2009/11/08

19

19
تا چندین روز پس از آن شب ، در گیجی به سر می بردم؛ مدام صحنه ها را با خودم مرور میکردم و جالب اینکه گاها آنچنان احساس گناه و پشیمانی میکردم که به زمین و زمان و خودم فحش می دادم و در برخی از لحظات دیگر از یاد آوری آن صحنه ها به سرزنش خودم می پرداختم که چرا تمایلم را برای ســ ـــکــ ـــس با سیامک نشان ندادم تا لااقل کمی از مقدار هات بودنم کم شود
...

آن روز مانند همه روزهای دیگر برای بیرون رفتن با بچه ها به پارک شهر رفتم! پس از وارد شدن به ضلع شمالی پارک توجهم به یکی از دوستان پاتوق ، منصور جلب شد که در نزدیکی ساقی پارک ایستاده بود و با همدیگر می خندیدند!
آهسته به کنار صندلی همیشگی رفتم و نشستم! درست در همین لحظه منصور دستش را بلند نمود و به من اشاره کرد! از سر جایم بلند شدم که این بار منصور با شدت بیشتری از من خواست تا به طرف آنها بروم!
با احتیاط و به آهستگی جلو رفتم ؛ ساقی پارک با خنده ایی احمقانه جلو آمد و دست داد و گفت: کم پیدایی آقا بهبد!
به سردی پاسخش را دادم که منصور با هیجان جلو آمد و گفت: چشمات رو ببند!
چشمانم را بستم و به منصور گفتم: خواهشا لوس نشو ، میخوایی چه غلطی بکنی!؟
منصور کف دستش را جلوی بینی من گرفت و گفت: بو کن! ببین چیه!
نفسی عمیق کشیدم؛ بوی تلخ شاه دانه با کمی ترشی به مشامم رسید! چشمانم را باز کردم کیسه فریزر کوچک که درون آن یک لایه نواری حشیش داشت به چشمم خورد! با تعجب پرسیدم: این دیگه چه گندیه ؟
منصور چشمانش از حدقه بیرون آمد و گفت: به این میگی گند ؟ یه دود بگیری میفهمی گند تویی یا این !؟
از حرف منصور ناراحت شدم و دستش را کنار زدم و به تندی گفتم: خودتی و قیافه ات!
منصور حشیش ها را در جیبش گذاشت و سپس دستش را روی شانه من گذاشت و گفت: منظوری نداشتم ، ناراحت نشو! بپر بریم!
پرسیدم : کجا ؟
منصور جواب داد : بچه ها کوچه اولی خیابون معین منتظر هستن ! بریم یه دودی بگیریم!
دست هایم را درون جیبم کردم و تا میخواستم حرف بزنم ، منصور گفت: چی همراهت داری ! کنت ؟
با بی حوصلگی پاسخ دادم : من نمیام منصور شما برین حال کنید !
منصور با تعجب به من نگاه کرد و گفت: مگه میشه نیایی ! کی بهتر از تو سیگاری میپیچه !؟
با خنده گفتم : چی ؟ کی بهت گفته سیگاری میپیچم ؟
منصور خندید و گفت : آمارت رسیده! میگن اول ایمان بعد هم تو! چون دستاتون ظریفه و حوصله دارید حسابی بار بزنید! این بارهم تا خواستم حرف بزنم، منصور پیش دستی کرد و گفت: زود باش بریم ، بی معرفت بازی هم در نیار که برو بچ منتظر هستن!
خودم هم نمیدانم چه طور شد که قبول کردم و به همراه منصور تا ابتدای خیابان دکتر معین رفتیم و از آنجا چند نفر از بچه ها را سوار کردیم و به طرف یکی از پارک های خلوت شهر راه افتادیم، در حین راه من به کمک یکی از بچه ها توتون دو نخ از سیگار ها را خالی کردیم و به اصطلاح حشیش ها را بار زدیم! سپس پس از توقف در یک محل تاریک شروع به کشیدن کردیم
سعی میکردم تا حد امکان کمتر بکشم، اما واقعا با حشیشی قدرتمندی طرف بودم به طوریکه بعد از گرفتن چند گام آنچنان سرم گیج میرفت و بی اختیار می خندیدم که حس میکردم از تعادل خارج شده ام
...
چند ساعتی به همان منوال گذشت، احساس انرژی عجیبی میکردم به طوریکه به یاد ندارم چه طور به تلفن سیامک پاسخ داده بودم و هنگامی به خودم آمدم که در ماشین سیامک سوار شده بودم و یک چک محکم از او خوردم!
از آن لحظات چیز زیادی به خاطر ندارم، به جز اینکه سیامک حسابی من را سرزنش کرد و مدام به من میگفت که آخر وعاقبتی بهتر از خوابیدن گوشه خیابان ندارم
سپس سیامک من را به منزل خودش برد و به زور من را وادار به دوش گرفتن نمود و حتی خودش به زور و با لباس من را به زیر دوش برد! سپس مقدار زیادی آب میوه و آب به من خوراند تا نهایتا حوالی یازده شب کمی حالم بهتر شد و خودش با ماشینش من را به منزلمان رساند
فردای آن روز پس از آمدن از پادگان متوجه شدم که منصور با پرایدش به شدت تصادف کرده است و من هنوز نفهمیدم که چه طور از جمع سرنشینان آن ماشین خارج شده بودم
...
ادامه دارد


آکورد اول
سبکی دستات
نگاه های نافذت
گرمی صحبت هات
چیزهایی بود که اگه نداشتمش
اما حسشون میکردم
کاش یک سال زودتر داشتمت
اما چه میشه کرد
همون حکایت و شعر قدیمی ابی که با هم خوندیم
امروز که محتاج توام
جای تو خالیست
فردا که به سراغم میایی
نفسی نیست !
...
نفس تو گرم باشه
برام کافیه

2009/10/25

18

پ.ن
هیج وقت نوشتن به این اندازه برای من سخت نبوده است! اما باید بنویسم تا دینی را که به خودم و به دوران سیاهی که از آن گذر کردم بپردازم امیدوارم برای همه خلف وعده ها من را ببخشید! و در پایان دوباره تاکید میکنم، گذر به گذشته دلیل بر تایید آن نیست!


18

بالا بردن سیامک از پله ها من را خسته کرده بود، به طوریکه مجبور شدم بلافاصله پس از رسیدن به انتهای پله ها او رو به کناری تکیه بدهم و چند لحظه ایی برای رفع خستگی استراحت کنم ابتدا فکر میکردم سیامک کاملا مست است و اصلا هوشیاری ندارد، اما در همان چند لحظه از صحبت های او متوجه شدم که به طور کامل مست نیست و بی حالی و ناتوانی اش به دلیل ضعف شدیدش می باشد، برای همین به خودم اجازه ندادم او را در همان وضع رها کنم و برای آوردن کلید های منزل دوباره پایین رفتم و مشغول جستجوی آنها در ماشین سیامک شدم
ناگهان به اسنادی در مورد یکی از مناقصات معروف شهر ما برخوردم و همانجا بود که متوجه شدم ، سیامک نماینده یک شرکت معتبر در یکی از پروژه های مهم شهر ماست! اما بیشتر از آن کنجکاوی نکردم و پس از پیدا شدن کلید، به سرعت به طبقه بالا بازگشتم
...
سیامک روی زمین نشسته بود و چشمانش را بسته بود، با عجله به طرف در رفتم و مشغول امتحان کردن کلیدها روی قفل شدم، اما به دلیل سر درد و سرگیجه شدید، پیدا کردن کلید مناسب و گرداندن آن در سوراخ قفل کار بسیار سختی بود من را کاملا کلافه کرد!
در نهایت موفق شدم درب منزل سیامک را باز کنم و با هزار زحمت او را از روی زمین بلند کنم و به اتاق خوابش ببرم! اما برای مستقر کردن او روی تخت مجبور بودم تا کمی خودم را خم کنم و به دلیل خستگی و بیست کیلو سنگین تر بودن سیامک، برای یک لحظه زیر بدنش گیر کردم و بدبختانه همان چند لحظه کوتاه کافی بود تا کاملا شوکه شوم!
هر چند که مطمئن بودم سیامک چیزی از شوکه شدن من متوجه نشده است اما جانب احتیاط را از دست ندادم و به سرعت او را روی تخت خواباندم و گفتم: من دیگه برم! الانه که خونه شاکی بشن!
سیامک در همان حال دستانش را باز کرد و گفت میایی جلو ؟
با تعجب و با حالتی که خودم را کاملا بی خبر نشان می دادم ، پرسیدم: برای چی؟ چه کار میخوایی بکنی؟
سیامک چشمانش را که به زحمت باز می شدند باز کرد و گفت: بیا جلو نترس! میخوام بوست کنم! انگار هنوز به من اعتماد نداری؟
...
به آرامی جلو رفتم و صورتم را کنار صورت سیامک بردم ، او نیز لب هایش را جلو آورد و به آرامی روی گونه های من گذاشت و من را بوسید و گفت: امشب برات درد سر شدم کوچولوم ؟
با تعجب به عقب رفتم و با گیجی پرسیدم : کوچولوت؟
سیامک دستش را روی شانه من گذاشت و من را به سمت خودش کشید ، برای یک لحظه تعادلم را از دست دادم و با سر به طرف سیامک رفتم، اما بلافاصله زانوهایم را روی تخت گذاشتم و به همان حالت نشستم و گفت: چرا این همه نفس نفس میزنی ؟
بلافاصله جواب دادم: چون از پله ها بالا و پایین رفتم! و تو هم قدر خودت سنگینی!
اما واقعیت این بود که علاوه بر رفت آمد های من از پله ها برای یک لحظه دچار هیجان شده بودم، اما نمیخواستم حس واقعی ام را بروز بدهم برای همین در ادامه چند نفس عمیق کشیدم سیامک دوباره لب هاش را روی گونه های من گذاشت و به آرامی من را بوسید و گفت: ببخشید مهربونم!
این بار دیگر ترسی نداشتم و خیلی عادی به سیامک جواب دادم: مرسی
سیامک با لبخند سردی گفت: حالا یه کم کنارم دراز بکش تا خستگیت در بره ، بعد میگم ماشین بیاد بری خونه!
قبل از اینکه حرف سیامک تمام شود ، تشکر کردم! اما سیامک هم به من مهلت پاسخ نداد و گفت: وقتی من میگم! تعارف نباشه! حرفی نزدم و همانجا روی تخت نشستم! سیامک کمی خودش را جابه جا کرد و گفت: بیا همین کنار بخواب برای دوتامون به قدر کافی جا هست!
واقعا به آرامش نیاز داشتم ، برای همین علی رغم ترسی که داشتم به آرامی کنار سیامک دراز کشیدم و چشمانم را بستم. چند لحظه ایی گذشت و انگشت سیامک را روی گونه هایم حس کردم که به آرامی من را نوازش میکرد! با هر تماسش قلقلک خاصی در تمام بدنم موج می زد، برای همین چشمانم را باز کردم و به سیامک نگاه کردم تا او را متوجه کنم که از حدودش تجاوز نکند!
اما سیامک بدون توجه خودش را جا به جا کرد و به طرف من آمد! برای یک لحظه ترسیدم و دوباره خاطرات گذشته در ذهنم تداعی شد و برای همین در کمتر از چند ثانیه به لبه تخت رفتم! سیامک که متوجه این موضوع شد بلافاصله با لحن آرامی گفت: نترس! باهات کاری ندارم! ببخشید که جلو اومدم! و سپس دستش را روی شکم من گذاشت!
دوباره از جا پریدم که او من را به طرف خودش کشید و گفت: الان از تخت می افتی پایین! این همه عقب نرو ! بیا این ور منم میرم کنارتر !
منتظر شدم تا سیامک عقب تر برود و پس از اینکه او جا به جا شد من نیز به وضع عادی ام برگشتم! اما حس میکردم همین تماس های بدنی و نوازش ها و اتفاقات همین چند ثانیه قبل من را به آستانه تحریک رسانده است! برای آنکه دوباره تمرکز کنم چشم هایم را بستم و رو به شکم روی تخت دراز کشیدم! سیامک هم دستش را روی شانه های من گذاشت و آرام با من حرف میزد! اما من چیزی متوجه نمی شدم تا اینکه برای یک ساعتی به همان وضع خوابیدم!
...
با صدای سیامک به خودم آمدم که به آرامی میگفت: کوچولو؟ پا شو! حسابی دیرت شده! ماشین منتظرته !
با عجله از سر جایم بلند شدم و بلافاصله یاد این افتادم که اگر دوباره دیر کنم ، حتما با برخوردهای بد پدرم مواجه خواهم شد! برای همین به سرعت خودم را مرتب کردم و در همین حین به صحبت های سیامک گوش میدادم که میگفت: ماشین پایین منتظرته! تا در خونه میبرتت فقط بگم آژانس نیست و ماشین شرکته! اگه هم خواستی به موبایل من زنگ بزن تا برای مامان یه بهانه جور کنم!
از سیامک خداحافظی گرفتم و پله ها را دوتا یکی پایین آمدم! یک پراید مشکی کنار در ایستاده بود و به محض دیدن من سلام کرد، سوار شدم و از او خواستم تا من را به سرعت به مقصدم برساند و او نیز در تمام طول راه از خوبی های سیامک برای من تعریف میکرد و حسابی من را تحویل گرفت تا اینکه بالاخره به منزل رسیدم و برخلاف انتظارم اوضاع کاملا عادی بود و کسی گیری نداد