;"&gt;ببخشید آقای مهندس اون شیشهه داره میشکنه !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک فریاد زد : &lt;span style="color:#663333;"&gt;واقعا خری! احمقی! بی شعوری!&lt;/span&gt; من نیز عصبانی شدم و داد زدم درست حرف بزن! سیامک کمی صدایش را پایین تر آورد و گفت: &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;از همون لحظه ایی که دیدم داری از پله ها بالا میایی ، دائم این موضوع داره روی اعصابم راه میره که چه طور حاضر شدی اون چیزها رو توی روم بنویسی!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سرم را پایین انداختم و اصلا نمیدانم که چه طور شد که قدرت پاسخگویی ام را از دست دادم ، زیرا از قبل تصمیم گرفته بودم تا در صورت اینکه این سیامک این موضوع را یاد آوری کند به صراحت انکار کنم، اما انگار قدرت انکارم را از دست داده بودم و فقط عصبی تر میشدم و سرم را پایین انداخته بودم و خجالت میکشیدم به او نگاه کنم ! سیامک به طرفم آمد و روبه روی من زانو زد و با دستانش سرم را بالا آورد و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;ببین من کسانی رو که &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;پولی هستند رو زیاد دیدم و میشناسم! اصلا به اونها شبیه نیستی و کاملا از سر و وضعت هم معلومه که از خانواده خوبی هستی ! فقط تو رو خدا بهم بگو چرا اون چیزها رو توی روم نوشتی؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;از نگاه کردن به صورت سیامک خجالت میکشیدم و یک لحظه چشمانش را دیدم که به من زل زده بود و دیگر اثری از خشم در آن دیده نمیشد! دوباره سرم را پایین انداختم و پس از یک مکث طولانی گفتم : &lt;span style="color:#003300;"&gt;نمیدونم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیامک زیر لب چیزی گفت و سپس با دستانش محکم دو طرف صورت من را گرفت! از ترس خشکم زده بود و به زحمت نفس میکشیدم که نفس نفس زنان گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;حیف نیست تو به این ظرافت و خوشگلی به این روز بیافتی؟&lt;/span&gt; و سپس دستانش را رها کرد&lt;br /&gt;کمی خیالم راحت تر شده بود برای همین گفتم: &lt;span style="color:#003300;"&gt;به چه وضعی! شما اولین نفری هستین که من دیدمش!&lt;/span&gt; سیامک توجهش جلب شد و سپس با دقت به من نگاه کرد و گفت : &lt;span style="color:#663333;"&gt;یعنی من اولین نفری هستم که تو دیدی؟&lt;/span&gt; و من پاسخ مثبت دادم! و از سرجایم بلند شدم که سیامک پرسید : &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;حالا کجا ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;دنبال بهانه میگشتم اما انگار دروغ گفتن از یادم رفته بود برای همین گفتم : &lt;span style="color:#663333;"&gt;دیگه نمیتونم اینجا بمونم&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; ، میخوام برم بیرون یه دوری بزنم! سیامک به طرف من آمد و هر دو شانه من را گرفت و محکم فشار داد و گفت: نمیخوام فکر کنی آدم هـ ـوس بازی هستم! ولی جدا حیفم میاد توی این شرایط تنهات بذارم!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt; پس صبر کن تا من برم یه چیزی بپوشم و بیام&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;...&lt;br /&gt;دوباره روی همان مبل پشت تشستم ولی از شانس بدم دقیقا مشرف به اتاق خوابی بود که سیامک در آن لباس هایش را عوض میکرد! آرام و زیر چشمی به داخل اتاق نگاه کردم ، سیامک را دیدم که مشغول در آوردن تی شرتش بود! خوب دقت کردم ، پوستش کاملا صاف و یک دست بود و موهای کمی داشت، بدنش در عین ورزیدگی خوش تراش به نظر میرسید!در تمام مدت تعویض لباسش به طوریکه متوجه نگاه های من نباشد به او خیره شده بودم تا اینکه بالاخره کارش تمام شد و کیف و موبایلش را برداشت و گفت پا شو بریم!&lt;br /&gt;من نیز به راهرو رفتم و مشغول پوشیدن کفش هایم شدم همانطوری که دست سیامک را روی شانه هایم حس میکردم صدایش را شنیدم که گفت: &lt;span style="color:#663300;"&gt;نه بابا !اصلا حواسم نبود، انگار به پوشیدن لباس مارک دار خیلی علاقه داری! &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;هر جایی که از اون پایین نگاه میکنی یه مارک معروفه تا این بالا! &lt;/span&gt;با خنده جوابش را دادم که دوباره پرسید : &lt;span style="color:#663333;"&gt;چرا موهات این قدر کوتاهه! حیف نیست به این خوشگلی بلندشون نمیکنی !&lt;/span&gt; و من پاسخ دادم : &lt;span style="color:#003300;"&gt;مثله اینکه یادت رفته من سربازم!&lt;/span&gt; سپس از پله ها پایین رفتیم، اما در تمام این چند لحظه حس عجیبی داشتم!&lt;br /&gt;به بیرون منزل رسیدم و به سیامک که آرام از پله ها پایین می آمد و درون کیفش را نگاه میکرد ، توجه میکردم، حدودا پانزده سانتی از من بلند بود و کاملا خوشتیپ و جا افتاده به نظر می رسید! درست در همین موقع با صدای دزدگیرهمان زانتیایی که کنار در پارک شده بود به خودم آمدم و فهمیدم که به سیامک تعلق دارد! اصلا به روی خودم نیاوردم و به درخواست او سوار شدم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;پس از گذر از کوچه ها به خیابان رسیدیم و همانطوری که با هم صحبت میکردیم به مرکز شهر رفتیم! کاملا مشخص بود که سیامک خوب رانندگی نمیکند و هنگامیکه که از او پرسیدم چرا بر ماشینش تسلط لازم را ندارد این طور عنوان کرد که زیاد اهل رانندگی و ماشین نیست و اصولا نیاز او را به استفاده واداشته است!&lt;br /&gt;درحین ادامه این پرسش ها متوجه شدم که او یک مهندس مجرب و مدرک گرفته از یکی از دانشگاه های معتبر کشور است و سنش را به من دروغ گفته و حدودا سی و هشت ساله بوده و حدود شش سال بزرگتر از آنچیزی که گفته بود ، می باشد! و در یک شرکت معتبر کار میکند و تا حالا مجرد بوده و خودش را کاملا یک هــ ـومــ ـو می داند&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;آن شب تا قبل از شام با سیامک درخیابان ها می گشتیم و سرانجام قرار شد تا سیامک برای پیدا کردن یک بـ ـوی فرند مناسب با من همکاری کند و من نیز در این مدت به عنوان یک دوست کنارش باشم تا هر دوی ما تنها نمانیم! اما در تمام این مدت حس خوبی نداشتم و سعی میکردم تا همه داشته ها و گفته هایم را برای او بازگو نکنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-2381128436980398746?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/2381128436980398746'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/2381128436980398746'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/03/14.html' title='14'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-6687451401483533446</id><published>2009-03-10T21:46:00.002+03:30</published><updated>2009-03-24T01:45:58.885+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>13</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;صبح روز بعد با احساس ندامت شدیدی از خواب بیدار شدم و درحالیکه کاملا از اتفاقات شب قبل عصبی و نگران بودم موبایلم را سایلنت کردم و درون کشوی کمدم انداختم و با گیجی محض راهی پادگان شدم ،در تمام مدت روز به تصمیم و اقدام ابلهانه شب قبل فکر میکردم و گاها آن را توجیه می کردم و از زاویه های مختلفی بدان نگاه می کردم، مثلا چند لحظه ایی حس می کردم که تحت تاثیر طبیعی نبودن وضع عمومی ام و خصوصا نیاز مبرمی که به ســ ـکــ ـس داشتم به چنین حرکتی دست زدم و گاها خودم را راضی می کردم که چنین وضعی خواسته من است اما چند دقیقه پشیمان می شدم و با خودم می گفتم که این من نیستم!&lt;br /&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;پس از بازگشت به منزل یک راست به سمت آشپزخانه رفتم و حتی همانجا لباس هایم را در آوردم تا از موبایل دورتر باشم! اما این پا فشاری برای ندیدن و چک نکردن موبایل دوامی نداشت و پس از خوردن ناهار تسلیم شدم و موبایلم را چک کردم و متاسفانه و بدختانه همان چیزی که انتظارش را داشتم درست از آب در آمده بود و سیامک چند بار تماس گرفته بود و اس ام اس فرستاده بود که مضمون همگی آنها درخواست دوستی و صحبت کردن بود&lt;br /&gt;بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن با خودم برای سیامک اس ام اسی فرستادم و در آن برای او توضیح دادم که من از صبح منزل نبودم و تمایلی برای دوستی با او ندارم! و کار دیشب من یک شوخی بچگانه بوده است اما هنوز یک دقیقه از دادن اس ام اس نگذشته بود که سیامک با من تماس گرفت و با هم چند دقیقه ایی صحبت کردیم&lt;br /&gt;سیامک کاملا متین و آرام صحبت میکرد و مشخص بود که برای طرف مقابلش احترام قائل است ، پس از کمی کپ زدن و پرسش متوجه شدم که او نیز یک هــ ـومــ ـوی سی و دو ساله است که در شهر ما به صورت موقت و به عنوان یک مهندس ناظر کار میکند و هنگامیکه عبارات من را مبنی بر پذیرفتن هیچ قیدی و شرطی در روم دیده است از روی کنجکاوی و علاقه به من پی ام داده است! اما این یک طرف ماجرا بود و چونکه در تمام مکالمه با سیامک طوری رفتار کرده بودم که انگار تمام خواسته های دیشب که در روم ها گفته بودم یک شوخی بی مزه است! اما ازطرفی مطمئن بودم که سیامک برای حتی چند درصد هم که شده این احتمال را می دهد و از روی کنجکاوی دوست دارد تا من را ببیند برای همین اصلا اصراری برای مخفی کردن خودم نکردم و در پایان مکالمه ما و هنگامیکه سیامک از من درخواست یک ملاقات دوستانه برای عصر همان روز را داد ، به راحتی پذیرفتم و به او تذکر دادم تا خیالی به جز یک دوستی معمولی نداشته باشد&lt;br /&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;ساعت درست شش و پانزده دقیقه عصر را نشان می داد و من همچنان در اول خیابانی که با سیامک قرار گذاشته بودم منتظر بودم، کم کم به این نتیجه رسیدم که احتمالا او من را از دور دیده و به دلیل اینکه با او اختلاف سنی زیادی دارم و او نیز هویت خودش را فاش کرده است برای دیدن من منصرف شده، برای همین راه افتادم و هنوز به ایستگاه تاکسی نرسیده بودم که سیامک با من تماس گرفت و در حالیکه به آرامی حرف میزد گفت: شرمنده واسم مهمون اومد از همکارام هستن! اگه میتونی و دوست داری میتونی بیایی خونه من و اگه هم مشکلی هست یه روز دیگه قرار بذاریم! کمی با خودم فکر کردم، تصمیم پر ریسکی بود زیرا من کوچکترین شناختی از سیامک نداشتم و ممکن بود رفتن به منزل او هر مشکلی را به دنبال داشته باشد! اما به خودم گفتم که برای اینکه به تفکرات سیامک پاسخ منفی بدهم ، بهترین کار این است تا با شجاعت تمام برای ملاقات با او به منزل بروم! برای همین آدرس را گرفتم و به طرف منزل سیامک راه افتادم&lt;br /&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;درست به درب منزلی رسیدم که آدرسش را گرفته بودم ، طبق نشانه ها یک زانتیای نقره ایی درب منزل پارک شده بود، نفس عمیقی کشیدم و با ترس زنگ زدم! صدای آرام و مردانه ایی پاسخ داد: بفرمایید و من در جواب گفتم: بهبدم! و دوباره همان صدا من را به بالا دعوت کرد&lt;br /&gt;پله ها را چند تا یکی بالا رفتم که ناگهان در روبه روی من باز شد ، یک مرد حدودا سی و چند ساله با موهای مشکی لخت و قد بلند در حالیکه یک سویشرت ورزشی و یک شلوار کتان پوشیده بود به استقبال من آمد! سلام و احوال پرسی کردم و مشغول باز کردن بند کفش هایم شدم! درست در همین موقع موبایلم از جیبم در آمد و از روی پله سر خورد! همان مرد که در واقع خود سیامک بود از پشت سر من رد شد و موبایل را که باطری آن و دربش جدا شده بود را برای من آورد و سپس هر دو با هم به داخل منزل رفتیم&lt;br /&gt;خانه بسیار ساده اما در عین حال با حداقل وسایل لوکس و شیکی چیده شده بود پس از رد شدن از یک اتاق ال به درون پذیرایی رسیدیم که سه مرد میانسال در آن نشسته بودند و با تعجب به من نگاه می کردند! کاملا می توانستم از نگاه پرسشگر آنها ، کنجکاوی و حقارت دیدشان نسبت به خودم را لمس کنم، اما اهمیتی ندادم و به سیامک نگاه کردم! او که متوجه نگاه های معنی دار دوستانش شده بود در کمال خونسردی این طور من را معرفی کرد : بهبد از اقوام دور ما و کسیکه قراره در کارهای مالی کامپیوتری به من کمک کنه!&lt;br /&gt;آنقدر از نگاه های سرد و بد آن چند نفر احساس نفرت کردم که حتی برای دست دادن با آنها جلو نرفتم و سیامک که این موضوع را به خوبی متوجه شده بود از دوستانش عذر خواهی کرد و رو به من گفت: بهبد جان کامپیوتر رو بردم توی اون اتاق چون نور بیشتره خودت که جاش رو بلدی!&lt;br /&gt;با ترس به سمتی که با دست اشاره کرده بود رفتم و درب اتاق را باز کردم و داخل رفتم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد ، یک تخت بزرگ دونفره بود که مجاور آن یک میز کامپیوتر با یک سیستم یکپارچه مشکی روی آن قرار داشت که میتوانستم به راحتی از آن متوجه شوم که جدید خریداری شده است،آرام روی لبه تخت نشستم و با خودم فکر میکردم و امید میدادم که هیچ اتفاقی نمی افتد !&lt;br /&gt;پس از چند دقیقه سیامک با یک لیوان بزرگ شربت به اتاقی که من در آن بودم وارد شد و در را بست و گفت : ببخشید نمیتونستم بگم تازه همدیگه رو دیدیم و اونها رو برای نگاهای بدشون ببخش! فعلا با این کامیپوتر یه گشتی توی نت بزن و شربتت رو بخور تا اینها برن&lt;br /&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;بعد از حدود چهل دقیقه دوستان سیامک رفتند و کم کم یک ترس بزرگ بر من غلبه کرد! کوله ام را برداشتم و وسایلم را درون آن گذاشتم و حالت دفاعی به خودم گرفتم تا اگر خطری من را تهدید کرد با تمام وجودم فرار کنم! سیامک دوباره به داخل اتاق آمد و این بار در را کاملا بست و وقتیکه متوجه شد من از بسته شدن در احساس ترس کردم آن را باز کرد و به کنار من آمد و کوله ام را از دستم گرفت و گفت: چرا این قدر میترسی من که باهات کاری ندارم ! بشین میخوام باهات حرف بزنم و سپس خودش صندلی کامپیوتر را آورد و درست روبه روی من که روی تخت نشسته بودم ، قرار گرفت و به چشمان من نگاه کرد و گفت : شروع کن&lt;br /&gt;با خونسردی پاسخ دادم ، هیچی آقا سیامک از دیدنتون خوشحال شدم، من دیشب اون پیام ها رو الکی توی روم دادم و همین جوری نوشتم! سیامک بلافاصه با زیرکی خاصی پرسید ، خب از اینها بگذریم یعنی تو گــ ـی هستی یا نه ؟ به سئوال سیامک پاسخ ندادم و سرم را پایین انداختم و سیامک دوباره گفت : پس حدسم درست بود ! هستی ولی میترسی !؟ این بار هم جواب ندادم و کوله ام را از روی تخت برداشتم و از سرجایم بلند شدم ، یک لحظه فرصت را مناسب دیدم زیرا سیامک به صورت برعکس روی صندلی نشسته بود و زمان خوبی برای فرار داشتم برای همین به سرعت از در اتاق خارج شدم اما درست در ابتدای در ورودی سیامک از پشت تی شرت من را گرفت و من را به طرف داخل منزل هل داد ، سپس در حالیکه دستش را روی شانه های من گذاشته بود گفت : بهت گفتم باهات کاری ندارم چرا فرار کردی ؟ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;این بار هم پاسخی برای دادن نداشتم و فقط به چشمان قهوه اش خیره شده بودم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;ادامه دارد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-6687451401483533446?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/6687451401483533446'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/6687451401483533446'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/03/13.html' title='13'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-3174660979274942531</id><published>2009-03-01T21:37:00.005+03:30</published><updated>2009-03-05T23:05:51.951+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>12</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;پ.ن&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#990000;"&gt;همیشه مکررا گفته بودم که شاید دفترعمرفالش روزگاری به جایی برسد که چیزی به جز چرند نویسی، از آن باقی نماند! و متاسفانه و یا خوشبختانه از این پس به بعد، بدان نقطه خواهم رسید!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;قبل از هر چیز باید اعتراف کنم که فالش همیشه و در طول این دو سال برای من یک &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;تعهد&lt;/span&gt; بود!&lt;br /&gt;" تعهد بازگشت به خودم از هر آنچیزی که نباید می بودم! "&lt;br /&gt;و از این خوشحالم که همچنان و علی رغم همه تهدیدها و تحقیرها و حتی توبیخ ها، همچنان هستم و مینویسم&lt;br /&gt;به هر تقدیر روندی که در ادامه پیش خواهم گرفت، کاملا عریان است! البته هرچند که در این برهه حتی تفکر به آن روزها کابوس محسوب می شود! اما گاهی هم کابوس برای دانستن قدر داشته ها نیاز است&lt;br /&gt;بنابراین قبل از شروع هر چیزی ضروری دیدم تا از دوستانی که همیشه به من لطف داشته اند، تشکر کنم&lt;br /&gt;و به دلیل رعایت نکردن هر چیز رعایت کردنی در ادامه فالش عذر خواهی!&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;12&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;بعد از جدا شدن از امیر تمام مسیر بازگشت از منزل تا مرکز شهر را پیاده آمدم، در تمام طول مسیر احساس عجیبی و دلهره آوری داشتم و به واقعیت آزار دهنده تنهایی، که امیر آن را یادآوری کرده بود، فکر میکردم و مدام در ته ذهنم دنبال پاسخی برای این سئوال می گشتم که چه طور می توانم خودم را در این شهرستان لعنتی که تعصب های قومی و قبیله ایی بیداد می کند، از تنهایی برهانم و کسی را برای خودم پیدا کنم و بتوانم آزادانه به اوعشق بورزم؟! اما هرچه بیشتر جستجو میکردم، هیچ پاسخی نمی یافتم!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;شاید مدتها بود که با اتکا به گفته های دیگران به این واقعیت رسیده بودم که &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;روزبه روز با بزرگتر شدنم، جذابیت های دوران نوجوانی ام را از دست میدهم و خودم نیز آن را جلوی آینه حس کرده بودم! اما شاید بدون اغراق باشد که با ملاقات با امیر، افکار من کاملا به این جهت سوق داده شدند و به این نتیجه ابلهانه رسیدم که &lt;span style="color:#660000;"&gt;باید به هر قیمتی از لحظات باقی مانده نهایت لذت را ببرم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;اما این فکر تنها یک روی سکه بود و شاید هم یک توجیه بزرگ برای روی دیگر که چیزی به جز نیاز جسمانی و ارضا شـ ـهوت لـ ـعنتی نبود که مدت زیادی من را آزار می داد! و متاسفانه همزمانی این دو با هم و از طرف دیگرعامل گذشت زمان همه چیز را تشدید می کرد!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;پس از رسیدن به منزل بلافاصله تصمیم گرفتم تا شرایط امیر را برای شروع یک رابطه جدید و محدود بپذیرم، هرچند که حدس میزدم با فول بــ ـات بودن مشکلی ندارم! اما یک ترس خفیف مانع از پاسخ کامل من به او شده بود! اما به هر ترتیبی که بود و با شهامتی که حس نیاز به من تلقین میکرد تصمیم گرفتم تا تمام شرایط او را کاملا بپذیرم! اما به محض بازگشت به منزل و ورود به اتاقم و مواجهه با تنها یادگاری که ازعشق سابقم سام مانده بود، احساس شرم و بی عقلی کردم و از تصمیمی که گرفته بودم منصرف شدم!&lt;br /&gt;اما آنچه مهم بود چیزی به جز این نبود که شخصیت من کاملا دچار تزلزل شده بود ، به طوریکه احساس میکردم تمام قداستی که برای این طور روابط قائلم بودم از دست رفته است و تنها چیزی که مهم خواهد بود این است که به شدت احساس می کردم که در حال از دست دادن زمان هستم! برای همین تصمیم آنی من پس از ورود به منزل برای تمام شدن ماجرای امیر، چند ساعتی بیشتر دوام نیاورد! و دوباره در اوج حس پست شــ ـهوت تصمیم گرفتم تا با فرستادن یک اس ام اس با مضمونی گله آمیز به رفتار نامناسب او اعتراض کنم تا شاید دری برای گفتگوی دوباره باز شود!&lt;br /&gt;اما خوشبختانه و یا بدبختانه امیر نیز همین احساس را متقابلا نسبت به من داشت و احساس می کرد که من برخوردی کاملا مغرورانه دارم و همین تضادهای فکری موجب شد تا همان شب و با جنگ و جدال های اس ام اسی ، برای همیشه دوستی و حتی آشنایی بین خودمان را تمام کنیم! وعملا و کلا آخرین امید من برای پیدا کردن ســ ـکــ ـس فرند داشتم از دست برود!&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;…&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;روزها به منوال تکرای خودشان می گذشتند و برنامه زمانی من کمی متغییرتر از گذشته شده بود و این طور پیش میرفت که از صبح تا ظهر در پادگان مشغول جنگ اعصاب بودم، سپس به منزل بازمیگشتم و تا غروب می خوابیدم و بعد از آن به پارک تنهایی رفته و بسته به حس وحال دوستان خیابانی ام به خوردن انواع مشــ ـروب و شوخی و خنده می گذشت&lt;br /&gt;به تدریج و از آن برهه زمانی بود که کشیدن سیگار و گراس حالت جدی تری به خودش گرفت و تقریبا از یک نوع تفریح به یک نیاز تبدیل شد، از طرفی و از نظر روحی نیز مدام شرایط بدتری پیدا می کردم،به طوریکه با کوچکترین برخورد دیگران اشکم در می آمد و گاها خودم نیز از رفتارم شرمنده می شدم&lt;br /&gt;به طورکلی این احساس ها آنقدر شدت گرفت که بسیاری از کسانی که با روحیات و اخلاق من آشنا بودند بعداز اینکه چند لحظه ایی در کنار آنها قرار می گرفتم بلافاصله از من این پرسش را داشتند که به چه دلیل ناراحت و افسرده هستم! از نظر جسمانی و نیاز به سـ ـکـ ـس بسیار کم ظرفیت شده بودم! به طوریکه به محض دیدن یک پسر مناسب تحریک می شدم و حتی برخلاف گذشته حاضر بودم که بدون دلیل و برخلاف عقاید قبلی ام با او سـ ـکـ ـس داشته باشم و مطلقا بات هم باشم!&lt;br /&gt;اما در این حین تنها ملاقات ها با رضا بود که کمی من را آرام میکرد، زیرا اخلاق و رفتار رضا تقریبا مانند گذشته خودم بود! زیراکه او سـ ـکـ ـس بدون عشق را نمی خواست و ساده تر و پاک تر از آنی بود که حتی در لحظه هایی که با او بودم و حضورش را به عنوان یک هم احساس و هم شهری حس می کردم، در رفع نیاز جسمی خودم ببینم! هرچند که رفتارهای رسمی و مودبانه رضا مانع از این می شد تا بیشتر از یک دوستی آمیخته با تعارف و در حد یک دوست نزدیک رفتار کنم ، اما داشتن او در آن وضعیت حتی برای چند ساعت و قدم زدن در خیابان یک غنیمت بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;…&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;تقریبا هر شب و بعد از بازگشت به منزل در گـ ـی روم ها پرسه می زدم و آزادنه و بدون قید و بند روحی و تنها به نیت ارضا جسمانی و صرفا سـ ـکـ ـس به دنبال یک پارتنر بودم!&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt; اما هر چه بیشتر می گشتم، کیس مناسبم را که در شهر ما باشد نمی یافتم و نا امید تر می شدم!&lt;br /&gt;به تدریج کار به جایی کشید که حتی حاضر بودم برای سـ ـکـ ـس به شهرهای اطراف بروم و به سـ ـکـ ـس با اشخاصی که چندین سال از خودم بزرگتر بودند راضی باشم! اما هنوز یک ترس ناشی از معصومیت کودکانه من و یا یک عامل بازدارنده بزرگ ناشناخته مانع از این اقدام میشد!&lt;br /&gt;اما آنچه را که به خوبی حس میکردم این بود که حس زوال و نابودی به تدریج تمام وجودم را فرا می گرفت و هر روز بیشتر از خودم دور می شدم و کاملا برای خودم و اطرافیانم محسوس بود که من همان پسر چند ماه پیش نیستم!&lt;br /&gt;…&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آغاز دوران سیاه&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;آن روز نحس مانند همیشه به خانه بازگشتم و بعد از خوردن ناهار که با غرغرهای مادرم مبنی بر سهل انگاری من در مورد رفتارم و دیر برگشتن هر شب من به خانه همراه بود ، مواجه شدم! اما مانند خونسرد و بی اعتنا از تذکرهای مادر گذشتم و به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم سپس همانطوری که در شیشه کمدم بالای سرم به خودم نگاه می کردم متوجه ابروها و صورتم شدم و این فکر به ذهنم رسید که می توانم بیشتر از این آنها را دستکاری کنم! برای همین به سراغ لوازم اصلاحم رفتم و با موچین و بند ، کمی بیش از حد نرمال همیشه که توجه دیگران را جلب نمیکرد ، روی صورتم کار کردم!&lt;br /&gt;آن شب نیز مانند همیشه با دوستانم به پارک شهر رفتیم و جالب اینکه وقتی آخر شب به منزل بازگشتم، با واکنش جدی مادرم مواجه نشدم! برای همین خودم را کاملا به بی خیالی زدم و پس از رفتن در اتاقم یک شیشه شرابی را که همیشه ذخیره داشتم سر کشیدم و مشغول روم گردی شدم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آن شب جسورتر از همیشه شده بودم برای همین مدام در روم ها آگهی بازرگانی در مورد خودم و تنم می دادم و این طور مینوشتم که حاضر به سـ ـکـ ـس و دوستی با هر رنج سنی هستم!&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#000099;"&gt;اما هر چه بیشتر مشتاق نشان می دادم کسی اعتنایی نمی کرد و تنها یک مرد میانسال از کیش به من پی ام داد که چت ما نیمه کاره ماند!&lt;br /&gt;همین بی توجهی ها و خستگی و شاید هم جسور بودن بیش از حد من در آن شب سبب شد&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;تا به خودم جرائت بدهم و به روم های عادی بروم و آزادانه و بدون فکر آگهی های خودم را درآنجا بنویسم!&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#000099;"&gt;اما در اینجا هم هر کسی که به من پیام میداد، تنها کنجکاو بود و یا خیلی از من فاصله داشت!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;دیگر به این هم بسنده نکردم و ناخردی را به حدش رساندم شماره موبایلم را جز آگهی های تبلغاتی خودم و تنم اضافه کردم و سپس در روم مدام کپی می کردم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;بعد از نیم ساعت که جوابی ندیدم تصمیم گرفتم تا سینگ اوت کنم که ناگهان با یک پیام مواجه شدم که در آن نوشته شده بود:&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;سلام! میتونم بهت زنگ بزنم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;پاسخ دادم: شما ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;و او این طور نوشت که:&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#663300;"&gt;برام جالبه که توی روم نوشتی هر طوری که پایه باشی هستم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;میخوام ببینم چه قدر پایه ایی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;چیزی برای گفتن نداشتم و تنها پرسیدم : شما ! ای اس ال میدین ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;او نیز نوشت:&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#663333;"&gt;سیامک&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#663333;"&gt;هستم ، سی و دو ساله از شهر شما! و کنجکاو و شاید هم مشتری!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;با تردید نوشتم :&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#663333;"&gt;مشتری ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;و او پاسخ داد:&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#663333;"&gt;حاضرم باهات خوب کنار بیام! هستی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;...&lt;br /&gt;کامپیوتر را بدون شات دان کردن از پریز برق بیرون کشیدم و روی تختم دراز کشیدم و شروع به گریه کردن نمودم! درست در همین لحظه صدای خفیف موبایل را که روی میزم بود شنیدم و با اس ام اسی با این مضون مواجه شدم: سیامک هستم و خیلی مشتاقم که ببینمت فعلا شب بخیر&lt;br /&gt;…&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد اول&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;گاهی اوقات روزهایی هست که نقش بندی شان در تمام عمرت سیاه باقی خواهد ماند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;لعنت&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#000099;"&gt;به آن روز کذایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;لعنت&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#000099;"&gt;به من و چت های شبانه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;لعنت&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#000099;"&gt;به گــ ـی روم های یاهو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;و لعنت&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#000099;"&gt;به تویی که در دوران سیاه زندگی من بیشترین تاثیرش را داشتی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;اما بدان برای همیشه&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;بخشیدمت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد دوم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;دوستی داشتم که میگفت : برخی از حوادث زندگی درست مثله تصادفه! کمتر از یه لحظه رخ میده !&lt;br /&gt;قبلش سالمی و میخندی&lt;br /&gt;بعدش معلوم نیست چی به سرت اومده !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-3174660979274942531?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/3174660979274942531'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/3174660979274942531'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/03/12.html' title='12'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-5668560960334242814</id><published>2009-02-15T22:55:00.003+03:30</published><updated>2009-02-15T23:14:14.178+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>11</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;با اینکه شب آرامی را پشت سر گذاشته بودم، و تقریبا خوب خوابیده بودم، اما به شدت احساس خستگی میکردم، و برای همین اصلا سر و حال نبودم و تمام راه منزل تا پادگان را چرت می زدم! کاملا بی حال و بی توجه به اطرافم از درب دژبانی گذشتم و هنوز چند قدمی دور نشده بودم که با احساس لرزش ویبره موبایل به خودم آمدم!&lt;br /&gt;به خودم گفتم: چه کسی این موقع صبح با من کار دارد! اصلا حوصله پاسخ دادن نداشتم و برای همین به راهم ادامه دادم، اما حدس من مبنی بر تماس، اشتباه بود زیرا لرزش ها تنها چند ثانیه ادامه داشتند و من به جای تماس، اس ام اس داشتم!&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;به زحمت و با دردسر خودم را به دفتر کارم رساندم، بلافاصله موبایل را چک کردم و با یک اس ام اس بدین شرح مواجه شدم که تنها یک کلمه درآن نوشته بود: بیداری؟&lt;br /&gt;کمی به شماره دقت کردم، با اینکه خط شهرستان نبود، اما در عین ناشناخته بودن، آشنا به نظر می رسید! پس از کمی فکر کردن، حدس زدم که امیر، همان پسری که به واسطه دوست خوزستانی ام با او آشنا شده بودم! باشد اما بازهم این شک برای من وجود داشت که چرا این موقع صبح اس ام اس داده است!&lt;br /&gt;بلافاصله برای او نوشتم: بله بیدارم! شما؟ هنوز ال سی دی موبایل خاموش نشده بود که آن شماره با من تماس گرفت!برای پاسخ دادن مردد بودم، ابتدا سعی کردم خونسرد باشم و سپس پاسخ دادم و گفتم:سلام بفرمایید!&lt;br /&gt;صدایی قاطع و در عین حال خاص و آرام پاسخ داد: سلام خوبی؟ پاسخ دادم ممنونم! شما؟ همانطوری که حدس زده بودم، امیر بود که با من تماس گرفته بود و به زبان محلی! پاسخ داد: امیر هستم! بهبدی؟&lt;br /&gt;پاسخ دادم: بله بهبدم! و او بلافاصله پرسید: چرا فارسی صحبت میکنی؟ با تعجب گفتم:مگه باید به چه زبونی حرف بزنم؟ و امیر با حالت تمسخر گفت: نمیخواد این همه با ناز و ادا حرف بزنی منم همشهریت هستم! کمی به من برخورد! برای همین پاسخ دادم:همشهری بودن من و شما دلیل به این نمیشه که من به زبون بومی حرف بزنم! در ضمن من اینجایی نیستم و فکر میکنم یه بار توی چت گفته بودم!&lt;br /&gt;امیرآهی کشید و گفت: من فکر کردم که هستی! دلم رو خوش کرده بودم که با یه هم زبون دوست میشم! برای چند ثانیه ایی سکوت حکم فرما شد و در این مدت کوتاه به این موضوع فکر میکردم که احتمالا با یک آدم عجیب طرف هستم و نهایتا گفتم: خب حالا که چی؟&lt;br /&gt;امیر که انگار منتظر این سئوال من بود پاسخ داد: هیچی من دارم برای دیدن اقوامم میام شهر شما! گفته بودم که اولین کاری که بکنم بهت خبر میدم و الان هم ابتدای اتوبان هستم و زنگ زدم که بگم اگه دوست داشتی عصر همدیگه رو ببنیم! بدون فکر کردن پاسخ دادم: با کمال میل! اما کی و کجا؟ و او پاسخ داد ساعت شش عصر و مکانش هم با تو! پاسخ دادم نیمکت دوم ضلع شمالی میدان فلان و او نیز پذیرفت.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ساعت درست شش عصر بود و من هنوز درون تاکسی و ترافیک گیر کرده بودم! برای همین به امیر اس ام اس دادم و نوشتم که چند دقیقه تاخیر دارم، اما جوابی دریافت نکردم! حدود ده دقیقه از شش گذشته بود و من خودم را به همان نیمکت دوم رساندم اما کسی آنجا نبود! اطرافم را نگاه کردم و یک پسر حدودا بیست و هفت هشت ساله را دیدم که با دقت من را نگاه می کند! تقریبا همانی بود که عکسش را دیده بودم! اما پوستش تیره تر و با لباس های اسپرت خاکستری که به تن داشت جوان تر به نظر میرسید!&lt;br /&gt;با احتیاط و دقت به اطرافم جلو رفتم و سلام کردم و گفتم: ببخشید آقا امیر؟&lt;br /&gt;امیر جواب داد: بله خودم هستم! و درحالیکه سر تا پای من را به دقت اسکن کرد، پرسید: شما هم که بهبدی دیگه؟ پاسخ دادم: بله ببخشید که دیر اومدم! توی ترافیک گیر کردم!&lt;br /&gt;امیر با خونسردی پاسخ داد: مهم نیست اما بد نبود زمان رسیدنت و ترافیک رو حساب میکردی؟ و یا حداقل نیمکت رو درست میگفتی! کاملا مشخص بود که امیر از من خوشش نیامده است، برای همین در همان بدو امر دنبال بهانه می گشت و یا شاید من در مورد او اشتباه میکردم و اخلاقش همین بود! برای همین سعی کردم کم نیاورم و گفتم: من گفتم نیمکت دوم ضلع شمالی! اجازه نداد حرفم تمام شود و گفت: این شمال! اینم ضلع شمالی! این یک و دو و نیمکت دوم! اون میشه نیمکت دوم از سمت راست یا نیمکت چهارم از ضلع شمالی!&lt;br /&gt;تا حدودی حق با امیر بود برای همین با خنده گفتم: ببخشید من همیشه در تعیین مکان! اشتباه میکنم!&lt;br /&gt;امیر لبخندی زد و گفت: موافقی بریم یه دوری بزنیم! ماشین من توی خیابون کناریه&lt;br /&gt;پاسخ دادم: با کمال میل و حتما اما چرا اینقدر دور پارک کردی؟ امیر با خونسردی خاصی پاسخ داد: مثه اینکه چیزی از مقررات راهنمایی و رانندگی نمیدونی! برای اینکه بیشتر متهم نشوم سکوت کردم و تا رسیدن به ماشین امیر چیزی نگفتم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;امیر اخلاق خاصی داشت، شاید به دلیل این بود که سالها برای رسیدن به رشته مورد علاقه اش یعنی پزشکی درس خوانده بود و تا آن موقع که سال های آخرش بود به تنهایی در تهران زندگی میکرد و درس می خواند!&lt;br /&gt;بعدها متوجه شدم که به دلیل اختلافات اساسی با والدینش به دلیل انتخاب نکردن شیوه زندگی ایی که آنها برایش می پسندیدند حسابی منزوی شده است و شاید دلیل بزرگ رفتارش همین بود! به هر ترتیب حس میکردم که امیر با همه جذابیت هایی که برای یک پسر دارد! اما با اخلاق من سازگار نیست و دنبال بهانه میگشتم که به آن لحظات سنگین ملاقات با امیر پایان دهم که با این تفکر و پیش آمدن موضوع پوزیشن این موضوع پیش آمد&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;امیر پس از کلی مقدمه چینی از من پرسید که آیا واقعا همانطوری که درچت گفته بودم پوزیشن من ورستایــ ـل است؟ من برای اینکه بهانه ایی بهتر از این برای پایان دادن نمی یافتم با قاطعیت گفتم: بله ورستایــ ـلم و برای اینکه ثابت کنم که حتی یک ذره از موضعم کوتاه نخواهم آمد دوباره گفتم کاملا فول ورستـــ ـایل!&lt;br /&gt;امیر با تعجب پرسید: فول یعنی چی دیگه؟ و من به راحتی گفتم: یعنی حاضر نیستم صرفا بـــ ـات یا تــ ـاب باشم ! من ورستــ ـایلم! امیر که به خوبی از هدف من آگاه شده بود، پاسخ داد: ولی من فول تــ ـاپم! پس با هم مشکل داریم مگه اینکه؟&lt;br /&gt;خودم را به نشنیدم زدم و امیر در حالیکه به من نگاه میکرد ادامه داد: ببین بهبد درسته من فول تـ ـاپم اما میتونم با کسیکه دوستش دارم کنار بیام! و باهاش سافت هم باشم و به هر ترتیب کاری کنم که کاملا از این رابطه لذت ببره!&lt;br /&gt;به خوبی حس میکردم که امیر برای سـ ـکس با من تمایل دارد! از طرفی اصلا دوست نداشتم که این قدر مغرورانه با من برخورد کند! و گرنه حتی با شرایط او به عنوان یک ســ ـکــ ـس فرند راضی بودم! اما غرور امیر و کوچک شمردن و تصور او در مورد بچه بودن من ، مانع از پاسخ مثبت به او میشد ، برای همین چیزی نگفتم و سکوت کردم و سعی کردم معکوس آن فکر کنم و به خودم گفتم: امیر حداقل چندین سال از تو بزرگتره و در شهرت سکونت نداره و از طرفی کاملا تــ ـاپه و مهمتر از همه من اصلا نمیتوانم اخلاقش را تحمل کنم برای همین از موضعم کوتاه نمیام!&lt;br /&gt;امیر همانطور نگاه میکرد و گفت: ببین اونقدرها که فکر میکنی بد نیست! من بهت قول میدم که بهت خوش بگذره! اصلا اگه خواستی امتحان میکنیم! با عصبانیت گفتم: یعنی چی امتحان میکنیم! مگه من موش آزمایشگاهی هستم بهتره تو هم بری به فکر خودت باشی! همین جاها واستا من پیاده میشم!&lt;br /&gt;امیر ماشین را به کنار خیابان هدایت کرد و توقف نمود و من تا خواستم در را باز کنم دستش را روی پایم گذاشت و گفت: داری اشتباه میکنی! من موقعیتم بد نیست! تو هم میتونی راحت باشی و من هم میتونم به آرامش برسم یه کم فکر کن! از این جمله آخر امیر حسابی داغ کردم و گفتم: تو با چه اجازه ایی در مورد من تصمیم میگیری؟ اصلا من نمیخوام آقا ؟&lt;br /&gt;امیر که همه چیز را از دست رفته می دید گفت: بیچاره! من گفتم تنها نمونی! میدونم فکر میکنی خوشــ ـگلی! من از بس با خوشگلـــ ـتر و کم سن تر از تو خوابیدم که حسابشون از دستم در رفته! گه گفتم دلم به حالت میسوخت و گفتم که با یه همشهری باشم! اما تو باید بمونی تو کف! چون کلا به هیچ دردی نمیخوری! چند ساله دیگه که هیچکس نگاهت نکرد! و توی این شهرستان پوسیدی میفهمی چی میگم !&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;حسابی به من برخورده بود برای همین با عصبانیت گفتم: خداحافظ و به سمت منزل راه افتادم! در بین راه به حرف های آزار دهنده امیر فکر میکردم! تا حد زیادی حق با امیر بود! من بیش از حد متعارف از یک ســ ـکــ ـس فرند انتظار داشتم! و واقعیت نیز چیزی به جز این نبود که کم کم با افزایش سن و آن هم در این شهرستان لعنتی راهی به جز تنهایی ندارم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ادامه دارد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد اول&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;مونده بودم فالش رو چه کار کنم ! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;این یه عهد بود قبل از عهد با تو &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;و خوشحالم که خودت گفتی بنویس! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;اما امیدوارم که فالش من باعث هیچ اتفاقی نشه &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد دوم&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;ممنونم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;ممنونم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;ممنونم از همه کسانی که هنوز بهبد رو فراموش نکردن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;پ.ن &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;به دلیل دیر به روز شدن عذر خواهی میکنم ! سعی بر جبران دارم ! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;البته امیدوارم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-5668560960334242814?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/5668560960334242814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/5668560960334242814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/02/11.html' title='11'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-7247547876961011593</id><published>2009-01-13T20:07:00.003+03:30</published><updated>2009-01-13T20:23:36.172+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>10</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;درست روز بعد از دعوای لفظی من و مسعود، با رضا قرار پیاده روی داشتم!&lt;br /&gt;با اینکه کلا از فضای رسمی قدم زدن با رضا به ستوه می آمدم، اما سعی میکردم تا در همان بازه زمانی محدود،از قدم زدن با یک هم احساس، نهایت لذت را ببرم! البته ناگفته نماند که باز هم در آن فضای سنگین ایجاد شده که رسمیتش تنها ناشی از رفتارهای رضا بود، راحتی محقق نمیشد! اما رفتار عجیب رضا برای من جالب و دوست داشتنی بود!&lt;br /&gt;هفته ها میگذشت و تقریبا هر هفته یک روزی را با رضا قدم می زدیم! با اینکه رضا پسر خوب و مثبتی به حساب می آمد، اما همیشه برای من یک سئوال پاسخ نداده باقی می گذاشت و آن چیزی به جز این نبود که او از این دیدارها چه هدفی دارد!؟&lt;br /&gt;زیراکه با توجه به شناختی که از او به دست آورده بودم ، به این اطمینان رسیده بودم که او اصلا اهل روابط سطحی و زودگذر نیست! و از جانبی با همان تئوری اختلاف سطح خانواده ، بسیار متناقض عمل میکند ! به عنوان مثال حتی در صحبت های مستقیم با من به چشمانم نگاه نمیکرد و درست مانند استریتهای مذهبی در مواجهه با جنس مخالفش عمل می نمود!&lt;br /&gt;به هر تقدیر ، همچنان دیداری های من و رضا به صورت متناوب برگزار میشد و به مرور زمان و با گذشت چند هفته ایی از خشم آنی من نسبت به مسعود کاسته میشد! و دوباره این حس نیاز و تنهایی لعنتی سبب میشد تا دوباره به روال سابق و جستجو برای یک هم احساس باشم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;سی و یک شهریور هشتاد و پنج&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سرهنگ دستور داده بود تا شب قبل تمام نیروها در پادگان بمانند و خودشان را برای مراسم نظامی امروز که قرار بود در شهر و به مناسبت سالروز جنگ برگزار شود، آماده نمایند! اما من که اصلا حال و روز خوشی نداشتم واز یک جا بودن با سربازان و خوابیدن در یک آسایشگاه با آنها متنفر بودم، بر خلاف دستور سرهنگ عمل کردم و عصر روز قبل به منزل بازگشتم! اما از شانس بدم هنگام بازگشت به پادگان ، درست در مقابل درب دژبانی، با سرهنگ مواجه شدم! او نیز پس از پرسیدن دلیل نماندن من در پادگان گفت که بعد از اتمام مراسم به او مراجعه کنم!&lt;br /&gt;یقین داشتم که به احتمال زیاد ،بازداشت در انتظارم است! برای همین در تمام مدت اجرای مراسم به بازگشت و تنبیه احتمالی سرهنگ، نگران بودم! از طرفی رضا گفته بود که به احتمالا برای دیدن مراسم سالروز جنگ، از دانشگاه به میدان محل برگزاری خواهد آمد! برای همین مرتب با دلواپسی خاصی مراقب اطرافم بودم تا رضا را ببینم! لحظات پر از تشویش و استرسی بود ، اما خوشبختانه مراسم به خوبی و خوشی پایان یافت و رضا نیز نیامد!&lt;br /&gt;برای استراحت به گوشه ایی رفتم و مشغول بررسی اطرافم بودم که یکی از بچه ها به طرفم آمد و گفت: سرهنگ گفته وسایلتون رو به ماشین تحویل بدین، بعد هم میتونید برید خونه! با توجه به دست گلی که صبح آب داده بودم سعی کردم تا در خفای کامل و به دور از چشم سرهنگ تجهیزاتم را تحویل بدهم و به منزل بازگردم! و مشغول به این کار بودم که سرهنگ من را به اسم کوچک صدا زد و گفت: بعد از تحویل وسایلت برو کنار ماشین من، کارت دارم!&lt;br /&gt;حالا دیگر مطمئن شده بودم که بازداشتگاه در انتظار من است و سلانه سلانه بعد از تحویل وسایل به طرف ماشین سرهنگ رفتم! اما این بار هم اشتباه کرده بودم، زیرا سرهنگ که تازه متوجه شده بود منزل ما در همسایگی آنها قرار دارد ، قصد داشت تا من را نیز برساند!!!&lt;br /&gt;البته شاید به جمله صبح من در مورد تنفر از ماندن در پادگان و خوابیدن در آسایشگاهی که سربازان در آن هستند ، مشکوک شده بود و یا شاید میخواست دلیل اصلی تغییر رفتار من را بداند!&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;پس از اینکه با سرهنگ راه افتادیم و بعد از مقدمه چینی های او در مورد جوانی و تنهایی و ازدواج! طبق انتظاری که داشتم ، از من خواست تا دلیل تغییر رفتار چند مدت اخیرم را برای او بازگو کنم! و جالبتر اینکه احساس مسئولیت بیش از حد او در مورد من ، سبب میشد تا به هیچ طریقی کوتاه نیاید و راه طفره رفتنی باقی نماند!&lt;br /&gt;مجبور شدم تا از یک تنهایی واقعی صحبت کنم و شرایطم را بدون در نظر گرفتن گرایشم برای او بازگو کنم! سرهنگ در تمام این مدت خیلی خوب و دقیق به من گوش میداد و چند سئوال جهت دار پرسید که کاملا متوجه شدم قصد دارد دلیل رفتار ظریف و حساس من را به مسائل تربیتی ربط دهد! اما در نهایت جملاتی را عنوان کرد که با آمیخته شدن آنها با جملات آرش و حتی رضا، سبب شد تا چند روزی بیشتر به خودم و اطرافم فکر کنم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;مهرماه هشتاد و پنج&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مدت زیادی بود که تنهایی را حس میکردم، و این سبب شده بود تا از جانبه همه یک پیشنهاد مشترک با مضمون متفاوت داشته باشم و آن چیزی به جز یافتن و اضافه کردن یک شخص جدید به زندگی ام نبود! جالبتر اینکه این سری از پیشنهادات حتی از جانب سرهنگ و دوستان استریتی که از ماهیت ذاتی من بی خبری بودند، در قالب ازدواج و یا به عبارت بهتر پیدا کردن یک دختر و نامزد شدن با او نیز مطرح میشد ! و از طرف دوستان هومــ ـو نیز در قالب داشتن یک بی اف یا حداقل یه پارتنر! تدوین می گشت!&lt;br /&gt;البته یکی از تعجب برانگیز ترین برخوردها، از جانب دوستان استریتی بود که از گرایش من با خبر بودند! زیراکه آنان علی رغم مخالفت کلی خودشان با این دیدگاه، در آن برهه زمانی به من این توصیه را داشتند که یکی را برای خودم پیدا کنم! از طرفی هنوز سام را دوست داشتم و حتی فکر کردن به او و اینکه هم اکنون به کس دیگری تعلق دارد من را به شدت هر چه تمامتر آزار میداد! باید تکلیفم را با خودم یکسره می کردم زیرا از بابت روحی و حتی جسمی در مضیقه بودم و به وجود شخص دومی نیاز داشتم!&lt;br /&gt;مجموع این حس ها بعلاوه رجوع به تجربه هایی که تا آن زمان در مورد رابطه دو هومـ ـو با هم داشتم ، کم کم من را به این باور احمقانه رسانده بود که هیچ زندگی مشترکی برای دو هومــ ـو شکل نخواهد گرفت و این تنها یک باور رویاپردازانه است! و من هم اگر یک هومـ ـو هستم باید مانند خیلی ها که می شناسم به طوری آنی و موردی از زندگی لذت ببرم! و یا در نهایت خوش شانسی در یک رابطه تاریخ مصرف دار روزگار بگذرانم! همه این فشارهای روانی و حادثه تامل برانگیز هفتم مهر سبب شد تا دوباره پا به روم های منحوس یاهو بگذارم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;عصر روز هفتم مهر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تولد یکی از اقوام نزدیک بود و همه ما در منزل آنها جمع شده بودیم و به صورت کاملا اتفاقی مشغول تماشای یکی از فیلمهای خانوادگی چند سال پیش بودیم! ناگهان یکی پسرهای فامیل که سن زیادی نداشت در حالیکه همه مشغول تماشا بودند و سکوت محض حاکم بود از مادرش پرسید : مامان این پسره که موهاش بلنده و لاغره کیه؟ مادرش با خنده به پسرش نگاه کرد و گفت : کنارته عزیزم! پسرک با تعجب به من نگاه کرد و گفت: جدی جدی این تویی؟ پاسخ دادم: آره! چه طور مگه؟&lt;br /&gt;و او با همان زبان کودکانه و شیرنش جواب داد: داداشی خوشگل بودی ها! چرا الان این جوری لباس نمیپوشی و موهات رو بلند نمیذاری؟ درست در همین موقع پدر آن پسرک که اتفاقا بسیار مذهبی بود، گفت: بهبد ماشااله نسبت به چند سال پیش تغییر کرده! مردی شده برای خودش! ای شااله بعد از تموم شدن خدمتش باید دست یکی رو بذاریم تو دستش! اونی که تو داری میبنی برای چند سال پیش بود!&lt;br /&gt;با عصبانیت از سرجایم برخاستم، و بدون اعتنا به همه به حیاط رفتم! واقعیت این بود که نه از حرف های پسرک ناراحت شده بودم و نه از صحبت های پدر و مادرش!&lt;br /&gt;و فقط و فقط این ترس در دلم زنده شد که چند سال بعد من هم یکی هستم مانند همین پدر پسرک ، و قطعا روز به روز جذابیت و شادمانی را از دست می دهم! و نا خودآگاه این صحبت داداش کینگ به خاطرم آمد که میگفت : آدم باید به فکر زمانی باشه که دیگه سنش زیاد میشه!&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;همان شب و پس از اینکه دیروقت به منزل بازگشتیم، تصمیم گرفتم تا قبل از خواب چک میل کنم! و به یکی دوتا از وبلاگ هایی که در انتظار آپ شدن آنها بودم سر بزنم! به محض روشن کردن آی دی ام ، یکی از دوستان خوزستانی پی ام داد: سلام! هنوز تنهایی؟ پاسخ دادم: بله و او بلافاصله یک آی دی به من داد و گفت: این پسره همشهری شماست، بد نیست باهم آشنا بشید! کیس خوبیه!&lt;br /&gt;با عجله و با این تفکر که خدا حتما قصد دارد تا برای من تنهایی من کاری بکند! به او پی ام دادم تا با خیال خوش اینکه یک همشهری پیدا کرده ام با او چت کنم! اما خیلی زود نا امید شدم و در همان بدو امر متوجه شدم که او سالهاست در تهران ساکن است! و با اختلاف سنی پنج سال بیشتر از من، تنها به دنبال سـ ـکــس فرند برای گذران وقت در شهر سابق خودش یعنی شهر من میگردد! مردد بودم از طرفی فکر میکردم که حتما پیدا شدن چنین شخصی و در شبی که من حسابی از لحاظ روحی به ستوه آمده ام ، دلیل خاصی دارد! و از طرف دیگر خیلی علاقه مند بودم تا حداقل به نیازهای جسمی ام برسم! زیرا کم کم تحمل شرایط محدود کننده جسمانی برای من سخت و عذاب آور میشد! اما هنوز مردد یک پاسخ مثبت بودم زیراکه هنوز راه زیادی تا آشنایی و حتی دیدار ما باقی مانده بود و هچنان اصرار از جانب او و انکار از طرف من ادامه داشت و قرار شد تا سه روز بعد که او به شهر ما می آمد با هم ملاقاتی داشته باشیم&lt;br /&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد اول&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;زمان تکرار نمیشه &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;اما تاریخ ممکنه تکرار بشه &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;فرد جدید ، کیس جدید &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;و خیلی چیزهای جدید ! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;به جز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من جدید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد دوم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دلم میخواد توی این سرما &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;لخت لخت! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;مست مست!&lt;br /&gt;داد بزنم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;دوستت دارم&lt;br /&gt;دلم میخواد توی این سرما &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;بلرزم و تو گرمم کنی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;گرمت کنم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;گرممون بشه &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;دلم میخواد ، &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;بگم هستی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;حس کنی هستم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;و حس کنیم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;تنهایی نیست!&lt;br /&gt;یعنی اینم حقم نیست ؟ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-7247547876961011593?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/7247547876961011593'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/7247547876961011593'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/01/10.html' title='10'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-1673330641812788004</id><published>2009-01-04T00:03:00.003+03:30</published><updated>2009-01-04T00:36:08.559+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>9</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;&lt;strong&gt;عصر یک روز گرم تابستانی بود و من بالاجبار مشغول تمیز کردن و شستن حیاط منزل بودم! که مادر من را صدا زد و گفت: تلفن! رضاست!؟ با تردید پاسخ دادم زیرا اصلا تصور نمیکردم که این رضا، همانی باشد که چند روز قبل با او قرار ملاقات داشتم! و حتی این شک و تشخیص آنقدر در هنگام پاسخ دادن من مشهود شد که رضا دوباره خودش را معرفی کرد! سپس در همان مکالمه کوتاه تلفنی و بنابه خواسته او قرار ملاقات دیگری ترتیب دادیم! که این موضوع در نوبه خودش زمینه ساز یک دوستی پایدار و البته بسیار پرفراز و نشیب و جالب! تا امروز گردید&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;واقعیت چیزی به جز این نبود که در همان ملاقات اول من و رضا و پس از خداحافظی، چون کاملا و یک جانبه، به این نتیجه رسیده بودم که ما در خواسته های یکدیگر جایی نداریم و با توجه به روال موجود اخلاقی او ، اصلا حدس نمیزدم که حتی خواهان یک دوستی ساده و معمولی با من باشد! برای همین سعی کردم تا قیدش را برای همیشه بزنم و او را حتی به عنوان یک همشهری هم احساس فراموش کنم!&lt;br /&gt;همین تفکر و از طرفی تماس چند روز بعد رضا، سبب شد تا با دنیای از پرسش ها مواجه باشم!&lt;br /&gt;البته تا حد زیادی، تماس مجدد او، عجیب وغیرقابل درک به نظر می رسید! زیرا با همان اندک شناختی که از شخصیت و رفتارش و علی الخصوص پاسخ سـ ـکـ ـس محورانه خودم به او داشتم، کاملا مطمئن بودم که ارتباط بیشترما با هم به نفع هردوی ما نخواهد بود!&lt;br /&gt;ناگفته نماند که من نیز مشتاق یک دوستی حریم دار با یک هم احساس وهمشهری بودم! اما برخوردهای رسمی رضا و متنسب بودن وی به یک خانواده سرشناس با سطح متعالی سبب شد تا حتی این خیال را از سرم بیرون کنم! از طرفی بسیار مشتاق بودم تا هر چه زودتر بدانم که دلیل درخواست ملاقات دوباره رضا چیزی به جز یک دوستی خواهد بود یا خیر و درعین حال با این دغدغه مواجه بودم که اگر او به یکباره از مواضعش کوتاه بیاد و پیشنهاد احمقانه سـ ـکـ ـس فرند بودن با من را قبول کند! چه پاسخی برای او داشته باشم!&lt;br /&gt;زیرا واقعیت تلخ شرایط من چیزی به جز این نبود که تنها یکی را برای پاسخ به ارضای حس جنــ ـسی ام و در عین حال مقابله متقابل با سام نیاز داشتم و کاملا مشخص بود که اگر این خواسته من با رضا محقق شود، چیزی به جز ضرر کردن هر دوی ما نخواهد داشت! البته می توانستم این احتمال قریب به یقین را بدهم که با توجه به صداقت من در مورد توضح کامل اوضاع و احوالم به رضا و علی الخصوص دانستن داستان جدایی من و سام و دید صرف بنده به یک رابطه سـ ـکس محورانه، که در آن نیازهای جنـ ـسی برآورده شود! احتمال کمی برای پیشنهاد رضا به به جز یک دوستی ساده باشد!&lt;br /&gt;اما با همه اینها نسبت به همه چیز شک داشتم!وخوشبختانه پس از دیدار دوم ما تصورات من، مبنی بر علاقه مندی رضا برای سـ ـکـ ـس اشتباه از آب درآمد و ماحصل آن ملاقات چیزی به جز یک گفتگوی کلی و با سانسور کمتر در مورد خودمان نبود! وهمین نوید یک دوست عادی و جدید را به من می داد تا حداقل از تنهایی مفرط هر دوی ما کاسته شود که به تدریج و با مرور زمان ملاقات های ما بیشتر و بیشتر شد! و دیگر در صحبت های ما اثری از با هم بودن و پیشنهادات عجیب وغریب من نبود! هرچه بود یک دوستی ساده و در عین حال با آگاهی از گرایشات همدیگر شکل گرفته بود! که به تدریج عمق بیشتری می یافت!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff9900;"&gt;2&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;عصر چهارشنبه یکی از روزهای شهریور هشتاد و پنج بود و من به دلیل تمرینات نظامی سختی که صبح در پادگان داشتم، احساس خستگی مفرطی میکردم! برای همین پس از رسیدن به منزل بلافاصله ناهار خوردم و برای استراحت به تختم رفتم! و هنوز کاملا مستقر نشده بودم که مادرم صدا زد و گفت: محمد دم در کارت داره!&lt;br /&gt;محمد یکی از دوستان خوب من بود که از دوران دبیرستان، به صورت مقطعی با هم همکلاسی بودیم او در یک خانواده بسیار مذهبی بزرگ شده بود و خودش نیز باورهای اعتقادی مستحکمی داشت! البته با وجود اینکه تقریبا از خواسته ها و گرایشات من آگاه بود! اما همه چیز را یک شوخی بزرگ فرض میکرد&lt;br /&gt;لباس هایم را پوشیدم و به درب منزل رفتم! یک پژو چهارصدوپنج که کاملا نو بود کنار در منزل ما پارک شده بود! سرم را خم کردم تا درون آن را ببینم که شیشه آن پایین رفت و محمد بدون هیچ مقدمه گفت: سوار شو!&lt;br /&gt;با اینکه در همان بدو امر به خوبی حس کردم لحن محمد مانند همیشه نیست! اما اعتنا نکردم و سوار شدم پس از سلام کردن، به مناسبت ماشین نو تبریک گفتم ، اما محمد جوابی نداد و فقط با خشم به من نگاه کرد و سپس ماشین را روشن کرد و من دوباره گفتم: کجا قراره بریم؟ لباس مناسب تنم نیست!&lt;br /&gt;محمد با عصبانیت جواب داد: تکلیفم رو با تو معلوم میکنم!&lt;br /&gt;با تعجب و گیجی پاسخ دادم : چیزی شده ؟&lt;br /&gt;محمد دوباره با خشم و بدون مقدمه پرسید: ببینم جریان تو و مسعود چیه؟&lt;br /&gt;انگار دنیا دور سرم چرخید! حالا دیگر کاملا حدس میزدم که محمد از رابطه بین ما با خبر شده باشد! اما کتمان همه چیز را بهترین راه حل دیدم و پاسخ دادم: هیچی! چی میتونه باشه! اصلا مسعود کجاست؟&lt;br /&gt;محمد نگاهی غضب آلود کرد و گفت: خجالت بکش! تو مثلا مردی؟&lt;br /&gt;با تعجب به محمد گفتم: محمد! این چه حرفیه میزنی !&lt;br /&gt;محمد داد زد: محمد و مرض! باور نمیشه بهبد تو بچه مردم رو به فساد و گناه کشیده باشی!&lt;br /&gt;هر چه اصرار و التماس کردم، بی فایده بود و محمد بسیار عصبانی بود به طوریکه آنقدر تند رانندگی میکرد که من ترسیده بودم! اما پس از اینکه هر چه که از دهنش درآمد و به من گفت و کمی آرام شد از او خواستم تا ماجرا برای من شرح دهد و او این طور گفت&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;هنگامیکه چند روز پیش از مسعود، جویای احوال من میشود، او با کینه و نفرت خاصی در مورد من پاسخ میدهد و عینا میگوید که من یک نامرد بزرگ هستم! چند روز بعد محمد به مناسبت خرید ماشین جدید یک مهمانی سه نفره به افشین و مسعود میدهد و این بارهنگامیکه در مورد خالی بودن جای من سخن گفته میشود! مسعود آنقدر بد و بیراه میگوید که محمد شاکی میشود و همین موضوع کنجکاوی محمد را برانگیخته میکند به طوریکه پس از رساندن افشین به خانه اش، جویای حقیقت میشود! و مسعود ماجرا را این طور عنوان می کند که من به دلیل شـ ـهوت و تمایل به مفعول شدن در سـ ـکـ ـس با پسرها، برای مسعود که به گفته من به دلیل ورزشکار بودنش کیس مطلوب من بوده است! نقشه میکشم و او را در شرایطی قرار میدهم که مسعود اسیر هوای نفسش می شود و به سـ ـکـ ـس با من تن در میدهد! و مقصر اصلی به من نسبت داده میشود که از احساس برادرانه مسعود نسبت به خودم سوء استفاده نموده ام!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;جای هیچ گونه دفاعی برای من باقی نمانده بود! با شنیدن این دروغ ها چشمانم پر از اشک شده بودند و بغض گلویم را گرفته بود! و تنها کاری که توانستم بکنم این بود که جان مادرم را قسم بخورم! اما محمد قبول نکرد و از من خواست تا این طور قسم بخورم که آیا با مسعود سـ ـکـ ـس داشته ام یا خیر؟ &lt;br /&gt;البته بعدا متوجه شدم که مسعود برای اثبات ادعای خودش به محمد این نوع در منگنه قرار دادن من را یاد داده بود!&lt;br /&gt;و محمد هنگامی که پاسخ مثبت من را شنید از عصبانیت آنچنان سر من داد زد که من بی اختیار و با گریه و بدون توجه به حرفهای او از ماشین پیاده شدم و به سرعت خودم را منزل رساندم!&lt;br /&gt;سپس لباسهایم را عوض کردم و به قصد منزل مسعود خانه را ترک کردم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;به دلیل گرمی هوا کوچه ها خلوت بود، برای همین تا در منزل مسعود دویدم و سپس زنگ زدم برادر مسعود درب را باز کرد و بلافاصله و سراسیمه از او خواستم تا مسعود را صدا بزند! بعد از چند دقیقه مسعود، در حالیکه معلوم بود تازه از خواب بیدار شده است، آمد و ابتدا با روی خوش و گشاده با من سلام و احوال پرسی کرد اما من مهلت ندادم و بلافاصله و همان جا داد زدم: نامرد این چیزها چی بوده که به محمد گفتی!&lt;br /&gt;مسعود کمی جا خورد و اما با خشونت گفت: خفه شو و اینجور سر من داد نزن!&lt;br /&gt;اما من عصبانی تر از آنی بودم که به حرف های مسعود توجه کنم و دوباره ادامه دادم: مرتیکه احمق رفتی و گفتی تو منو مثله داداشت دوست داشتی و من تو رو تحریک کردم که سـ ـکـ ـس کنیم؟&lt;br /&gt;مسعود نیز عصبانی شد و به طرف من آمد و یقه ام را گرفت و به دیوار چسباند و گفت: ببین بچه کـ ـونی ! تو حقته! آره من گفتم! چه گهی میخوایی بخوری؟ وقتی که دوست داشتی کون بدی و هی زر زر میکردی و ناز میکردی و کلاس میذاشتی، این چیزها رو هم داره! به غیر از اینه وقتی میخاری دوست داری بدی و هیچ کس رو هم نمیشناسی؟ همش تقصیر تو بود من باهات وارد سـ ـکـ ـس شدم و گرنه من چه به همـ ـجـ ـنسبازی!&lt;br /&gt;من در حالیکه سعی در اثبات بی گناهی خودم داشتم! جواب دادم: پس تو که میگفتی منو دوست داری ! تو که میگفتی تو هم هـ ـومـ ـو هستی و توی این شهر تنهایی !&lt;br /&gt;مسعود به یکباره یقه من را ول کرد و دستم را گرفت و از مچ دور کمرم پیچاند و گفت: ببین بچه خودت را با من قیاس نکن! من اگه میگم گـ ـی هستم واسه اینه که امثال تو رو جر بدم!&lt;br /&gt;حالا هم برو گم شو تا دوباره نکردمت!&lt;br /&gt;تا آن روز هیچ وقت کسی با من چنین برخوردی را نکرده بود، حس میکردم به یکباره خورد شده ام تا رسیدن به منزل که راه کمی هم نبود کوچه به کوچه پیاده آمدم و به آرامی اشک ریختم! و تصمیم گرفتم تا هرطور شده انتقامم را از مسعود بگیرم&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد اول&lt;/span&gt;   &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;میشکنم! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;میشکنی! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;و این است &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آیین زندگی&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد دوم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;انگار&lt;br /&gt;سرمای هوا &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;گرمای عشق &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;شوق دوست داشتن &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;برای &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ما &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;سه مجموعه اشتراک ناپذیراند &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;و همیشه اشتراکشان چیزی به جز &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;تهی نیست&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333399;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-1673330641812788004?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/1673330641812788004'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/1673330641812788004'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2009/01/9.html' title='9'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-6961324700136283118</id><published>2008-12-28T22:08:00.007+03:30</published><updated>2008-12-29T00:24:45.999+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>8</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بیست مرداد هشتاد و پنج&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه صبح از خواب بیدارم شدم! باید پادگان می رفتم و با اینکه شب قبل هیچ چیز و حتی مسکن مصرف نکرده بودم، اما جالب اینجا بود که اصلا سر دردی نداشتم و همین نکته احتمال یک روز آرام و خوش را به من نوید می داد!&lt;br /&gt;به شدت خوابم می آمد وهمانطوری که روی لبه تختم نشسته بودم، چشم هایم را بستم و میان خواب و بیداری در ذهنم به حرف های دیشب علی رضا (یکی از دوستانم) فکر می کردم که میگفت: باید به فکر تنهاییت باشی! که ناگهان حس کردم باید در آن ساعت از صبح میلم را چک کنم! برای همین به سرعت کامپیوتر را روشن کردم و به اینترنت کانکت شدم، و درست درهمین لحظه مادرم بود که مادرم را با چشم های حیرت زده دیدم که وارد اناقم شده بود و با تعجب پرسید: اول صبح چیزی شده که رفتی سراغ کامپیوترت؟ مگه نمی خوایی بری پادگان؟ پاسخ دادم : چرا میرم اول بذار میلم رو چک کنم! که دوباره با تعجب پرسید: این موقع صبح؟ پس صبحونه چی؟ می خوری؟ به گفته هایش توجه نکردم و بدون هیچگونه مقدمه ایی پرسیدم: مادراین موبایل من کی وصل میشه؟ مادر نگاهی ترحم آمیز کرد و با خنده گفت: اول صبح چه بلایی سرت اومده؟ خوابی، چیزی، دیدی؟ که یادت موبایلت افتادی! در ضمن درباره موبایلت که بهت گفتم تو کار پدر و پسر دخالت نمیکنم! با هیجان مشغول چک کردن میل ها شدم، اما چیزی نداشتم و چند آف معمولی بود که پاسخ دادم! اما همین تاخیر سبب شد تا برای جا نماندن از سرویس بی خیال صبحانه خوردم بشوم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در پادگان بعد از مدتها در ورزش صبحگاهی شرکت کردم، اما آرش آنقدر به من متلک انداخت که اواخر برنامه صبحگاهی، میدان را رها کردم و بیخیال ادامه ورزش شدم و برای گرفتن صبحانه برای خودم و همکارانم، راهی آشپزخانه شدم که این نیز در نوبه خودش برای هم خدمتی هایم جالب و عجیب بود!&lt;br /&gt;بعد از خوردن صبحانه، اصلا دست و دلم به کار نمی رفت، حس می کردم که قرار است اتفاق مهمی بیافتد! و حتی این بی خیالی آنقدر پیش رفت که حدود ساعت یازده صبح ، در برابر تهدید های سرهنگ برای زدن اضافه خدمت، آنقدر خونسرد بودم و خندیدم که او نیز به خنده افتاد و به من لقب دیوانه را داد!&lt;br /&gt;حدود ساعت یک ظهر بود که دیگر حس کردم، تحمل پادگان ماندن را ندارم، برای همین به مسئولم اطلاع دادم و با اجازه خودش و بر خلاف قوانین موجود، به منزل بازگشتم! و پس از خوردن یک ناهار مفصل ، دوباره به سراغ پی سی و نت رفتم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;هنوز یک دقیقه ایی از کانکت شدن من نگذشته بود که به سرعت به مکان همیشگی که در آن به دنبال یافتن یک هم احساس بودم(گــ ـی روم های یاهو)مراجعه کردم و طبق معمول پس از ورود به روم مشغول خواندن پیام های عمومی حاضرین در صفحه اصلی بودم که یک آی ام (پی ام) از طرف یک آی دی ساده که از سه حرف با تکرار ساخته شده بود به من رسید :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;Re: سلام&lt;br /&gt;B: سلام&lt;br /&gt;Re : شما واقعا از شهری هستی که آیدیت رو با اون ساختی؟&lt;br /&gt;B: بله چه طور؟ Asl plz&lt;br /&gt;Re: پسرم، بیست و چند ساله، همشهری شما و احتمالا وی!&lt;br /&gt;B: بهبد هستم، هم سن شما و از شهر شما!&lt;br /&gt;B: ((: حالا دیگه چرا احتمالا وی؟&lt;br /&gt;Re : چون تا حالا سـ ـکـ ـ ـس نداشتم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از رد و بدل اطلاعات اولیه و آشنایی، بلافاصله حس کردم با پسر بدی طرف نیستم! و جالبتر اینکه وقتی Re که از این به بعد او را &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;رضا&lt;/span&gt; می نامم، از من مشخصات بیشتری برای آشنایی خواست، و من نیز در پاسخ، یک عکس سه در چهار اسکن شده از خودم را به او دادم! که همین موجب تعجبش شد و او نیز متقابلا به من اعتماد کرد و عکس خودش را که در یکی از وبلاگ های فعال شهرما بود و اتفاقا خودش نیز نویسنده اش بود را به من معرفی کرد! و اینجا و درست در همان لحظه متوجه شدم که خانواده های ما با همدیگر به طور ضمنی آشنا هستند و از طرفی چهره رضا برای من بسیار آشنا بود، اما جالبتر اینکه هر دوی ما در یک شهر بودیم و با وجود هم احساس بودن، اصلا این احتمال را نمی دادم که بالاخره کسی از این شهر پیدا شود!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;پس مراجعه من و بعد از لود شدن کامل صفحه وبلاگش که قبلا چند باری به آنجا رفته بودم! ولی اصلا به مشخصات نویسنده اش توجه نکرده بودم، دیدم که رضا یک عکس رسمی از خودش به جای لوگوی وبلاگ گذاشته بود! جالبتر اینکه او، در نگاه اول بسیار تنومند و عضلانی نشان می داد! و همین موضوع و تجربه خاطره تلخ با مسعود سبب شد تا بلافاصله حس ترس و وحشت در من تداعی شود و برای همین در گذاشتن قرار ملاقات با او شک داشته باشم! اما هر چه بود به خودم جرائت دادم و چون او به من اعتماد کرده بود و هر دو با چهره همدیگر آشنا بودیم ، بهترین کار، ملاقات بود!&lt;br /&gt;پس از کمی گفتگو، او یک کار جالب و منحصر به فرد انجام داد و آن چیزی به جز این نبود که از من قول شرف گرفت! که ملاقات ما در کمال امنیت و بدون هیچ گونه نامردی صورت بپذیرد که این قول گرفتن و قول دادن از جانب رضا و از طرفی پیشینه آشنایی خانوادگی ما با هم سبب شد تا کمی از ترس من کاسته شود و برای همان روز ساعت پنج عصر ملاقاتی را ترتیب دادیم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;بیست مرداد هشتاد و پنج روبه روی مرکز موبایل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;از قبل رضا گفته بود که او با دست گرفتن یک روزنامه و ایستادن در جلوی دکه روزنامه فروشی مرکز موبایل، برای من قابل شناسایی باشد و من نیز به او مشخصات لباس هایم را گفته بودم! هرچند که موهای کوتاه من و موهای حالت دار رضا بهترین گزینه برای شناسایی بودند!&lt;br /&gt;پس از اینکه به جلوی پاساژ رسیدم، سعی کردم تا درموقعیتی بیاستم که قابل شناسایی باشم! و جالب اینکه فقط و فقط استرس داشتم و اصلا ازمشکلات خاص قرارها نمی ترسیدم! پس از چند دقیقه، برای یک لحظه نگاهم به دکه روزنامه فروشی افتاد که پسری با مشخصات رضا مشغول خرید روزنامه از آن بود!&lt;br /&gt;ابتدا شک کردم که باید خودش باشد! اما اصلا اندام و ظاهرش با آنچیزی که درعکس از او دیده بودم همخوانی نداشت و به مراتب نرمال تر وعادی تر از آنی بود که انتظارش را داشتم! زیرا که با دیدن عکس او، این تصور در من ایجاد شده بود که باید با یک پسرعضلانی و تنومند مواجه باشم! اما کسیکه مشغول خرید بود، کاملا اندامی متوسط داشت و تقریبا یکی دو سانت از من بزرگتر بود!&lt;br /&gt;او نیز با دیدن من لبخندی زد و سپس به طرفم آمد و اسم کوچکم را صدا زد و گفت: آقا بهبد؟ با روی گشاده پاسخ دادم بله! وبه او نگاه کردم و درست همان مدل خاص موهایش را دیدم و مطمئن شدم که این همان کسی است که با او قرار گذاشته ام!&lt;br /&gt;از برخورد اولش خوشم آمد، زیرا که در عین مودب بودن بسیار رسمی و متعارف، فامیل خودش را گفت و با من دست داد! اما نکته بارزش این بود که کمتراز دو ثانیه به من نگاه کرد و در تمام مدت احوال پرسی سرش پایین بود و فقط و فقط مودبانه پاسخ می داد! وهمین روند تا آخر ملافات سبب شد تا به این نتیجه برسم که بالاخره در این شهر یک فرد هم احساس مودب دیدم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;قرار شد تا درمسیرهمیشگی من، آرام قدم بزنیم و گفتگو کنیم! رضا بسیار آرام و متین و در عین حال دوست داشتنی به نظر می رسید! البته کم کم حس میکردم که رسمی بودنش سبب خواهد شد تا احساس راحتی نکنیم! برای همین در همان اول و قبل از آغاز گفتگو این نکته را به او یادآوری کردم که من و شما دوهم احساس هستیم در یک شهر کوچک! بنابراین بهتراست راحت و بدون دغدغه گفتگو کنیم که متاسفانه تغییری در روند رفتار رضا مشاهده نشد و او همچنان اطو کشیده و درقالب برخورد می کرد بطوریکه بارها در حین صحبت های او حس میکردم که در حال درس پس دادن هستم!&lt;br /&gt;هر دوی ما در حین قدم زدن، از خودمان می گفتیم! ابتدا با اینکه چه طور و چگونه به احساس خود پی بردیم شروع کردیم! البته خوشبختانه هر دوی، خودمان را خوب شناخته بودیم! و صحبت های ما جنبه آرمانگرایی و با دید ناسیونالیستی صرف به موضوع همجنـ ـس خواهی پیش می رفت تا اینکه سرانجام به بازگو کردن تجربه های خودمان رسیدیم!&lt;br /&gt;من تقریبا تمام گذشته ام را مبنی بر اینکه سالها با فردی بودم، بازگو کردم! و متاسفانه در پاسخ به این سئوال رضا که آیا هنوز هم با همدیگر هستیم! چاره ایی به جز پاسخ نسبی نداشتم! زیرا این یک واقعیت بود که من هنوز عاشق سام بودم و از طرفی به دلیل دوری او و پس زدن ایشان و نیاز مبرم به یک هم احساس برای مکمل روحی و حس احمقانه سـ ـکـ ـس، به یک پارتـ ـنــر نیاز داشتم! اما رضا درست برعکس من فکر می کرد و در رفتارش ثبات جالبی داشت که همین موضوع سبب می شد تا من با هر کلمه ایی که می گفت بیش از پیش مطمئن شوم که کسیکه روبه روی من است، تنها یک بــ ـی اف می خواهد نه یک پارتـ ـنـر یا عبارت بهتر سـ ـ ـکــس فرند! البته این موضوع در پایان گفتگوی ما کاملا مشخص شد و رضا علی رغم تمام رسمی بودنش به صراحت از من پرسید: تو برای اینکه با یکی باشی، حتی برای سـ ـکـ ـس چی میخوایی؟&lt;br /&gt;من بعد از کمی فکر کردم، چونکه میدانستم سئوال او کاملا جهت دار است و از طرفی با توجه به گفته هایش مطمئن شده بودم که تجربه ایی در سـ ـکـ ـس ندارد! پاسخ دادم: دنبال یکی میگردم فقط برای سـ ـکـ ـس! که رضا دوباره پرسید:که این فرد باید چه خصوصیاتی داشته باشه؟ و من با کمال شجاعت و احمقانه پاسخ دادم: کسیکه سـ ـکـ ـس کرده باشه و حرفه ایی باشه!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;بعد از آن رضا حرفی نزد! به خوبی حس کرده بودم که در ذهنش این تصور را خواهد داشت که با کسی طرف است که تنها به سـ ـکــس فکر می کند و همین موضوع من را به شدت آزار می داد، به طوریکه پس از بازگشت به منزل چند ساعتی در مورد این موضوع فکرکردم و چیزی به جز این نتیجه نرسیدم که: &lt;span style="color:#336666;"&gt;رضا بی اف میخواهد!من هم که هنوز به سام امیدوارم و از طرفی به سـ ـکس نیاز دارم! پس بهترین کار پیدا کردن کسی است که برای من حکم یک (سـ ـکس فرند) موقت را داشته باشد! اما با همه اینها چهره رضا و پاسخی که به او داده بودم، از ذهنم دور نمیشد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد اول&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;نمیخوام ادای مقدس مابی در بیارم&lt;br /&gt;نمی خوام بگم که من لطف کردم!&lt;br /&gt;اما اصلا دوست نداشتم تجربه اول برای کسی باشم&lt;br /&gt;که حس میکردم&lt;br /&gt;تنش بیشتر از یک لذت چند ساعته رو داره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد دوم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;هر چی گفتم&lt;br /&gt;باور نکردی&lt;br /&gt;میدونم این بار هم باور نمیکنی&lt;br /&gt;میدونم تا دنیا دنیاست&lt;br /&gt;من آقای حرفه ایی هستم&lt;br /&gt;و تو آقای آماتور&lt;br /&gt;اما هر چه بود&lt;br /&gt;همین بود&lt;br /&gt;و همین پست ها&lt;br /&gt;منو واسه همه چی ببخش&lt;br /&gt;و برای انتشار اینها&lt;br /&gt;ازت ممونم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-6961324700136283118?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/6961324700136283118'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/6961324700136283118'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2008/12/8.html' title='8'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-8830965522274412987</id><published>2008-12-25T22:16:00.003+03:30</published><updated>2008-12-25T14:50:37.513+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>7</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;چند روزی بیشتر از قطع کامل ارتباط من با مسعود نگذشته بود، اما همین بازه زمانی کوتاه کفایت می کرد تا دوباره احساس تنهایی و بی کسی به من آنچنان هجوم بیاورد که حتی علی رغم میل باطنی و از طرفی رفتارهای بد و نامتعارف مسعود و علی الخصوص آن حادثه وحشتناک، از آخرین برخوردم مبنی بر گذاشتن شرط برای بــ ـات شدن برای مقابله، به شدت پشیمان شوم!؟&lt;br /&gt;از طرفی غرورم این اجازه را به من نمی داد تا این ابراز پشیمانی را در پاسخ به تماس ها و اس ام اس های او ، اظهار کنم و نیاز به داشتنش را جار بزنم! البته شاید این مانع، از حجب و حیایی بود که هنوز در وجود من وجود داشت و من را از ارتباط بیشتر با او منع می کرد!&lt;br /&gt;زیرا که واقعیت ارتباط من و مسعود، چیزی به جز پر کردن خلا عاطفی من در غیاب دوست پسر سابقم و بی ســ ــکـ ـس نبود! ومتاسفانه و به دلیل عدم وجود شخص مطمئنی که با روحیات من هماهنگی داشته باشد و از طرف دیگر به علت اینکه مسعود تنها گزینه ایی بود که می شناختم، به او اعتماد کرده بودم و پناه آورده بودم!&lt;br /&gt;البته این حس و از جانب هر دوی ما، درابتدای آشنایی متفاوت بود به طوریکه ابتدا من مسعود را تنها برای مقابله به مثل با سام، پارتنر خودم معرفی کرده بودم!اما به مرور زمان براساس نیازهای مختلف، این رابطه از شکل سوری خود به شکل واقعی تبدیل شد و این درحالی بود که این پیشرفت اصلا با روحیات و رفتارهای ما سازگار نبود و شاید به جرائت بتوان گفت که تنها اشتراکات ما در آن دوره، محدود به نیاز عاطفی من و نیاز مسعود برای سـ ـکـ ـس با یک پسر بود!&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;این فرضیه به قدری درست بود که متاسفانه بعدها متوجه شدم که مسعود در رابطه با من، درست رفتاری مشابه با آن چیزی را داشت که با جــ ـی اف هایش می کرد! اما با ین تفاوت که خیلی از احساسات من را به دلیل هـ ـومـ ـو نبودنش، درک نمیکرد! واین مسائل با رخداد آن روز نحس به اوج خودش رسید! البته شاید نارضایتی دوم در مورد دومین عامل مشترک ما یعنی ســ ــکــ ــس, نقش تمام کننده را داشت! به طوریکه او اغلب از وضع پیش آمده در ارتباطات ما رضایتی نداشت و درست چیزی را می خواست که من نیز از انجام دادنش حس خوبی نداشتم!(یعنی هارد ســ ـکـ ـس) &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;با همه اینها نیاز من به مسعود و شاید بالعکس آن بدیهی بود! و تمام مسائل موجود سبب می شد تا علی رغم تنهایی و احساس شدید سرخوردگی، به او روی خوش نشان ندهم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;روزها یکی پس از دیگری می گذشتند و علاوه بر نیازهای عاطفی، به مرور و با گذشت زمان، نیازهای جنـ ـسـ ـی مانند یک زخم کهنه و قدیمی سرباز می کردند! اما تاسف آور ترین نکته برای من اینجا بود که بعد از سـ ـکـ ـسی با آن خشونت که نتیجه آن چیزی به جز تجاوز به من محسوب نمی شد! دچار یک تزلزل شخصیت در سـ ـکـ ـس شده بودم! به طوریکه تقریبا سلیقه ام عوض شده بود! و حتی پس از مدتی و با وجود تلخی آن حادثه، مدام جزیباتش را در ذهنم مرور می کردم و از یادآوری آن دردهای وحشتناک و طاقت فرسای آن احساس خوبی داشتم!!! واین درحالی بود که حتی خودم از لحاظ عقلی و روحی در تعجب این خواسته می ماندم! و شاید به جرائت بتوان گفت که بزرگترین خسارت مسعود به من همین بود که بعدها متوجه شدم، ارتباط با او، من را به یک احساس مازوخیستی پنهان سوق داده بود که مدتها بعد سبب بروز مشکلاتی در رفتارهای من گردید به طوریکه مجبور شدم تا بهای سنگینی را برای بازگشت به خودم پرداخت کنم!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;7&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;تمام زندگی نکبت بارمن در پادگان، منزل ، شــ ـراب ، سیگار و گاها کشیدن گراس در پارک تنهایی خلاصه شده بود!اغلب شبها از شدت کشیدن سیگار و یا گاها گراس، آنقدر گیج و منگ می شدم که تا صبح چیزی را احساس نمیکردم و مانند یک جنازه تا صبح می خوابیدم و سپس روز بعد با سردرد شدید و بی حوصلگی راهی پادگان میشدم و تا ظهر خودم را با امورات روزانه و مسئولیت هایی که داشتم ، سرگرم می نمودم&lt;br /&gt;بعد ازظهرها نیز به گشت و گذار دراینترنت و دیدن سایت های مختلف و چت کردن با دوستان قدیمی هم احساس می گذشت و درست از همین جا و به پیشنهاد این دوستان بود که تصمیم گرفتم تا برای رهایی از این وضع موجود ابتدا سام را فراموش کنم و سپس به دنبال یک دوست و همدم واقعی بگردم! البته پس از مدتی به همین فکر افتادم اما تمام تلاشم را به همان دنیای مجازی محدود کرده بودم، زیراکه شهرستان محل سکونتم علاوه بر کوچکی و محدودیت ، به شدت گرفتار باورهای سنتی و قومی بود و این کار را برای یافتن یک هم احساس خوب صد چندان سخت و دشوار می نمود و همه اینها سبب می شد تا روزبه روز این احساس در من تداعی شود که از خودم بیشتر و بیشتر فاصله می گیرم، کم کم این امر در من مشتبه شده بود که هــ ـومــ ـو بودن به جز سـ ـکـ ـس و ارتباط جنسی چیزی نمی تواند باشد! زیراکه با دقت در اطرافم می توانستم به راحتی روابطی را که با مثلا عشق شروع می شوند و به جدایی و نفرت می انجامند را ببینم! برای همین کم کم به این تردید رسیده می رسیدم که سبک زندگی که من دوست دارم ، اصلا امکان پذیر نیست و از طرفی دیگر مدام به این گفته فکر میکردم که فردا برای خیلی چیزها دیر است!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مرداد ماه هشتاد و پنج&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;امورات پادگان به اوج خودش رسیده بود ، زیرا تا سالروز جنگ ایران و عراق و هفته دفاع مقدس حدود یک ماه و چند روز دیگر باقی مانده بود و تمام نیروهای نظامی به نوعی درگیر مراسمات و تشریفات آن روز بودند! من هم از این ماجرا مستثنی نبودم و مجبور بودم تا ساعات حضورم در پادگان برای گرفتن آمار از واحدها ، مدتها زیر آفتاب مردادماه راه بروم و در تمام محوطه پادگان تردد کنم و مثلا آمار بگیرم!&lt;br /&gt;آن روز کاملا بی حوصله بودم و پس از گرفتن آمار از چند واحد ، کنار میدان صبحگاه و نزدیک یکی از درختان نشستم و به آن تکیه دادم و سپس مشغول تماشای تمرینات رژه شدم! درست در همین لحظه یکی از پشت درخت چشمانم را گرفت و حرفی نزد! خیلی زود از دستانش حدس زدم که باید آرش باشد! آرش همسایه سابق ما بود و حدودا سه سالی از من بزرگتر بود و جالبتر اینکه از گرایش من به خوبی آگاه بود و خوشبختانه پسر با درک و شعور و قابل اعتمادی بود! و دوست خوبی محسوب می شد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;آرش کنار من نشست و مشغول گپ زدن شدیم! او گفت: پسر تا کی میخوایی این طوری تنها و پژمرده باشی؟ تقریبا همه فهمیدن که تو از لحاظ روحی مشکل داری! نمیخوایی به فکر خودت باشی ؟ سکوت را ترجیح دادم ، هر چند می دانستم که آرش دست بردار نیست و به این سادگی ها رضایت نمی دهد! برای همین منتظر صحبت های بعدی اش بودم که دوباره ادامه داد: ببین بهبد ، اگر به قول خودتون استریت بودی به رابطه عاطفی با یه دختر نیاز داشتی! حالا که گـ ـی هستی پس چرا دنبال یکی مثله خودت نمیگردی؟ با تعجب گفتم : آخه از کجا ! اونم توی این شهر خراب شده! آرش خندید و گفت : خب باید بگردی؟ اصلا گشتی؟ مگه بقیه چه کار میکنن؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;اجازه ندادم تا حرفش تمام شود و با قاطعیت گفتم : نه نگشتم! و خود خواهانه گفتم، ولی میدونم کسی که اینجایی باشه هم تیپ من نیست! کمی به آرش که بومی شهر ما بود برخورد! و باعصبانیت گفت: اصلا فکر میکنی تا کی خوشگل هستی و هوادار داری؟ واسه خودت حالت رو بکن! شاید در این حین یکی گیرت اومد که دوستش داشتی و با هم موندین!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;به شدت جملات آخر آرش روی مخم راه می رفتند! این یک واقعیت بود که روز به روز امکان پیدا شدن یک دوست و یا یار صمیمی برای من کم و کمتر خواهد شد! از طرفی من که راهی برای جستجو به جز این دنیای مجازی نداشتم و بدبختانه هرکس که پیدا می شد با وجود آنکه از شهرم نبود از من سـ ـکـ ـس میخواست و این اصلا آن چیزی نبود که من انتظارش را داشتم! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;جملات آرش به شدت من را به فکر فرو برده بود به طوریکه همان روز پادگان را نیمه کاره رها کردم و با گرفتن مرخصی استعلاجی! به منزل بازگشتم! و مستقیم به تختم رفتم و روی آن دراز کشیدم تا کمی فکر کنم!افکار عجیب و مسخره ایی به من هجوم می آورد! حس دلتنگی و امید توامی داشتم! فکر میکردم که بهترین کار همان پیشنهاد آرش است که من هم حق زندگی دارم! از طرفی تمایلات جنــ ـسی ام به اوج خودشان رسیده بودند و باید برای ارضا این حس دست به کار می شدم!&lt;br /&gt;سردرد عجیبی گرفته بودم، به طوریکه حتی نمی توانستم چشمانم را باز کنم و تا شب همانطور بی حس و رمق روی تخت افتاده بودم و در خواب و بیداری به خودم، و واقعیاتی که آرش به من گفته بود و حتی حوادثی که با مسعود با آنها مواجه شده بودم فکر میکردم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6600;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;1&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این دنیای منفور(اینترنت) جایی بود برای&lt;br /&gt;دوست داشتن &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;عاشق شدن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;متنفر شدن&lt;br /&gt;جدایی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و امروز خوشحالم که دوستانم را دارم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوستشان دارم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوستتان دارم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;2&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به خاطر تاخیرها من را ببخشید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از این پس سبک نوشتن را عامیانه تر خواهم کرد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و اما می نویسم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چون هنوز هستم ! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-8830965522274412987?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/8830965522274412987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/8830965522274412987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2008/12/7.html' title='7'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-8075340729516331215</id><published>2008-12-21T22:58:00.001+03:30</published><updated>2008-12-21T23:12:58.772+03:30</updated><title type='text'>عذر خواهی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این پست اصلا بر مبنای اصول وبلاگ نویستی نیست!&lt;br /&gt;اما هر آدمی ظرفیتی دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;من نمیدانم از کی تا حالا گناه دیگری را برای کس دیگری می نویسند!&lt;br /&gt;خوب شد این آدم ها خدا نشدند !&lt;br /&gt;من نمی دانم ، زندگی من ، جنده بودنم ، گی بودنم ، و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگر ! به مادرم چه ربطی دارد!&lt;br /&gt;من نمیدانم این دوستان پر لطف، چه دلیلی دارد تا اینجا را بخوانند، اگر با من مشکل دارند! با گی ها مشکل دارند ! با اعمال گذشته خودشان و گذشته مشترکمان مشکل دارند!&lt;br /&gt;اگر میترسید که نام ذکر کنم! بارها گفته ام و خواهم گفت که همگی مستعار هستند!&lt;br /&gt;اصلا چرا به&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;توهمات جنده ایی مانند من توجه می کنید؟&lt;br /&gt;یعنی از بودن یک وبلاگ این همه آزار می بینید؟&lt;br /&gt;یعنی فالش و نویسنده اش این همه مهم است که یک و نیم برابر کامنت های پست قبل ، به من لطف کنید!&lt;br /&gt;اصلا چرا فکر نمیکنید اینها همه قصه است !&lt;br /&gt;برای همه از جمله خودم متاسفم !&lt;br /&gt;و بابت تاخیر به روز رسانی فالش ، از همه دوستان عذر می خواهم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اما هستم و خواهم نوشت&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-8075340729516331215?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/8075340729516331215'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/8075340729516331215'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='عذر خواهی'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-2062073467317881450</id><published>2008-11-30T22:53:00.004+03:30</published><updated>2008-11-30T23:50:13.586+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>6</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;کنار در ورودی راهرو نشستم و زانوهایم را در سینه ام جمع کردم و سرم را طوری بین آنها گذاشتم که هیچ چیزی را نبینم و نشنوم، تا شاید بتوانم افکار آشفته ام را جهت بدهم و از هر قید و بندی آزاد کنم تا به یک نتیجه قطعی و کامل در مواجه با مسعود وعکس العمل احتمالی اش که احتمالا چند دقیقه ایی بعد رخ می داد، برسم!&lt;br /&gt;البته هنوز مردد بودم که آیا او در برابر خواسته من، تن در می دهد، یا خیر! اما ازهمان اول که به او این پیشنهاد را داده بودم به خوبی حس می کردم و تا حد زیادی مطمئن بودم که خواسته من برای او، امری محال وغیرممکن است! و شاید تنها دلیل مردد بودنم درشنیدن پاسخ قاطعانه منفی مسعود،ادعای او درباره دوست داشتن من بود! و تنها قصد داشتم تا با این ترفند بچگانه، بیش ازهر چیزی به خودم اثبات کنم که ارتباط من و او اشتباه بزرگی بیش نبود!زیرا که من برای لجبازی او را جایگزین عشقم کرده بودم و او برای سـ ـکـ ـس و برآورده شدن نیاز جنـ ـسی اش به من توجه کرده بود و قطعا سرانجام چنین رابطه ایی چیزی بهتر از این نبود!&lt;br /&gt;اما لازم بود تا تصور به عینیت برسد و همان کورسوی امیدی که به او داشتم ، خفه شود!&lt;br /&gt;از طرفی به خوبی میدانستم که اصلا توانایی چنین کاری را ندارم! زیرا همواره ســ ـکــ ـس و تماس بدنی نهایت نزدیکی و فاصله احساسی برای من بود و تا قبل از آن همه تجربه های من محدود به این دیدگاه بود و طبیعتا با چنین تصوری، یک سـ ـکـ ـس انتقام جویانه بعید وغیرممکن به نظر می رسید!&lt;br /&gt;البته احساس غرور شکسته شده من توسط مسعود گاهی آنچنان من را عصبانی می کرد که تا همچنان برای مقابله اصرار بورزم! اما واقعیت این بود که از هنگامیکه این پیشنهاد را مطرح کرده بودم ، بارها و بارها استراتژی آن را در ذهنم مرور می کردم و به نتیجه به جز این نمی رسیدم که تا لحظه آخر پای خواسته ام بمانم و درست در لحظه تلافی، بیخیال شوم! زیراکه این طور با خودم توجیه کرده بودم که اگر کار ما به مرحله آخر دلخواه من برسد که مسعود به این کار تن بدهد، قطعا تفکرات من مبنی بر سوء استفاده او ، منتفی است و حادثه تجاوز به من، یک عدم کنترل ناشیانه از جانب مسعود به شمار می رود!&lt;br /&gt;همین طور با این افکار سر می کردم و مشغول گمانه زنی بودم و به اتفاقاتی که ممکن بود چند لحظه دیگر بیافتد فکر می کردم که با لمس دستان مسعود به خودم آمدم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;برای چند ثانیه ایی این نوازشها ادامه داشت و حتی برای خودم نیز جالب بود که چرا واکنش منفی در برابر او نشان نمی دهم! همچنان آرام و بی حرکت سرم را میان زانوهایم گذاشته بودم و انتظار عکس العمل بعدی او را داشتم که سرانجام با بالا آوردن سر من؛ خواست تا به چهره او نگاه کنم!&lt;br /&gt;ابتدا همین کار را انجام دادم؛ اما توانایی نگاه کردن به صورت کسی را نداشتم که من برای او یک ابزار به شمار می رفتم، برای همین صورتم را از راستای دید مستقیمش به طرف جانب برگرداندم و دوباره سرم را روی زانوهایم تکیه دادم و به آرامی و خونسردانه و با لحنی قاطعانه گفتم: &lt;span style="color:#336666;"&gt;خب چه کارکنیم!؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مسعود نیز بعد از کمی مکث، محکم پاسخ داد : &lt;span style="color:#663333;"&gt;باشه قبول!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با اینکه از پاسخ مسعود کاملا جا خوردم و منعجب شدم! اما بلافاصله خوشحال شدم که در نظر او آنقدر ارزش داشته ام که برای جبران اشتباهش، در برابر خواسته من کوتاه بیاید و حاضر به جبران باشد! برای همین بلافاصله تصمیم گرفتم تا به او بگویم که در چنین شرایطی خواستار هــ ـارد ســ ـکـ ـس نیستم و توانایی مقابله را ندارم که دوباره مسعود من من کنان گفت: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;اما هارد نه! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به چشمانش نگاه کردم، واقعا درک نمی کردم که او من را به بازی گرفته است یا خیر! آیا چه فکری در مورد من می کرد!؟ آیا فکر می کرد که با یک ابله طرف است! و یا اینکه خیلی به من لطف کرده که اجازه می دهد هر کاری به جز هارد سـ ـکـ ـس با او داشته باشم!؟&lt;br /&gt;همه اینها برداشت آنی من از آن لحظه خاص بود و چاره ایی به جز صبر و دیدن عکس العمل بعدی مسعود نداشتم! وهمچنان آرام بود و روی لب هایش یک لبخند سرد دیده می شد و دوباره گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;ولی هر کاری که بخوایی میکنم!؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سعی کردم منطقی باشم! البته تا حدود زیادی ترس و نفرت ذاتی او از هارد سـ ـکــ ـسی که موضع او بـ ـات باشد را درک می کردم! زیرا که او بایـ ـسکشـ ـوال با پوزیشن تاپ بود که همزمان با هر دو جنسیت ارتباط داشت! و این گرایش ذاتی مسعود طبیعی بود و من از ابتدا نباید به یک بایسـ ـکـ ـشوال این همه نزدیک می شدم و از طرفی شاید انتظاراحمقانه من که بیشتر به شکل انتفام جلوه کرده بود سبب می شد تا مسعود هم موضع خودش را به خوبی نداند!&lt;br /&gt;اما هر چه بود تا همین جا با بسیاری از مواضعش و خط قرمزهای ذاتی اش کنار آمده بود که خودش را برای یک ســ ـکـ ـس مغلوبانه در اختیار من بگذارد!&lt;br /&gt;البته همه اینها سبب نمی شد تا آن حادثه شوم را تصور نکنم و درد وحشتناک و احساس بدبختی آن روزها را فراموش کنم و برای همین به مسعود گفتم: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;تو فقط یه ادعایی! اگه دوستم داشتی حاضر بودی حتی هارد هم باشه! ولی بفهم که من سرحرفم هستم و اگه به غیر از هارد حرف دیگه ایی هست، نه من نه تو!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مسعود کنار من روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد و دستانش را دور گردن من انداخت! با همه اینها برای یک لحظه احساس خوبی داشتم! و به ذهنم رسید که اگر مسعود هم برای همیشه من را ترک کند، کسی را نخواهم داشت! اما غرورم اجازه نمی داد تا حتی به او نگاه کنم و به آرامی و سردی گفتم:&lt;span style="color:#336666;"&gt;من حرفم یکیه! دستت رو هم بردار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مسعود خندید وگفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;باشه کوچولوی لجباز! اما باور کن من قصد سوء استفاده ندارم و نداشتم که بخوایی تلافی کنی!&lt;/span&gt; یک لحظه عصبی شدم و از سرجایم بلند شدم و داد زدم:&lt;span style="color:#cc0000;"&gt; پاشو برو! من جوابم رو گرفتم! دیگه نمی خوام ببینمت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مسعود با تعجب به من نگاه کرد و از سرجایش بلند شد و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;یعنی واقعا برم؟&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#663333;"&gt;من که گفتم،هرچی بخوایی هستم به جز هارد ! به من حق بده! اصلا تا حالا بات نبودم که بتونم هارد داشته باشم! اما کم کم تمرین میکنم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حالا دیگر مطمئن شده بودم که او به هیچ وجهی حاضر به هارد سـ ـکـ ـس نیست! و همه اینها چیزی به جز کذب محض نخواهد بود و از طرفی با توجه سابقه او و با توجه به شناخت کلی من از او می دانستم که کوجکترین چراغ سبز من، حکم بی ارزشی من را برای همیشه دارد! برای همین قاطعانه گفتم: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;برو دروغگو! نه من نه تو!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مسعود نفس عمیقی کشید و سپس به اتاق رفت و پس از چند لحظه با وسایلش برگشت و روبه روی من ایستاد و دستش را برای خداحافظی به سمت من دراز کرد و گفت: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;من دارم میرم! اما هنوز دوستت دارم! میخوایی باور کن میخوایی نکن!هر وقت هم خواستی هستم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;همانجا روی زمین دراز کشیدم و صورتم را روی موزاییک ها قرار دادم و گفتم: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;برو دیگه نمیخوام ببینمت!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;و مسعود بدون خداحافظی رفت&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;احساس سرما می کردم! شاید هیچ وقت تا قبل از آن چنین بی کسی و تنهایی را حس نکرده بودم!&lt;br /&gt;حالا دیگر برای من به خوبی واضح بود که آشنایی و ارتباط با مسعود، یکی از بزرگترین اشتباهات زندگی من بود که برای همیشه غیرقابل جبران خواهد ماند!اشتباهی که به قیمت تجربه تلخ یک تجاوز، برای من تمام شد و درعین حال من را به نقطه ایی رساند که در برابر همه کس و همه چیز و حتی خودم احساس کم بودن میکردم سرمای موازییک های کف راهرو به عمق استخوان هایم نفوذ می کرد!&lt;br /&gt;پاهایم را درون شکمم جمع کردم، دوباره همان درد لعنتی که یادگار چند روز پییش مسعود بود، تمام وجودم را لرزاند و حس کینه و نفرت و در عین حال دوست داشتن در ذهنم تداعی می شد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-2062073467317881450?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/2062073467317881450'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/2062073467317881450'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2008/11/6.html' title='6'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-340390039897668115</id><published>2008-11-19T22:24:00.009+03:30</published><updated>2008-11-21T22:52:55.584+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;درست فردای همان روز، مسعود با من تماس گرفت و خواست تا با ترتیب دادن یک ملاقات حضوری، درباره شرطی که برای ادامه دوستی گذاشته بودم، تبادل نظر و بحث کنیم! اما من به خوبی متوجه شده بودم که مسعود قصد دارد تا به شکلی من را از اجرای شرطم منصرف کند ویا دست کم تخیفیف بگیرد!&lt;br /&gt;برای همین به شدت واکنش نشان دادم وطوری برای او عنوان کردم که اگربه جز هــ ـارد سـ ــکــسی که او در آن مطلقا بـــ ــات باشد!چیز دیگری بخواهد،همه چیز بین ما تمام خواهد شد وهرکسی به راه خودش خواهد رفت! سپس برای قاطعیت نشان دادن درتصمیمم، آدرس مکانی را که برای این کار در نظر گرفته بودم به او گفتم! که مسعود در مقابل گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;میام! اما نه صرفا برای ســ کــ ـس!&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;تا اینجا یک گام بلند برای انتقام برداشته بودم! زیراکه تا قبل از آن،آمدن مسعود را محال می دانستم! مخصوصا از وقتیکه مطمئن شده بودم که او یک بایسـ ـکـ ـشوال است و درآن واحد با دخترها نیز ارتباط دارد! اما باموافقت او برای آمدن، یک گام دیگربه هدفم نزدیکتر شده بودم و کاملا حدس میزدم که او برای آمدن و قرارگرفتن در موقعیت  بــ ـات در ســ ــکــ ـس تردید بزرگی دارد و درعین حال نمی خواهد رابطه بین ما را تمام کند! برای همین احتمال  رسیدن به هدفم را درعصر همان روز میدادم! و مقدمات را فراهم کردم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;br /&gt;قرارما راس ساعت هفت عصر و در یکی از محله های آرام و خلوت شهر بود! مکانی را که برای عصر آن روز در نظرگرفته بودم، منزل  بدون سکنه ایی بود که به یکی از اقوام نزدیک من تعلق داشت که آن را برای فروش به والدینم سپرده بود و یک موقعیت عالی برای این قرارمحسوب می شد! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;حدود ساعت شش عصر به همان منزل مذکور رسیدم و مقداری از وسایل کهنه و قدیمی را جا به جا کردم و یکی از اتاق ها را برای قرار آماده نمودم! سپس چند دقیقه مانده به هفت عصر سرکوچه رفتم تا مسعود بهانه ایی برای پیدامنزل نداشته باشد! البته در این حین مدام با او تماس می گرفتم که هیچ دفعه ایی پاسخ نگرفتم! اما از طرفی مطمئن بودم که مسعود خواهد آمد&lt;br /&gt;سرانجام ساعت هفت وپانزده دقیقه یک پاترول سرمه ایی سر کوچه ایستاد! و مسعود به اتفاق یک پسر تنومند که کاملا معلوم بود زیبایی اندام کار می کند به طرف من آمدند! یک آن از دیدن مسعود به همراه آن پسر ترسیدم، اما بلافاصله به این نتیجه رسیدم که اگرمقابله به مثلی باشد،خود مسعود به تنهایی حریف من خواهد بود! واصلا  نیازی به آوردن یک غول با خودش نبود! اما ترس از اینکه دونفرآنها بخواهند بلایی به سرم بیاورند سبب شد تا تصمیم بگیرم به هیچ وجه با هر دوی آنها به منزل نروم! اما تمامی محاسبات من غلط از آب در آمد و آن پسر هم باشگاهی مسعود که تنها او را تا سر قرار با من رسانده بود و برخلاف تصور من از باب ادب و احترام برای سلام و احوال پرسی با من از ماشینش پیاده شده بود! سرانجام پس از یک احوال پرسی دوستانه و یک گپ کاملا معمولی و در عین حال رسمی ، از آن پسر جدا شدیم و من و مسعود به سمت منزل رفتیم! و درهمین فاصله کوتاه مسعود طوری من را برانداز می کرد که انگار قصد کشتن او را دارم ودرعین حال به خوبی استرس وتعجب را از چشمانش میخواندم!&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;br /&gt;به منزل رسیدیم ،ازمسعود خواستم تا ابتدا او وارد شود! سپس خودم به دنبالش رفتم و او را به همان اتاقی که آماده کرده بودم راهنمایی نمودم! سپس به بهانه آوردن چیپس و آبمیوه (خوراکی های مورد علاقه من) به اتاق مجاور رفتم! البته بیشتر قصد من تنها گذاشتن مسعود و رساندن استرس وهیجانش به منتهای حد خودش بود! برای همین تا حد امکان تاخیردادم وپس ازچندین دقیقه با آرامش ولبخند به سمت اتاق رفتم و خوردنی را به مسعود دادم! اما او درکمال ناراحتی آنها را از من گرفت و روی زمین پرت کرد و سپس درست روبه روی من نشست و به چشمان من زل زد و گفت:&lt;span style="color:#663333;"&gt; تو واقعا هدفت از این کارا چیه؟ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;آرام و خونسرد گفتم:&lt;span style="color:#336666;"&gt;مگه نگفتی یه رابطه دو طرفه است! مگه نگفتی که حاضری برای اشتباهت تنبیه بشی و جبران بکنی! حالا من تنبیهت نمی کنم!وفقط ازت میخوام درقبالش با شرایطی که من میخوام ســ ـکــ ـس کنیم!&lt;/span&gt; مسعود کمی برافروخته شد و گفت:&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;خب همینه دیگه! چه شرایطی رو برای ســ ـکــ ـس میخوایی؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با خنده پاسخ دادم : &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;گفتم دیگه ، تو بــ ـات میشی و بقیه اش با من!&lt;/span&gt; مسعود بلافاصله پاسخ داد : &lt;span style="color:#663333;"&gt;من تا حالا بــ ـات نبودم! &lt;span style="color:#000099;"&gt;و من اجازه ندادم حرفش تمام شود و گفتم :&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#336666;"&gt;از این به بعد هم نمیشی!؟&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;مسعود سکوتی کرد و سپس آهی کشید و من ادامه دادم: &lt;span style="color:#336666;"&gt;ببین آقا مسعود اگه میخوایی کنسلش می کنیم ولی از این دربری بیرون ممکنه خیلی چیزها به هم بریزه!&lt;/span&gt; مسعود با تعجب و قاطعیت پرسید: &lt;span style="color:#663333;"&gt;یعنی چه چیزهایی؟ &lt;/span&gt;پاسخ دادم: &lt;span style="color:#336666;"&gt;اولیش ادعای تو در مورد دوست داشتن من! پس اگه از این در رفتی بیرون عمرا جواب سلامت رو هم بدم! و ممکنه کارهای دیگه ایی هم بکنم!&lt;/span&gt; مسعود نیم خیز شد و گفت: مثلا؟ و من با جدیت گفتم: &lt;span style="color:#336666;"&gt;ببین آقا مسعود وقتی به یکی تجاوز میشه بیشتر از درد جسمی، درد روحی اونو از پای درمیاره و بهترین راه برای تسکین این درد انتقامه! &lt;/span&gt;مسعود با تعجب بیشتری پرسید: &lt;span style="color:#663333;"&gt;منظورت چیه! نکنه داری تهدید میکنی؟&lt;/span&gt; ومن گفتم:&lt;span style="color:#336666;"&gt;هرچی دوست داری میتونی اسمش رو بذاری! اما بد نیست بدونی من تا ده روزمیتونم با گواهی پزشکی قانونی یه چیزهایی رو ثابت کنم!&lt;/span&gt; با اینکه به خوبی میدانستم حرف بچگانه ایی زده بودم اما مسعود به وحشت افتاده بود و پاسخ داد:&lt;span style="color:#663333;"&gt;آره منم بچه ام که باور کنم تو این کار رو میکنی!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اجازه ندادم حرفش تمام شود وگفتم: &lt;span style="color:#336666;"&gt;باشه باورنکن اما بدون هیچی نشه با خانواده ام طرفی!&lt;/span&gt;سپس با دستانم سر مسعود را گرفتم وصورتم را درچند سانتی متری از او قرار دادم و گفتم:&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;ببین مسعود توبلایی به سرم آوردی که حس سر خوردگیم آنچنان زیاد شده که همین الان میتونم هم خودم رو بکشم هم تو رو! برام شده یه عقده و مطمئن باش اگه به قیمت از دست رفتن حیثیت خودم هم که شده به تو آسیپ میزنم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مسعود که حسابی جا خورده بود گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;آخه من تا حالا هیچ وقت بــ ـات نبودم؛ از این کار اصلا خوشم نمیاد!به جان خودت او روز از دستم در رفت!مدتها بود که ســ ـکــس نکرده بودم و نتونستم خودم رو کنترل کنم!&lt;/span&gt; خندیدم وگفتم : &lt;span style="color:#336666;"&gt;مگه خودت نگفتی گـــ ــی هستی! مگه نمیگی کارت اشتباه بوده؟ و منو دوست داری؟خب من اینو ازت میخوام! شرط ادامه دوستیمون که یادته؟ یا بــ ـات میشی وهمین الان به من میدی!!! یا دیگه هیچی! راه منو و تو جداست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مسعود گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;خیلی بد حرف میزنی! بفرما من بده شما هستم!؟ &lt;/span&gt;بلافاصله گفتم:&lt;span style="color:#336666;"&gt;پس بگو من رو برای دادن میخواستی؟ و بده منم!&lt;/span&gt; مسعود  سرش را پایین انداخت و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;نه به جون خودم و خودت!تو چرا نمی فهمی من دوستت دارم! در ضمن تو پوزیشنت بهت اجازه میده که بــ ـات باشی اما من هیچ وقت نبودم!چرا درک نمیکنی؟ &lt;/span&gt;با خونسردی تکیه دادم وگفتم:&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;اگه منم مثله ستاره بودم شاید درک میکردم یا اگه دوست داشتنت مثله دوست داشتن ستاره شاید درک میکردم!؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ناگهان رنگ چهره مسعود برافروخته شد رنگ مسعود پرید وبا لکنت پرسید: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ستاره؟&lt;/span&gt; گفتم: &lt;span style="color:#336666;"&gt;خودت رو به خریت نزن!&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;همه چیز رو درباره شما میدونم! شماره های سیو شده روی گوشی منم گواه یه چیزهایی رو میده! جی دو کیه؟ (نامی که روی موبایل شماره ستاره را با آن سیو کرده بود)حتما میخوایی یه طوری توجیهش کنی!اما اینو بدون من تا جایی که لازمه در موردت میدونم! البته بهت حق میدم که یک آدم معمولی نتونه بــ ـات باشه! چونکه معمولا دخترها نمی تونن تاپ بشن که تو باتشون بشی!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مسعود وا رفته بود و برای چند دقیقه اصلا حرفی نمیزد و آرام و بی صدا به من خیره شده بود که بالاخره حوصله ام سر رفت و گفتم : &lt;span style="color:#336666;"&gt;یا شرط رو قبول میکنی یا دیگه نه من نه تو!&lt;/span&gt; مسعود به آرامی گفت:&lt;span style="color:#663333;"&gt; نمیدونم! گیج شدم! میذاری فکر کنم ؟&lt;/span&gt; پاسخ دادم : &lt;span style="color:#336666;"&gt;آره اما به شرطی که نهایتا نیم ساعته جوابش رو بدی! منم تا نتیجه فکرت؛ یکی دوتا تلفن میکنم&lt;/span&gt; و از اتاق بیرون رفتم و گوشه راهرو نشستم و مشغول فکر کردن شدم&lt;br /&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;با این اوصاف و گفته های مسعود کاملا متوجه شده بودم که او درعین حالی که برای ادامه رابطه و دوستی ما علاقه مند است اما از بــ ـات شدن در برابر من احساس خوبی ندارد و قطعا همین حس پسرانه اش که از طرفی به دلیل بای بودن با دختر تقویت ها می گردد! به او چنین اجازه ایی را نخواهد داد، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;اما از طرفی خودم را احمق و ابله تصور می کردم که با همه اینها میخواستم با مسعود ارتباط داشته باشم! و این موضوع من را آزار می داد که اگر مسعود حاضر به برآوردن شرط من باشد! بنابراین یک رابطه جدید شروع می شود که یک طرف آن یعنی مسعود؛ هــ ومــو نخواهد بود و در عین حال با شناختی که از او پیدا کرده بودم یگانه خواهی در ذاتش نبود و این درصورت قبول کردن مسعود برای برآورده ساختن شرط من، بسیار بغرنج تر می شد! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;ازجانب دیگری پس از آن روز کذایی وبا وجود احساس درد به شدت نیاز به ســ ـکــ ـس دوباره را احساس می کردم واین موضوع برای خودم هم شرم آور بود! ومشکل بعدی اینکه به هیچ وجه نمی توانستم خودم را در برابرمسعود تاپ تصور کنم! زیرا او از من به مراتب بزرگتر و تنومندتر بود و اصلا تاپ بودن در برابر او امری غیرقابل باور برای من به نظر می رسید! اما همه چیز به پاسخ مسعود بستگی داشت! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;آکورد اول&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;برای دوستی که همانند نوشتن را از من پرسید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;گاهی اوقات شهامت گفتن اشتباه کردن هم اشتباه است! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;باید گذاشت تا بگذرد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;به همین راحتی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;آکورد دوم&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;گفت: یعنی کجا ؟&lt;br /&gt;گفتم: یعنی همین نزدیکی ها! و شاید هم کمی دورترها &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;گفت: من شنیده ام می گویند به نام خدایی که در همین نزدیکی هاست&lt;br /&gt;گفتم: خدا هست! گاهی دور گاهی نزدیک! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;و برای یک فرد منفور دورودورتر &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;حالا انتخاب با خود توست &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;این قبیله منفور&lt;br /&gt;یا آن قبیله قبیله نما &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-340390039897668115?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/340390039897668115'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/340390039897668115'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2008/11/5.html' title='5'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-543225280363439362</id><published>2008-11-14T22:28:00.008+03:30</published><updated>2008-11-15T23:21:29.356+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;با سرپاسخ سلام را دادم وآرام و بی تفاوت یک نخ سیگاربه همراه فندک ازجیبم بیرون آوردم و سپس مشغول تکان دادن فندک بودم تا سیگار را روشن کنم که مسعود،آن را از دستم قاپ زد و بعد از روشن کردن مقابلم صورتم گرفت!&lt;br /&gt;بانگاهی سرد وبی روح به او خیره شدم! برای یک لحظه چهره مسعود وعمق نگاهش،تمام اتفاقات آن روز جلوی چشمم تداعی کردند و درکمترازچند ثانیه آنچنان تمرکزم برهم ریخت که نه تنها سیگار را روی زمین پرت کردم بلکه طوری زیردست مسعود زدم که فندک ازدستش رها شد و چند متر آنطرف تر روی زمین افتاد!&lt;br /&gt;مسعود صبورانه به من نگاهی کرد و سپس با کشیدن آه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;ازسرجایش بلند شد وفندک را از روی زمین برداشت و دوباره کنارمن روی نیکمت نشست! اما این بارفاصله اش را نزدیک تر کرد ودستش را روی تکیه گاه نیمکت طوری گذاشت که حدودا ساعدش پشت گردن من مماس شده بود!&lt;br /&gt;چپ چپ نگاهش کردم اما او درعوض لبخندی محبت آمیز تحویلم داد وهمین برخورد من را عصبانی تر کرد به طوریکه کاملا رویم را برگرداندم وبه طرف کنار مایل شدم! اما مسعود پر روترازآنی بود که کوتاه بیاید و همانطور آرام آرام جلو آمد و دستش روی شانه من گذاشت و سرش را کنار گوشم آورد و گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;خوشــ ـگله میشه به من نگاه کنی؟ &lt;/span&gt;بلافاصله داد زدم! &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;چه غلطی کردی!؟ گفتی خوشـ گلت منم ؟&lt;/span&gt; مسعود کمی صدایش را مهربانانه تر کرد و گفت:&lt;span style="color:#663333;"&gt; آره که هستی! میدونم اشتباه کردم و به خدا پشیمونم! به جان خودت دست خودم نبود! حالا هم حاضرم وهر جوری که تو بگی حاضرم جبران کنم! &lt;/span&gt;بلافاصله گفتم :&lt;span style="color:#cc0000;"&gt; معنی عزیز بودن رو هم فهمیدم! &lt;/span&gt;و سپس با خشم به چشمانش نگاه کردم تا شاید دروغ گفتش را حس کنم! اما او بسیار مظلومانه و مصمم نگاه میکرد! حرفی نزدم و سرم را پایین انداختم و مشغول در آوردن یک نخ دیگرسیگار بودم که این بار دستش را روی شانه من گذاشت و محکم فشار داد و گفت&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;: من به چه زبونی بگم دوستت دارم و از کارم پشیمون هستم! میخوام بهت ثابت کنم که اشتباه کردم ! فقط تو بگو باید چه کار کنم که دوباره بهم اعتماد کنی !؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;پاسخ دادم: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;دیگه اعتمادی وجود نداره! توامتحانت رو پس دادی آقا! دیگه همه چی بین ما تمومه!&lt;/span&gt; و صورتم را از طرف مسعود برگرداندم و سیگارم را روشن کردم! درتمام این مدت مسعود حرفی نمی زد و آرام و بدون حرکت نشسته بود، اما هنوزدستانش را روی شانه هایم گذاشته بود وهمین اتصال بدنی سبب می شد تا من در خاطرات وحشتناک آن روز سیرکنم! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;شاید مسخره ترین فکردر آن لحظه این بود که این دست ها و این بدن چند روز قبل طوری من را محاط کرده بودند که اجازه نفس کشیدن را به من نمیدادند! اما این واقعیت محض بود وبدبختانه و با وجود تمام دردهای روحی و جسمی آن روز،احساسی خوبی و فارغ از حس وجودی مسعود به من دست می داد که در عین درماندگی! به نوعی طعم انتقام از خودم را تقویت می کرد! وهمین سبب شده بود تا لبخندی تلخ روی لب های من نقش ببند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;ناگهان با نگاه کردن به صورت مسعود متوجه شدم که با حسرت خاصی به من نگاه می کند! برای همین به چشمانش نگاه کردم که درست درهمان لحظه چشمان او پر از اشک شد! اما سعی کرد تا با نگاه نکردن به طرف دیگر خودش را کنترل کند وگفت: من چه طوری بگم اشتباه کردم، حاضرم حتی تنبیه هم بشم! فقط اینطوری رفتارنکن&lt;br /&gt;برای یک لحظه دلم به حال مسعود سوخت! وتمام این احساس با این تفسیر بود که اصلا حس خوبی نسبت به او نداشتم و حس میکردم که این احساسش کاملا زودگذر و سطحی خواهد بود! چونکه او شرایط بحرانی امتحانش را پس داده بود! اما با همه اینها من هم آرام از روی نیکمت بلند شدم و رو به مسعود گفتم &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;باشه! باید تنبیه بشی! اما این دلیل بر پررو شدن تو نیست! به موقع اش میگم باید چه کار کنی!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مسعود با هیجان گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;باشه باشه! تو هرچی بگی قبوله !&lt;/span&gt;اما حالا وقت آن رسیده بود تا غافلگیرش کنم تا کاملا راستی و صداقت او را در بوته آزمایش بگذارم! برای همین به آرامی گفتم: &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;متقابل به مثل می کنیم!&lt;/span&gt;مسعود با تعجب گفت:&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; چی؟&lt;/span&gt; و من آرام تر و شمرده پاسخ دادم: &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;هیچی! من هم توی یه سـ ـکـ ـس درست و حسابی باید تاپ بشم! وهر جوری که تو رفتار کردی منم می کنم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مسعود از فرط تعجب و گیجی دوباره روی نیمکت نشست و به من زل زد و گفت:&lt;span style="color:#663333;"&gt; یعنی من بـ ـات بشم؟ &lt;/span&gt;ومن بلافاصله گفتم : &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;یعنی اینقدرسخته؟ اگه میخوایی جبران کنی تنها راهش همینه!هارد سکس!!! وتوهم باید بـ ـات باشی! &lt;/span&gt;مسعود خندید وگفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;اصلا انتظار نداشتم! باید فکر کنم و بهت بگم!&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;br /&gt;دو روزاز آن ماجرا گذشت ومسعود هنوز تماسی نگرفته بود اما دست تقدیر سبب شد تا درهمین فرصت بسیار کم تمام محاسبات من نسبت به ماجرا تغییر کند و جالبترآنکه تمام این اطلاعات توسط کسانی به من داده شد که اصلا فکرش را نمی کردم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330099;"&gt;&lt;br /&gt;چندی قبل ازآن روز شوم، وبه بهانه عکسهای پروژه مسعود، گوشی هایمان را با هم عوض کرده بودیم که دراین ضمن مسعود اشتباها شماره های سیم کارتش را روی گوشی من کپی کرده بود! وازطرفی من نیز فراموش کرده بودم تا شماره های قبلی را پاک کنم وهمانطورسیم کارت خودم را با شماره هایش روی اطلاعات قبلی کپی کردم! وهمین موضوع واقعیتی تلخ را برای من بازگو کرد که سبب لو رفتن کامل مسعود شد!&lt;br /&gt;آغازاین ماجرا بدین ترتیب بود که درست درهمان روز دوم پیشنهاد متقابل من به مسعود، برای رساندن اشکان(یکی از دوستان مشترک ما) به دانشگاه رفتم! اما دربازگشت به یکی ازآشنایان خانوادگی ما که به همراه دوستش بود! برخوردم وبا تعارف من برای رساندن آنها، هم مسیر شدیم! &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330099;"&gt;متاسفانه در بین راه متوجه شدم که ستاره (یکی از آن دخترها) دل پری از پسری به نام ایمان دارد! ستاره برای من این طور تعریف کرد که ایمان بعد از چند ماه با هم بودن و حتی ســـ ـکــ ـس به طور ناگهانی ارتباطش را با او قطع کرده است وازطرفی مقادیر زیادی از وسایل شخصی ستاره، نزد ایمان باقی مانده بود که این موضوع بعلاوه تهدید های بی اساس ایمان، ستاره را آنقدرترسانده بود که این موضوع را با آشنای خانوادگی ما مطرح کند و حالا هردوی این دخترها انتظارداشتند که من برای حل این مشکل به آنها یاری برسانم وتنها بهانه آنها این بود که ایمان جز یکی از دوستان من محسوب می شود!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330099;"&gt;اما من تا به آن روزی دوستی به این نام نداشتم ومشخصات عمومی ایمان کلی تر از آنی بود که قابل تشخیص باشد! اما همین اظهار بی اطلاعی من سبب شد تا هر دوی آن دخترها از من دلگیر شوند و دست آخربرای اینکه کاری کرده باشم به ستاره قول دادم تا پس از کسب اطلاعات با او تماس بگیرم و متاسفانه رسوایی بزرگ هنگامی رخ داد که قصد داشتم شماره موبایل ستاره را در گوشی سیو کنم و که بعدا متوجه شدم که این شماره با نام جی دو در گوشی ثبت شده است!!! وحالا دیگرازواضحات بود که مسعود همان ایمانی دروغین است که مشخصاتش را به یکی از ما اشتباه داده بود! &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330099;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-543225280363439362?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/543225280363439362'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/543225280363439362'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2008/11/4.html' title='4'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-8505167662561161548</id><published>2008-11-08T22:59:00.007+03:30</published><updated>2008-11-11T22:37:48.154+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>3</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;صبح روزبعد، با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم! درنگاه اول از درد وسوزش دیشب که به صورت دائمی من را زجر میداد، خبری نبود، اما هنگامی که تصمیم گرفتم کمی جابه جا شوم و از تخت پایین بیایم، دوباره آن درد وحشتناک، تمام وجودم را فرا گرفت به طوریکه علاوه بر احساس فلجی مانع آن می شد تا حتی یک گام بردارم!&lt;br /&gt;پس از کمی و با آن وضعیت به این نتیجه رسیدم که اصلا توانایی رفتن به پادگان را ندارم،&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt; برای همین با زحمت فراوان با تلفن بالای سرم، با سرهنگ که مسئول مستقیم من بود تماس گرفتم و از او به دلیل مشکلات حاد گوارشی! مرخصی خواستم و اظهار کردم که به هیچ وجه توانایی حاضر شدن در محل خدمت را ندارم!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;خوشبختانه وبا اینکه اول صبح با سرهنگ تماس گرفته بودم واصلا زمان مناسبی برای این کار نبود! و از طرفی طبق انتظارات قبلی من و پیش زمینه های ذهنی از سرهنگ، ایشان خیلی مهربانانه و با روی گشاده با مرخصی من ، آن هم به صورت شفاهی موافقت نمود! و جالبتر اینکه حتی از من خواست که نه تنها با خیالی آسوده به درمان و استراحت بپردازم! بلکه تا هر وقت که دکتر تجویز بنماید درمنزل بمانم و استراحت کنم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;با وجود تمام آن دردها و درماندگی ناشی از آن ، &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;کمی خیالم راحت تر شده بود! و حالا دیگر مطمئن شده بودم که غیبت نخواهم خورد! بنابراین نفس راحتی کشیدم و با آرامش دراز کشیدم و چشمانم را بستم&lt;br /&gt;هنوزچند لحظه ایی از دراز کشیدن من نگذشته بود که با یک احساس خلاء عجیب و دوست داشتنی در پشتم مواجه شدم! درست بـــ ـات شدن در یک ســـ ــکــ ـس دوست داشتنی را برای من تداعی میکرد و این دریافت ها آنقدر واقعی و ملموس به نظر می رسیدند که &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ابتدا فکر کردم که خیالاتی شده ام! اما پس از چند لحظه و با کمی دقت دریافتم که این ادراک درست مشابه حس های مشابه ایی بودند که زمانی آنها را تجربه کرده بودم! ناگهان و درهمان حال احساس تنفر شدیدی از مسعود می کردم! و در آن تفکر تلخ و احساس شیرین بود که به یک حس تسلیم و رضا رسیدم وتنها این قول را به خودم دادم تا سر فرصت مناسب، انتقامی به جا از مسعود داشته باشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;سپس آرام و با دقت به روی شکمم غلتیدم! می خواستم تا کمی کنجکاوی کنم که آیا هنوز اطراف آن موضع متورم است و یا بهبودی حاصل شده؟ برای همین &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;خیلی آرام و با احتیاط آن نقطه را لمس کردم!&lt;br /&gt;بلافاصله بعدازدست زدن من آن ناحیه به شدت یسوخت و به خوبی حس میکردم که علاوه بر متورم بودن، زخمی هم شده است ! بنابراین به شدت احساس معیوب بودن می کردم و همین احساس من را عصبانی کرد&lt;br /&gt;درست در همین موقع چشمم به موبایلم افتاد و کاملا نا خودآگاه آن را چک کردم! پنج تماس بی پاسخ وسه اس ام اس خوانده نشده از جاتب مسعود داشتم! حتی زحمت خواندن آنها را به خودم ندادم و همه آنها را بدون تامل و درجا پاک کردم! سپس به آرامی سرم را در بالشت فرو کردم و سعی کردم تا کمی آرام باشم و استراحت کنم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کم کم چشمانم گرم خواب شده بودند که ناگهان با صدای پدرم ازجای پریدم! کمی دقت کردم ومتوجه شدم درآن ساعت از صبح مشغول مشاجره با مادرم است! وجالبتر اینکه موضوع جدل آنها درمورد من بود!&lt;br /&gt;پدرطبق معمول وبا اخلاق عیب جویانه اش به دنبال این بود که نرفتن به پادگان من را برای خودش و مادرم به بدترین وجه تعبیر کند! و خطاب به مادرم میگفت:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;این بچه،سوسول بار اومده! اگه گذاشته بودی همون منطقه میموند الان پادگان رو با خونه خاله اش عوضی نمیگرفت که هروقت دوست داشت بره&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;متاسفانه مانند همیشه مادرم کوتاه آمده وتنها به عنوان دفاع ازمن گفت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;: دیشب من هم ندیدمش! وقتی شب رفتم بالای سرش، از تب می سوخت وهذیون میگفت! معلومه حالش بده ولی هیچی نمیگه! بذار بخوابه گناه داره! براش گواهی میگیریم! &lt;/span&gt;اما پدررضایت نداد واین بار صدایش را بالاتر برد وبا حالت تهدید گفت: &lt;span style="color:#663333;"&gt;این بچه قدرعافیت رو نمیدونه! تن پروره و لوسه! حقشه! اگه بدترازاین هم سرش بیاد! خیلی بی ادبه! دیشب هرچی گفتم کدوم گوری بودی؟ هیچی نگفت و واستاد منو نگاه کرد! &lt;/span&gt;دوباره همان بحث های همیشگی وجدل های بی پایان پدرومادرم شروع شده بود! و من نیز برای اینکه صدای آن ها کمتر بشنوم دوباره بالشت را روی گوش هایم گذاشتم وسعی کردم تا بخوابم!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;سرانجام و پس از دو روز خانه نشینی و مثلا استراحت مطلق! به اصرار مادرم و به قصد قدم زدن و تغییر شرایط روحی از منزل بیرون آمدم! موبایلم را روشن کردم و کاملا شلخته و بی تفاوت و برخلاف همیشه که کلی جلوی آینه به خودم می رسیدم از خانه بیرون زدم! بلافاصله اس ام اسی از مسعود رسید و هنوز فرصت نکرده بودم تا آن را پاک کنم که این بار خودش تماس گرفت اما من پاسخ ندادم! با هر قدمی که برمیداشتم حس میکردم که محیط اطرافم نیز دچار تغییرات اساسی شده است! اما همه اینها خیالات بود ! و چیزی را که به خوبی حس میکردم این بود که از خیلی ها خجالت می کشم و احساس بدی نسبت به اغلب آدم هایی داشتم که اطرافم قدم می زدند!&lt;br /&gt;زیاد نمی توانستم راه بروم چونکه حس میکردم با هرگامی که بر می دارم، یک زخم کهنه که عمق آن کاملا در درونم است سرباز می کند! برای همین به سرعت تاکسی گرفتم تا ادامه مسیر پارک تنهایی را سواره طی کنم!&lt;br /&gt;حوالی غروب با پارک رسیدم و آرام و قدم زنان به سمت دکه کناری پارک رفتم وسیگارخریدم و روی یکی از نیکمت ها نشستم و مشغول کشیدن شدم! دوباره زنگ موبایلم را حس کردم که درون جیبم جابه جا می شد! به آرامی آن را بیرون آوردم وهنگامیکه شماره مسعود را دیدم بی تفاوت موبایل را روی نیمکت گذاشتم ویک پک عمیق به سیگار زدم! سپس هوای درون شش هایم را که با دود سیگار آمیخته بود حبس کردم وبه این فکر کردم که یک آدم چه قدر باید پر رو باشد که بعد از آن دوباره با من تماس بگیرد! که یکی از درونم این طور پاسخ داد که : مگه انتظار بیشتر از این هم داشتی؟ و دوباره این سئوال تکراری مطرح شد که چرا تن به این کار داده بودم! در صورتیکه به خوبی میدانستم که مسعود درعین حالی که برای من جذاب بود! اما کیس مناسبی محسوب نمی شد! و دوباره همان ندای درون بود که پاسخ داد : فقط و فقط نیاز و شهـــ ــوت! و لجبازی با سام !&lt;br /&gt;در این افکارغوطه می خوردم که حتی نشستن کسی را در کنارم حس نکردم و هنگامی به خودم آمدم که متوجه شدم کسیکه کنارم است، مسعود می باشد که دستش را رو به من دراز کرده و سلام می کند! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ادامه دارد &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد اول&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بعضی چیزها غیرقابل تغییره &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;مثله از دست دادن یه عضو در تصادف &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;یا داشتن یک درد صعب العلاج &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;و یا نظر یک فرد ! یا یه جمع ! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;اما باید باهاش ساخت &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;با اینکه میدونی با هیچی نمیتونی تغییرش بدی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-8505167662561161548?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/8505167662561161548'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/8505167662561161548'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2008/11/3.html' title='3'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-2292193463545034487</id><published>2008-11-02T22:03:00.004+03:30</published><updated>2008-11-02T22:17:05.417+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;بعد ازاینکه از اتاق دکتر بیرون آمدم و از منشی تشکر کردم، به طرف پله های در ورودی راه افتادم&lt;br /&gt;مسعود درست کنار پله ها تکیه داده بود و با دیدن من پرسید: &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;نتیجه چی شد!؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با بی تفاوتی از کنارش گذشتم و بدون توجه به حرف هایش مشغول بالا رفتن از پله ها شدم،هرگام برایم عذابی بزرگ بود به طوریکه حتی نقس کشیدن را دشوار می نمود! از طرفی مسعود مدام سئوال می کرد و حوصله من را سر برده بود! شاید بیشتر کنجکاو بود تا بداند که آیا واقعیت را به دکتر گفته ام یا اینکه تمام ماجرا را به طوری رفع و رجوع نمودم!&lt;br /&gt;سرانجام خودخواهی های مسعود و درد بی پایان و ترسناکی که مجبور به تحمل آن بودم،حسابی من را کلافه کرد! به طوریکه هنوز پنج پله را هم بالا نرفته بودیم که ناگهان کنترلم را از دست دادم و برگشتم و داد زدم وگفتم:&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt; آره بهش گفتم چه غلطی کردی!؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مسعود با تعجب گفت:&lt;span style="color:#663333;"&gt;یعنی چی گفتی؟&lt;/span&gt; و من دوباره داد زدم: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;همه چیز رو گفتم!حتی میخواست منو به پزشکی قانونی معرفی کنه! &lt;/span&gt;سرش را پایین انداخت، کاملا حس ترس از چهره اش نمایان بود! اما حالا این من بودم که کاملا از کوره در رفته و به تندی میگفتم: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;چیه کثافت نامرد! ترسیدی؟ این بود تا آخر دنیا با من اومدن! این طوری گفتی عاشق منی؟&lt;/span&gt; بعداز کمی به طرف من آمد و دستش را زیر کتف من گذاشت و در گوش من گفت:&lt;span style="color:#663333;"&gt; تو رو خدا بریم بیرون! منشی داره نگاه میکنه!&lt;/span&gt; و سپس به من کمک کرد تا از مطب بیرون رفتیم&lt;br /&gt;پس از بیرون آمدن از مطب، مدام با مسعود مشاجره میکردم! برسرش داد میکشیدم و فحش می دادم و تا جایی که توانستم او را متوجه بی تعهدی و بد قولی اش می کردم! اما او با همه اینها همچنان آرام بود و درعین خونسردی و پشیمانی سعی داشت تا من را آرام کند! و یا به نوعی از عصبانیت من در آن شرایط عمومی بکاهد!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;با هر ترتیب و زحمتی بود خودم را به خانه رساندم، خوشبختانه کلید در منزل را همراهم آورده بودم، به آرامی در حیاط را باز کردم، ماشین پدر سرجایش بود و این یعنی گیر دادن به من در همان بدو ورود آهسته از پله ها بالا رفتم، در ورودی تقریبا باز بود، به هال نگاهی انداختم و چون کسی را آنجا ندیدم، بدون صدا وارد شدم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;اتاق من نزدیک در بود و توانستم خیلی سریع خودم را به آن برساندم و در را ببندم به سرعت لباس هایم را در آوردم! باید هرچه سریعتر از پمادی که دکتر برایم تجویز کرده بود استفاده میکردم، تا شاید زودتر دردم کاهش بیابد! برای همین دراتاق را از پشت قفل کردم و شلوارم را با هر زحمتی که بود در آوردم!&lt;br /&gt;متاسفانه پاهایم بیش از عرض شانه باز نمی شدند و تنها میتوانستم آن ها را بدون درد تا زانو خم کنم باهر دردسری بود شـــ ــورتم را نیز در آوردم وسر پماد را باز کردم تا از آن استفاده کنم! &lt;span style="color:#990000;"&gt;آن را با احتیاط به سمت پشتم بردم اما دستم به شدت می لرزید! ناگهان تمام بدنم یخ کرد و حس کردم به شدت عصبی شده ام! حالت عجیبی بود! من حتی ازدست خودم می ترسیدم!چه برسد به اینکه بخواهم آنتی هموروئید مصرف کنم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سرانجام به هر زحمت بود روی تخت به شکم دراز کشیدم! هرطوری بود باید آن را استفاده میکردم! برای همین مقداری از آن را روی انگشتم مالیدم و آرام آرام و با درد زیادی مصرف نمودم! اما برای خودم هم جای تعجب داشت! حس برآمدگی غیرنرمالی در اطراف آن ناحیه داشتم! ناگهان ترس به سراغم آمد و به سرعت پی سی را روشن کردم تا از وب کم آن برای دیدن استفاده کنم هنگامی که موفق به دیدن شدم! اصلا انتظار نداشتم وضع بدتر از آنی باشد که فکرش را می کردم!&lt;br /&gt;اطراف آن ناحیه حساس، به شدت قرمز متمایل به آبی و کبود رنگ شده بود و به خوبی التهاب و برآمدگی اش حس میشد! سعی کردم تا جایی که می توانم آن را با پماد آغشته کنم! اما باز هم این راه استعمال صحیح نبود&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;درست در همین لحظه پدرم در زد و گفت:&lt;span style="color:#663333;"&gt;کی اومدی و داری چه کار میکنی!؟&lt;/span&gt; کمی صدایم را صاف کردم وگفتم: تازه اومدم و دارم لباس عوض میکنم، پدر گفت:&lt;span style="color:#990000;"&gt; تو که همین جوری بدون لباس توی خونه راه میری! حالا چی شده در رو بستی؟&lt;/span&gt; پاسخی برای دادن نداشتم و فقط گفتم : الان میام&lt;br /&gt;به سرعت شــ ــورتم را پیدا کردم و تا آن را برداشتم سرجایم خشکم زد! باورم نمی شد که چند تکه خون روی آن نقش بسته باشد! زیرا که من خونی را ندیده بودم و حس نکرده بودم اما تقریبا پشت لباسم از لکه های خون قرمز شده بود! ناگهان یاد آن لحظه ایی افتادم که روی کاناپه افتادم و سوزش و درد را به همراه خیسی حس کردم! پدرم دوباره من را صدا زد و من بعد از پوشیدن شلوارم به سرعت در را باز کردم و سلام کردم!&lt;br /&gt;پدرباعصبانیت نگاهی به من انداخت و گفت:&lt;span style="color:#cc0000;"&gt; به به شاخ شمشاد! میبینم که بازم مثله دخترها به خودت رسیدی؟&lt;/span&gt; هنوز تمرکزلازم را نداشتم! بیشتر به این فکر میکردم که با این وضع چه برسرمن خواهد آمد و ناخواسته گفتم: بابا دوباره داری گیرمیدی؟&lt;br /&gt;پدر با مسخره کردن گفت:&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;من موندم دختر خانم کی تو رو برده خدمت! توی اون پادگان به تو گیر نمیدن که چرا با این سر و وضع میگردی؟&lt;/span&gt; حالا انگاری من یه چیزی بدهکارم!خواستم بهت بگم مادرت زنگ زد و گفت یک ساعت دیگه بری دنبالش انگار رفتن دنبال ماد، کاری نشد برای من بود! البته با آن اوضاع که راه رفتن غیرممکن بود چیزی بیشتر ازیک کار نشد جلوه میکرد! برای همین بلافاصله گفتم: بابا نمیشه خودت بری یا ماشین رو بدی ؟ پدر با قلطعیت گفت: &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;نه که نمیشه بی عرضه! میخوایی یه سر بری مادرت رو بیاری! ماشین هم میخوایی؟ خودم کار دارم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;این ماجرا ادامه داشت تا اینکه به دلیل عصبانیت و عدم تمرکز من و حساسیت پدرم و گیرهای بیش از حد او کار به جنجال کشید و دست آخر پدرم با زدن یک چک! حسابی از خجالتم در آمد تا مانند همیشه منطق بی بدیلش را ثابت کند&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;دیگر درخانه تنها بودم،اوضاع خیلی بدی بود، حالا میتوانستم بدون خجالت ازکسی گریه کنم! ازطرفی درد داشتم و حس میکردم که شخصیتم به شدت خورد شده است! خودم را وسیله ایی برای برای ارضای شهوت یک کثافت! حس میکردم و از طرفی به شدت حس بچگی و احمق بودن داشتمتم حتی نمی توانستم خیال مقابله داشته باشم!کاملا درمانده شده بودم به طوریکه تمام آن شب علاوه بر درد و سوزش های طاقت فرسا ، به گریه و بی زمقی تا صبح گذشت&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد اول&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;وقتی میگفت عاشقتم&lt;br /&gt;وقتی میگفت دوستت دارم&lt;br /&gt;وقتی میگفت تا آخرش باهات هستم&lt;br /&gt;درست میگفت&lt;br /&gt;چون آخر اون و من دوتا بود&lt;br /&gt;عشق واسه اون همین بود&lt;br /&gt;و واسه من یکی دیگه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آکورد دوم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;پاییز رو دوست دارم&lt;br /&gt;با همه زشتی هاش&lt;br /&gt;با همه زیبایی هاش&lt;br /&gt;ولی بیشتر برای این دوستش دارم&lt;br /&gt;چون با تمام چند رنگی هاش&lt;br /&gt;بازم خودش رو اظهار میکنه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-2292193463545034487?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/2292193463545034487'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/2292193463545034487'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2008/11/2.html' title='2'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5970660483749595609.post-237799294811865183</id><published>2008-10-26T23:18:00.008+03:30</published><updated>2008-10-28T21:54:55.801+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفترعمر'/><title type='text'>1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;باهر زحمت و دردسری که بود خودم را جمع و جورکردم و لباس هایم را پوشیدم! مسعود نیز آرام و بی صدا، روی زمین، کنارتخت دراز کشیده بود و بازویش را طوری روی سرش گذاشته بود که چشمانش دیده نمی شدند! باورم نمیشد که اوهمان کسی باشد که تا همین چند روز قبل ادعا می کرد که عاشق است وحاضرخواهد بود تا برای رسیدن به من هرکاری بکند! اما حالا این بلا را بر سر من آورده بود!؟&lt;br /&gt;درد عجیبی را درپشتم و شکمم احساس می کردم و مدتی طول کشید تا از تخت پایین آمدم وسپس لنگان لنگان به سمت هال رفتم! باهرقدمی که برمی داشتم، درد مدام شدت می گرفت و سوزش طاقت فرسایی نیزبه آن اضافه می شد، سرانجام به کنارکاناپه رسیدم وهنگامی که برای برداشتن وسایلم خم شدم، نتوانستم درد را تحمل کنم و به خودم پیچیدم و روی کاناپه افتادم&lt;br /&gt;درهمان حالت سعی میکردم بی حرکت باشم تا دردم تسکین بیابد، چشمانم را بستم تا شاید کمی کمتردرمورد اتفاقات چند لحظه قبل فکرکنم، اما صدایی درونی مدام تکرار می کرد:تو&lt;span style="color:#336666;"&gt;چه قدراحمقی که به این هیولا اعتماد کردی! حقته ازاین بدترهم سرت بیاد و&lt;/span&gt;این حس مدام من را مواخذه می کرد، و بیشتر موجب می شد تا از خودم عصبانی تر شوم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;به هرحال کارازکارگذشته بود و من چوب اعتماد به کسی را خورده بودم که با شخصیت اوآشنایی نداشتم، برای همین به صورت ناگهانی تصمیم گرفتم وبا قاطعیت به قصد ترک منزل مسعود برخاستم که درست درهمین موقع او که پشت سرمن آمده بود با صدایی گرفته گفت:&lt;span style="color:#663300;"&gt; با این وضع کجا می خوایی بری؟&lt;/span&gt; گفتم: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;خفه شو آشغال عوضی&lt;/span&gt; و کوله ام را برداشتم و به طرف درحرکت کردم، مسعود نیز بلافاصله به طرف من دوید و با شدت صورتم را به طرف خودش برگرداند و گفت: &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663300;"&gt;عمرا بذارم بری بیرون&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بغض همراه با نفرت گلویم را میفشرد، با همان حالت داد زدم: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;دیگه میخوایی چه کار کنی بی شرف!&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt; تو که هر کاری خواستی کردی؟&lt;/span&gt; وبالاخره بغضم شکست، و به گریه افتادم ، اما هنوز مصمم بودم و دوباره به طرف درحرکت کردم&lt;br /&gt;این بارمسعود با قدرت زیادی شانه های من را گرفت و من را روی کاناپه پرت کرد! دوباره درد آنقدر زیاد شد که از شدت آن برای یک لحظه ، نفسم بند آمد! پاهایم را به آرامی درون شکمم جمع کردم تا بهتر نفس بکشم اما سوزش به همراه خیسی و گرمای نفرت انگیزی را در پشتماحس میشد، دیگر تحمل نداشتم وحسابی کلافه شده بودم&lt;br /&gt;او نیز درست درمقابل من روی زمین نشست وصورتم را میان دستانش گرفت و با گریه گفت: &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;آخه این چه کاری بود که من کردم ! به خدا نمی خواستم این طوری بشه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;نفسم ازگریه و درد به زور بالا می آمد! اما سر مسعود داد زدم و گفتم: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;تو یه دروغگوی بزرگی! مگه من بهت نگفتم هارد نمیخوام! مگه تو نگفتی منو دوست داری ! پس چی شد ؟ چرا نتونستی خودت رو کنترل کنی &lt;/span&gt;و شروع به فحش دادن کردم&lt;br /&gt;چشمان مسعود پرازاشک شد و من را محکم درآغوشش گرفت و سرم را روی شانه هایش گذاشت! هر چند که ابتدا سعی کردم تا او را کنار بزنم اما قدرت بدنی و یک نوع حس پوچی سبب شد تا در آغوش او جای بگیرم! از خودم و مسعود متنفر بودم و باورم نمی شد که این همه برای ارضای حس شهوت خودم را پست کرده باشم! اما خیلی خوب میدانستم چاره ایی به جز آرام بودن و گریه کردن نیز ندارم&lt;br /&gt;چند لحظه ایی گذشت ومسعود همچنان معذرت خواهی میکرد، و من نیز همانطور بی حرکت و آرام در آغوش او بودم و عکس العملی نشان نمی دادم ! همه اینها بی فایده بود و من با اینکه متوجه شده بودم که خودش از کاری که کرده پیشمان است،اما اعتمادم را نسبت به او کاملا ازدست داده بودم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;کم کم تاب و توان تحمل درد برایم غیرممکن میشد، برای همین تصمیم گرفتم تا قبل ازآنکه وضع عمومی من وخیم تر شود شود، خودم را به یک پزشک برسانم! البته واقعیت این بود که از پارگی ماهیچه ها و دیواره های انتهایی روده بزرگ، وحشت داشتم و چون زجرهای مشابه یکی از دوستانم دراثر بیماری شقاق (زخم های انتهای روده) دیده بودم، حسابی وحشتزده شده بودم! و از دردسرهای احتمالی آن می ترسیدم&lt;br /&gt;از طرفی برای رفتن به منزل حتی نمی توانستم راه بروم و این موجب می شد تا با برخورد پرسشگرانه والدینم مواجه باشم ! پس باید حتما به فکر درمان بودم و برای همین منزل مسعود را به قصد دکتر رفتن ترک کردم؛ البته ابتدا امر مسعود با دکتر رفتن من مخالف بود چونکه این احتمال را می داد و از آن می ترسید که مشکلی برای هر دوی ما به وجود بیاید! اما هنگامیکه عزم من را برای مراجعه به دکتر دید،و متوجه وخامت اوضاع شد و به دلیل احساس گناهی که میکرد، علی رغم بی میلی من خودش نیز پشت سرمن راهی شد&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;قرار شد تا برای ویزیت شدن به یک پزشک عمومی که تقریبا با من آشنا بود و معمولا برای بیماری های جزیی به او مراجعه می کردم، برویم، اما کار بسیار سخت بود و نیازمند برملا ساختن اصل ماجرا برای دکتر به نظر می رسید و مهمترین مشکل مواجهه و توضیح دادن درباره اتفاق افتاده به دکتر بود که سبب ترس و نگرانی هر دوی ما شده بود اما تنها ترس از عواقب بعدی و حاد شدن آن مشکل به همراه پیگیری های شعار گونه مسعود، &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;من را تا مطب دکتر راهی کرد&lt;br /&gt;به زحمت از پله های مطب پایین آمدم، خوشبختانه به جزمنشی کسی نبود و خوشبختانه خیلی زود به اتاق دکتر رفتیم پس از سلام و احوال پرسی، دکتر بلافاصله با شوخی و مزاح دلیل آشفتگی و ناخوشی من را پرسید&lt;br /&gt;با نگاهی معنا دار به مسعود، دکتر را متوجه حضور بی دلیل او در اتاق ساختم! وایشان از او خواست که بیرون منتظر بماند و دوباره سئوالش را تکرار کرد! کمی به خودم جرائت دادم اما هنوز توانایی راست گفتن را نداشتم و با ترس گفتم: &lt;span style="color:#336666;"&gt;آقای دکترمن شقاق دارم و امروز یک کمی میوه خوردم! دردش بدتر شد! لطفا یه مسکن قوی برام بنویسین!&lt;/span&gt; دکتر با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت: &lt;span style="color:#000000;"&gt;شقاق! تشخیص کیه؟&lt;/span&gt; ومن شروع به توجیه کردم وهرآنچیزی را که از بیماری دوستم به خاطر داشتم بازگو کردم! اما از کاملا معلوم بود که دکتر متوجه دروغ های من شده است و درست میانه صحبت های من با عصبانیت گفت: &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;برو رو تخت دراز بکش تا معاینه ات کنم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با تعحب گفتم:&lt;span style="color:#336666;"&gt;دکترمعاینه برای چیه!من فقط دارو میخوام!&lt;/span&gt; دکتراین بار با قاطعیت بیشتری گفت: &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;خودت که تشخیص دادی خودت هم بنویس! اگه نمیخوایی معاینه ات کنم من چیزی نمینویسم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;با بی میلی به طرف تخت رفتم وکفش هایم را درآوردم اما تخت کمی بلند بود وتوانایی بالا رفتن از آن را با آن وضع نداشتم که خود دکتر به کمکم آمد! حالا تقریبا مطمئن شده بود که مشکل من جدی تر ازآنی بوده که ادعایش را داشتم هنگامی که شلوارم را درمی آوردم دکتر با تعجب به من نگاهی انداخت و برای اینکه من راحت تر باشم گفت: من دستکش میپوشم هروقت آماده شدی بگو و من نیز با زحمت و تحمل درد فراوانی شلوارم را بیرون آوردم و دکتر را صدا کردم، او نیز خیلی آرام من را با دقت معاینه کرد! اما با همه اینها یکی دو باری دادم را در آورد و نهایتا پس از اتمام معاینه آهی کشید و گفت: لباسهات رو بپوش&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ازخجالت آب شده بودم، حالا دیگرمطمئن بودم که دکتر ماجرا را متوجه شده است؛با هر زحمتی بود روی صندلی مقابل میز دکتر نشستم، که مشغول نوشتن بود و درهمان حال گفت: &lt;span style="color:#990000;"&gt;چه کسی این کار رو کرده؟ &lt;/span&gt;سعی کردم خونسرد باشم ولی احساس عجیبی داشتم و پاسخی ندادم که دکتر گفت:&lt;span style="color:#990000;"&gt; اگه میخوایی اقدام قانونی بکنی، میتونم برات مقدمات پزشک قانونی رو فراهم کنم!؟&lt;/span&gt; بلافاصله گفتم:&lt;span style="color:#990000;"&gt;نه دکترپزشک قانونی واسه چی!؟&lt;/span&gt; دکتربا پوزخندی پاسخ داد: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;از آبروت میترسی؟ یا نکنه خودت خواستی؟&lt;/span&gt; پاسخی برای دادن نداشتم که دکترآهی کشید وسرش را تکان داد وگفت: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;پس چی!؟ آخه حیف نیست این بلا رو سر خودت میاری!؟&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;بلافاصله کتمان کردم و خودم را بی تقصیر نشان دادم اما دکتر زرنگ ترازآنی بود که فکرش را میکردم و بالاخره من را قانع کرد که حداقل اگرهم مقصری دربین باشد خود من نیزسهم زیادی از آن دارم! حرفهای دکترمنطقی بود برای همین سرم را پایین انداختم وحرفی نزدم که ادامه داد:&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;متاسفانه آسیب دیدی! اگه نظرمنومیخوایی باید به یه متخصص مراجعه کنی! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;گفتم: &lt;span style="color:#336666;"&gt;یعنی دکترخیلی بده؟&lt;/span&gt; دکترپاسخ داد:&lt;span style="color:#000000;"&gt;فعلا چیززیادی معلوم نیست باید متخصص دقیق معاینه ات کنه ممکنه از داخل خیلی آسیب دیده باشی!من قعلا برات چندتا مسکن مینویسم با یک نامه برای دکتر فلانی! سعی کن هرچه زودتر به ایشون مراجعه کنی! نترس چون مورد مشابه توهم بوده،&lt;/span&gt;منتظرماندم تا نوشتن دکتر تمام شود و از او تشکر کردم که هنگام بیرون رفتن دوباره گفت:&lt;span style="color:#000000;"&gt; فقط حیفه! دیگه ازاین بلاها سر خودت نیار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5970660483749595609-237799294811865183?l=falch1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/237799294811865183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5970660483749595609/posts/default/237799294811865183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://falch1.blogspot.com/2008/10/1.html' title='1'/><author><name>بهبد پرشان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00991690320544662181</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='23' src='http://3.bp.blogspot.com/_dkzTcxQo3bw/SM8fY8geqSI/AAAAAAAAAEU/J2JHClEGDv4/S220/Behbod+LOGO.JPG'/></author></entry></feed>
